ایرانزمین
در بازار برده فروشان [ چرا ما
ایرانیان، بی درد شده ایم؟ ]
آ. زاگرسی
Wednesday, June 13, 2007
کاری که با خُداست، مُیّسر نمی شود
......... ما، خود، خُدا شویم و
برآریم، کار خویش
هر چقدر، شاخکهای حواس انسان، ظریف تر
و لطیف تر و تاثیر پذیرتر باشند، به
همان میزان بر درجه و شدّت
«
درد » افزوده تر
خواهد شد. ولی وقتی
«
حواس آدمی »، خرفت
شوند، انسانها، رابطه ی خود را با
حسیّاتشان از دست می دهند و خود به
خود، هیچ نوع واکنش درد آمیزی نیز در
برابر بسیاری از پدیده ها و رویدادها
و همنوعان و جانوران و دیگر تاثیرات
پیرامونی ندارند. فرهنگ و استعداد
تحوّل و تغییر پذیری در هر اجتماعی و
در وجود هر انسانی با
«
واقعیّت حواس ظریف و لطیف آدمی »
درهمتنیده می باشند. جایی که
حکومتگران نالایق و بی فرّ برای حاکم
کردن اراده ی مستبد و توتالیترخواه
خودشان، به اوامر باطومی و رفتارهای
ارهابی و ارعابی و تروریستی و شکنجه
ای و کُشت و کُشتاری متوسّل می شوند،
افراد آن اجتماع به مرور زمان، از
لطافت حواسشان کاسته و فرسوده می شود
و خودکاروار، کالبد و روحشان به حالت
سپر گونه ای بسیار زُمخت و فولادین
تبدیل می شوند؛ طوری که پس از آن،
تمام رفتارها و واکنشهای انسان در
تماس با سراسر محیط پیرامونش به طور
کلّی، خرفت گونه و کودن و احمقانه و
خیره سر می شوند. خروارها تُن کاغذ و
فضای سایتهای اینترنتی، هر روز در
رسانه های مختلف وطنی و برونمرزی سیاه
می شوند و هزاران هزار واقعیّت دلخراش
و جگرسوز نیز در گوشه و کنار وطن، رخ
می دهند، ولی هیچکس،
«
احساس همدردی » نمی
کند تا بخواهد در فکر واکنشی درخور
نیز باشد. لایه ای قطور از خرفتی، بیش
از سه دهه است که تمام مغز و روح و
روان ایرانیان را قبضه کرده است.
استمرار و حاکمیّت خونریز ولایّت
ضحّاکیان فقاهتی باعث شد که مردم ما
در کمتر از سه دهه به حضیض
«
خرفتی و بی دردی »
درغلتند. از این رو، جامعه ای که
افرادش،
«
بی درد » شده باشند،
آن اجتماع، هیچگاه متحوّل نخواهد شد؛
زیرا هیچکس،
«
شاخکهای ظریف برای چشیدن درد تحوّل »
را ندارد که بخواهد آگاهانه و با
مسئولیّت و بیداری و هوشیاری برای
«
تحوّل و دگرگشت در دامنه ی باهمستان و
افراد اجتماع »، گامی
ارزشمند و ثمر بخش بردارد. جامعه ی
امروز ایرانی در سیطره ی شمشیر
اقتلویی متوکّلان الّله، به
«
جامعه ای بی درد »،
تبدیل شده است.
آریابرزن زاگرسی
تاریخ نگارش: 15 ماه مای 2007 میلادی
تاریخ ویرایش: 11. ژوئن سال 2007
میلادی
ایرانزمین در بازار برده فروشان [ چرا
ما ایرانیان، بی درد شده ایم؟ ]
کاری که با خُداست، مُیّسر نمی شود
..... ما، خود، خُدا شویم و برآریم،
کار خویش
[.... ایرانیان برای تماشای میرغضبی
که می خواهد سر ببُرَد، بیشتر از
تفرّج کننده گان اُپرای پاریس، جمعیّت
می کنند! ] - از کتاب: ( تاریخ
شانژمان ایران ) - « اندیشه های میرزا
آقا خان کرمانی » / فریدون آدمیّت /
ص. 280 ]
1- قدرت و اقتدار.
حاکم و حکومت فقط « مفاهیمی آبستراکت
» نیستند؛ بلکه به شکل تکواره، وجود
ملموس و عینی و اُنتولوژیکی دارند.
اینکه چه کسانی حاکم هستند و چه کسانی
مُطیع حکومتگران، در اصل مسئله، هیچ
تغییری نمی دهد. همینطور، اینکه حاکم
و حکومت، چه نامیده شوند نیز هیچ
تاثیری در گوهر فونکسیونالیستی و وجود
عینی آنها ندارد. مسئله ی قدرت و
اقتدار گرایی به گرداگرد این محور می
چرخند که چیزی، واقعیّت کارکردی دارد
و ابزارهایی را در تملّک خویش گرفته
است که با کاربست آنها می تواند اراده
ی خودش را اجرا کند. قدرت و حکومت و
اقتدار گرایی، نه نامدهی خشک و خالی
به بعضی چیزها هستند، نه تصویر آراسته
ی چیزهایی مشخّص و معلوم، نه شکلهای
فریبنده و تصنّعی می باشند. آنها بی
کم و کاست، « جوهر ماتریالیستی و
کاربرد روانی » دارند. از لحاظ تئوریک
می توان « گوهر ماتریالیستی قدرت و
اقتدار گرایی و حکومت » را نفی کرد و
آنها را تنها به نام « تولیدات
راسیونالیستی مغز منطقی اندیش انسان »
ارزشیابی کرد؛ ولی یک چیز را هرگز نمی
توان نادیده گرفت و به آن اصلا هیچ
اهمیّتی نداد. آن نیز این مسئله که «
قدرت و اقتدار گرایی و حکومت » با
تعریف خودشان، تاثیر و نفوذ و کارگزار
بودنشان را از ریزترین رده های اجتماع
تا عالی ترین ارگانهای کشوری در
مناسبات اجتماعی و فردی، واتاب می
دهند. از این رو، هیچ حکومتی و
قدرتمدارها و سازمانها و گروهها و
احزاب و گرایشهای « اقتدار گرای مطلق
و توتالیترخواه » را نمی توان سراغ
گرفت یا پیدا کرد که بتوانند یا
بکوشند و بخواهند که بدون خونریزی و
عدم کُشت و کُشتار و سرکوب نکردن مردم
و دیگر اندیشان و رقیبان حکومتخواه
خود با گشوده فکری به کسب قدرت، دست
یابند. در این جاست که باید پرسید،
اگر حکومت و قدرت و اقتدارگرایی به
دلیل گرایشهای توتالیترخواه، فی نفسه،
هیچ و پوچ باشند و اقتدارگرایان نیر،
هیچ پرنسیپ و اصلی را قبول نداشته
باشند، آنگاه هر گونه مقاومت و
امیدواری برای « تغییر و تحوّل »، بی
نتیجه و فاقد ثمر خواهد بود. اگر قدرت
و قدرتمدار و اقتدارگرایی، مرز و
جایگاه خاصُی برای افراد نداشته
باشند، آنگاه می توان نتیجه گیری کرد
که قدرت، تنها مکانیست که دیگر چیزها
را در خودش فرو می بلعد و بدانسان با
آنها رفتار می کند که خودش می خواهد و
اراده می کند. وقتی مسئله ی « آتوریته
و قدرت »، هیچ مکان و ریشه و اصول و
پرنسیپ سنجشگر و کرانمندگذار نداشته
باشد، آنگاه قیامها و انقلابها و
اعتراضها و کشمکشهای اجتماعی مردم با
حکومتگران و مقتدران نیز، هیچگاه به
ثمر نخواهند رسید. از این رو، در
سرزمینی که انسانهایش بپذیرند و معتقد
شوند که نمی توان « قدرتمداران و
شخصیّتها و آلترناتیوها و باهمآییهایی
دیگری » را یافت که پس از کسب قدرت
تازه نخواهند دوباره همان « پیکریابی
رفتاری و گفتاری و اقداماتی
قدرتمداران سرنگونشده ی قبلی » را به
خود بگیرند، آنگاه تمام انسانها بسان
ویروسهای سرطانی می شوند که به جان
پیکر اجتماع خواهند افتاد و در صدد
قلع و قمع یکدیگر برخواهند آمد. پدیده
هایی مثل ارباب، سلطان، الاه، ولایت
فقیه، همه، نامهای مستعار برای « قدرت
و اقتدار و حاکمیّت مطلق » می باشند
که در واقعیّت فونکسیونالیستی شان، «
چهره های مختلف به خود » می گیرند. از
این رو، هیچ نوع پدیده ی اُنتولوژیکی
را در دامنه ی اجتماع و ارگانهایش نمی
توان بدون واقعیّت ماتریالیستی سیاست
و قدرت و اقتدار خواهی و قدرتپرستی
انسانها، متصوّر شد. هرگز !. حکومت
فقاهتی – الهی، حکومت اقتدار و
آتوریته و قدرتپرستی مطلق و توتالیتر
خواه با تکیه به خونریزی مستمر می
باشد. از این رو، متلاشی و واژگون و
درهم کوبیدن و ریشه سوز کردن تمام
ابعاد پدیداری آن؛ یعنی پروراندن نهال
امید و آزادی و بها دادن به آن
ارگانها و سازمانها و گرایشهایی که
بایستی در کارکردهای رفتاری اشان،
دارای پرنسیپ و اصل باشند.
2- پرورش و نگاهبانی از اقلیّتها.
اگر روزی روزگاری فرا رسید که سیستم
فقاهتی فرو ریخت و کشور آرایانی مسئول
و با فهم و شعور و خدمتگزار مردم
ایران بدون هیچ تبعیض و تمایزی به
مقام و جایگاه شایسته ی خود برسند،
آنگاه بایسته و ستودنی خواهد بود اگر
آنان دست در دست یکدیگر دهند و در
سراسر ایرانزمین به گسترش و پشتیبانی
و پرورش « اقلیّتهای مذهبی و دینی و
مرام و مسلکی » همّت کنند و حتّا
زمینه های مهاجرت اقلیّتهای تحت پیگرد
و رو به کُشتار و نابودی را از سراسر
جهان به ایران با دادن امکانهای زیستی
و شغلی و امنیّتی، مهیّا و تشویق و
ترغیب کنند. در هر شهری از ایران
بایستی روبروی هر مسجدی بتوان «
کلیساها و آتشکده ها و کنیسه ها و
بُتخانه ها و معبدهای بسیار با شکوه و
چشمگیر » ساخت و تا می توان در راه
ایجاد و برپایی چنین مکانها و محفلهای
اقلیّتی از اخذ انواع و اقسام
مالیاتها، چشم پوشید و حتّا به حمایت
و کمکهای مالی و تلاش برای انتشار و
پخش آثار و متون مذهبی و عقیدتی آنها
کوشا بود و از خزانه ی دولت، مایه
گذاشت. تنها با چنین اقدامهای کلیدی و
ریشه ایست که می توان همپای با
سنجشگری اسلامیّت، دامنه ی خشونت
وحشیانه و ددّخویانه ی مسلمانان بی
پرنسیپ و خونریز را خنثا و محدود و نم
نم به گستره ی آدمیگری سوق داد.
3- خیر خواهی دیگران برای من.
« خیر چیست؟ ». « شرّ چیست؟ ». چه
کسانی می توانند ادّعا کنند یا می
دانند که چه چیزهایی « خوشیهای مرا »
تعیین می کنند و چه چیزهایی، « بدیها
و ناکامیها و افسرده گیها و تنهاییها
و وحشتها و ترسها و امیدها و غیره و
ذالک مرا؟» . چه کسانی می توانند با
ضرس قاطع، حُکم کنند که آنچه را « خیر
من یا دیگران » می نامند، همان چیز
شاید « شرّ و بیداد در حقّ من و
دیگران » نباشد؟. از کجا می دانند که
اعتقادات خودشان، « خیر مطلق برای
دیگران » است؟. آیا اگر غذایی در دهان
دیگران، خوشمزه و دلچسب باشد، می توان
نتیجه گیری کرد که همان غذا به دهان و
معده ی من و دیگران نیز، دلچسب و
خوشمزه خواهد بود؟. از کجا می دانند؟.
به فرض این که من غذای سفارشی آنها را
خوردم و هر بار به حالت تهوّع افتادم،
آنگاه تکلیف چیست؟. مسئله ی خیر و شر
به مسئله ی اگزیستانسیالیستی فردیّت
هر انسانی بازمی گردد که تلاش می کند
« خوشیهای خود را با معنایی که برای
زندگی فردی اش می آفریند و می جوید »،
به تن خویش رقم بزند. از این رو،
هیچکس نمی تواند و نباید برای دیگری
تعیین کند که « چه چیزهایی خیر یا شرّ
» هستند؛ زیرا « خیر و شرّ » را نمی
توان « ابژکتیو و آزمایش پذیر » همچون
قوانین ریاضی و فیزیک و شیمی از لحاط
راسیونالیستی در اختیار داشت تا کسانی
بخواهند یا مصمّم شوند در باره ی «
چند و چون آنها » حُکمهای آکبند مطلق
صادر کنند. مسئله ی خیر و شرّ، مسئله
ی خوشیهای فردی انسان است. چه بسا
آنچه در ذهنیّت و نظر دیگران، خرافات
محض جلوه می کند، در ذهنیّت و قلب و
روان عده ای دیگر از انسانها، گستره ی
خوشیها و شادمانیهایشان باشد و
همینطور برعکس. آنچه می تواند برای
من، گریه آور و مضحک، جلوه کند، چه
بسا همان چیز، برای دیگری، سبک شدن
روح و چابکی و دلخوشی زندگی به شمار
آید. از این رو، آنانی که برای «
خیرخواهیهای خود در حقّ دیگران » به
زور گویی و امریّه و شلاق و مجازاتهای
مختلف، متوسّل می شوند، همه بدون
استثناء می توانند از « توسعه دهنده
گان شرّ در سطح اجتماع » باشند. آنچه
که « خیر و شرّ » دیگریست، همیشه،
معمّا و راز سر به مُهر می ماند.
4- بستن راه تحوّلپذیری بر خویشتن.
گاهی آنچه را که روزگارانی نه چندان
دور در طول تاریخ زندگی بشر بر روی
زمین به « سلاطین و حکومتها و دولتها
و ذینفعان و مقتدران » نسبت می دادند
و اتهام می بستند، امروزه روز دیگر
نمی توان همان اتّهامات را همچنان به
حکومتها و امثالهم چسباند؛ زیرا هستند
کثیری از انسانها که خودشان با دستان
خودشان، راه « تحوّلپذیری و آموختن و
انگیخته شدن و یاد گرفتن و فرهیخته و
با شعور و عمیق اندیش شدن را » به
بدترین فرم ممکن بر خویشتن می بندند و
در حصار بالا بلند و قطور حماقتهای
خود خواسته، خود را زندانی اعتقادات
حقیقت نصّی و علمی و ایدئولوژیکی
خودشان، محبوس هیستریک می کنند. برای
آنکه بتوان چهره ای تقریبا لطیف و
کمتر آزارنده و چندش آور از مناسبات
اجتماعی داشت، بایستی « هنر گشوده
فکری و سنجش پذیری » را با خود، آغاز
کرد، آنگاه از دیگران توقع داشته
باشیم که در رفتار و گفتار و واکنشهای
خود، « متحوّل » بشوند. من می پرسم
انسانهایی که آگاهانه و با قصد و غرض
و هدفمند، هر گونه راه تحوّلپذیری را
بر خود می بندند، چگونه خواهند
توانست، خود را تغییر دهند تا امیدی
به تاثیر گذاشتن و ایجاد تحوّل در
ذهنیّت و روان دیگران داشته باشند؟.
چگونه؟.
5- هومانیسم.
انسانی که « نجات و آرامش خود » را در
گرو، « رحمت الاهان فراکائناتی » می
داند با انسانی که هر گونه « نجاتبخشی
رحمت وار از سوی الاهان فراکائناتی »
را تمسخر و انکار می کند، در دو فاصله
ی بسیار وسیع؛ ولی متّصل به یکدیگر
ایستاده اند با این تفاوت عمیق و
تکاندهنده و شایان تامل که اگر ایمان
انسان به « رحمت الاهان فراکائناتی »
متزلزل شود و آسیب ببیند و فقط « ایده
ی هومانیسم بشری » بخواهد جانشینی
مطلق برای آن به حساب آید، پس بایستی
بشر خاکی، پیامدهای بسیار وحشتناکی را
نیز برای واقعیّت پذیری چنین ایده ای
با جان و دل خریدار شود؛ زیرا انکار و
تمسخر و پوچ انگاشتن « رحمت الاهان
فراکائناتی » باعث می شود که ریشه های
تاثیر و نفوذ آن، همچون سمی خطرناک به
« رفتارهای شرّ آمیز بشری » آغشته
شوند و سراسر آرمان و ایده آل «
هومانیسم بشری » را متلاشی کنند.
حکومت فقاهتی مُلّایان با رفتارهای
ددّخویانه ی خود در حقّ انسانها و
پایمال کردن اعتقادات و امیدها و
آرزوها و رویاها و دلبسته گیهای آنها
توانست فقط به متزلزل و ریشه کن شدن
ایده ی هومانیسم، شدّت مضاعف دهند و
با چنین تبهکاری، توحش را در
ایرانزمین و خاورمیانه و جهان، وسعت
دهند. از این رو، کوشنده گان و
تلاشگران آزادی برغم این جنایت و
خباثتی که فقها و آخوندها و مُلّایان
و رتوشگران اسلامیّت مرتکب شدند و
همچنان به تبهکاریهای فرهنگی خود
مشغولند، نباید از یاد ببرند که «
ایده ی هومانیسم بشری » را نمی توان
هرگز با نادیده گرفتن و پایمالی «
ایمان به رحمت خدایان » در نظر گرفت.
هومانیسم در جهان مناسبات بشری،
مخلوطیست از ایمان به خدایان و
تجربیّات و دانشها و آگاهیها و آموخته
ها و تامّلات و ایده آلهای بشری. از
این رو، زمانی می توان از معتبر و
مستدل بودن یک « هومانیسم یونیورسال »
سخن گفت که تلاشهای روشنگری برای
آزادی و فرزانه گی روح بشری در سراسر
جهان بتوانند « مجموعه و تمامیّت پیش
– شرطهای سرشت بشر » را و بویژه « عمق
ساختمان روان او را » بدانند؛ یعنی
این که بتوان آسپکتهای جامعه شناختی و
روانشناختی و اخلاقی و مذهبی و
اعتقاداتی افراد بشر را تشخیص داد و
فهمید و سپس کرانه های متعیّن کننده ی
آنها را از لحاظ « اگزیستانسیالی »
تمییز داد؛ طوری که بر شالوده ی چنان
آسپکتهایی بتوان « طرحی جامع و
یونیورسال با چشم اندازهای جهانی »
برای متعیّن کردن « پرنسیپ هومانیسم و
سرشت بشر »، شالوده ریزی کرد و آن را
فرادامنه پرورانید. با اندیشیدن در
باره ی چنین ایده آلی هست که می توان
با ضرس قاطع گفت فقط با « خودگستری و
خود افشانی نیروی خدایی و جان پرور و
شادی آفرین در درون » انسانهاست که
امکانهای واقعیّت پذیری ایده ی
هومانیسم می تواند در جهان، فونکسیون
داشته باشد.
6- قدرت طلبی و کُمپلکس سکس.
به نظر خیلی مُضحک و نامحتمل می رسد،
ولی حقیقت اینست که برای بازشکافی و
اندیشیدن در باره ی رویدادهای اجتماعی
و کشوری ضرورت دارد پیش از هر کار
دیگری به بررسی « مویرگهای روانشناختی
فردی و اجتماعی انسانهای یک سرزمین »
و درهمتنیده گی بسیاری از مُعضلات و
رفتارهای تک، تک آنها با درایت و
پُشتکار و مسئولیّت رو آورد. بایستی
بر آن بود که سوائق روانی و روحی و
همچنین فونکسیونهای اعصاب مغز آدمی را
در حالتهای « آماده باش ! » مدّ نظر
گرفت و همچنین تمام نیروهای سرکوفته و
واپس رانده شده ای را که در اعماق
لایه های مغز و روان انسانها بسان
لجن، ته نشین شده اند و اهرمی بسیار
سختجان هستند که در پویایی و ایجاد
تصادفات نامنتظره و زمین لرزه های
ناگهانی در سطح باهمستان اجتماع می
توانند نقشی اساسی در کنشها و
واکنشهای رفتاری آدمها ایفا کنند.
بویژه بایستی مسائلی را که در دامنه ی
« دافعات و جاذبات و همدردی و آنتی
پاتی و عشق و نفرت و کینه توزی و دیگر
فاکتورهای روانی زندگی اجتماعی » وجود
دارند و بروز پیدا می کنند، دائم پیش
چشم ظریف بین و سنجنده و موشکاف خود
داشت تا بتوان از چند – و – چون
رفتارهای خشونت آمیز انسانها و گروهها
و گرایشها و قومها و ملیّتها و
امثالهم در حقّ یکدیگر سر درآورد. در
این دامنه است که « تاریخ گرایشها و
سوائق آزمند و سیری ناپذیر سکسوالیته
ی انسانها » را بایستی یکی از
شاهکلیدهای « گستره ی سیاست و
رقابتهای قدرت طلبانه » به شمار آورد؛
زیرا آسیب شناسی مسائل اجتماعی در گرو
فهم و دریافتن آنهاست؛ یعنی اینکه
بدون تحلیلهای سکسولوژیکی نمی توان
رویدادهای سیاسی و رفتارهای مدّعیان
را بازشکافی و برسنجید. امروزه روز،
تمام مفسّران سیاسی و پولیتیک و
تنشهای داخلی و بین المللی عادت کرده
اند که فقط از « سازمانها و حکومتها و
دولتها و ارگانها و نهادها و موسسات
»، انتقادات گسترده بکنند؛ ولی کم
اتّفاق می افتد که مفسّران به «
اندیشیدن در باره ی زندگی و کاراکتر
فردی فونکسیونرهای سیاسی » با ژرفبینی
بیندیشند و به رازشکافی رفتارها و
گفتارها و تصمیمهای آنان بکوشند تا
بفهمند و دریابند که « رانه های روانی
و مغزی فرد، فرد انسانها » چقدر می
توانند در سرنوشت یک ملّت، تاثیر گذار
و نفوذمند باشند. آنچه در جامعه ی ما
تا امروز به دامنه ی خشونتها افزوده و
وسعت خانه خراب کن داده است، مُعضل «
سکس و کُمپلکس قرن به قرن آن » می
باشد که در تمام ابعاد کشوری و
اجتماعی به فرمهای مختلف، بروز فاجعه
بار با نتایج بسیار وخیم به همراه
داشته است و همچنان سر سام آور می
تازد؛ زیرا انسانهایی که سوائق جنسی و
سکسی خود را سرکوب می کنند، هرگز آن
دلیری و رادمنشی را ندارند که بتوانند
« فردیّت مسئولیّت پذیر و اندیشنده ی
خود » را بیافرینند؛ بلکه آنها فقط
افرادی تابع و دنباله رو می شوند؛ نه
« شهروندانی با وجدان بیدار و هوشیاری
فردی ». تاریخ سیاست در کشور ما، «
تاریخ کشمکش نیروهایی » می باشد که تا
همین امروز در چنبره ی « کُمپلکس سکس
»، زندانی حصار در حصار شده اند و
هنوز در هیچ کجا در باره ی چنین مُعضل
ویرانگری، کوچکترین سخنی بر زبان
رانده نشده است. هر چقدر سائقه ی قدرت
طلبی در انسانها، افزون و افزونتر
باشد، به همان میزان می توان به «
پیچیده گی ویرانگر کُمپلکس سکس » در
کنشها و واکنشها و سخنان انسانهای
قدرت طلب پی بُرد؛ مهم نیست در قدرت
باشند یا بر قدرت باشند یا منتظر غصب
قدرت. پوتنسیالی که سوائق سرکوب شده ی
جنسی و سکسی در انسانها ایجاد می کنند
از بزرگترین شاهراههای فلاکت و آفت
زده گی فرهنگ و امتداد استبدادهای
عجیب و غریب در اجتماعات بشری می
باشد.
7- کتاب فرهنگ.
فرهنگ باهمستان یک ملّت در معنای وسیع
وجودی و تنوّع قومی و نژادی و قبیله
ای با تمام آن ویژه گیهای رنگارنگ
خودش، بسان « کتابی » هست که دارای
فصلهای شگفت انگیز و بسیار مهیّج و
زیبا و سرشار از جاذبه های دلآویز می
باشد. فقط فاجعه ی باهمستان یک ملّت
از آنجایی آغاز می شود که « یک فصل =
مذهب / اقلیّت مومنون/
ایدئولوژیگرایان و غیره » بخواهد خودش
را در تمام « فصلهای کتاب »، تکرار و
تکرار و تکرار کند. غالب شدن اسلامیّت
شمشیر اقتلویی و آمران مستبد و متوحّش
آن بر « کتاب فرهنگ باهمستان »
ایرانیان، آن را از یک « هفتخوان
سرشار از پیچ و خمهای دلربا و چشمگیر
» به یک واقعیّت بسیار کسل کننده و
تهوّع آور تبدیل کرده است. ما زمانی
خواهیم توانست « رمان درخشان و پُر
کشش فرهنگ سرزمین خود » را بازیابیم
که هر « فصلی = تنوّع قومها و ملیّتها
و زبانها و مسلکها و مرامها و مذاهب و
غیره و ذالک » بتواند نقش حقیقی و
اصیل خود را ایفا کند.
8- ناامید از خود و چشم انتظار
دیگران.
انسانی که به خودش هیچ اعتقادی و
یقینی ندارد، هرگز به تمام آن آرزوها
و آرمانها و ایده آلها و رویاها و
خواستهایی نیز نخواهد رسید که وسوسه ی
دلربایی و چشمگیری و رنگین کمانی
آنها، خواب و خوراک را از آدمی در
ربوده اند. ناامید شدن از « خویشتن و
نیروها و پتانسیل فردی » باعث می شود
که ما دائم «خلعت امید و انتظار خود »
را یا به نیروهای فراکائناتی و بخت و
اقبال و سرنوشت و تصادف و دعا و جادو
و جنبل بیاویزیم یا به اقدامها و
کارهای دیگران، چشم بدوزیم و همچنان
منتظر بمانیم شاید « فرجی » شود.
ملّتی که به خودش، « یقین » ندارد،
ملتیّست که بر « صغارت و حقارت »
خودش، گواهی می دهد و اجازه می دهد او
را بدانسان « راه » ببرند که می
خواهند؛ نه بدانسان که خودش آرزو می
کند راه خویشتن را برود. تحوّل ریشه
ای و واژگونی حکومتهای ضحّاکی مثل
ولایت فقاهتی در سرزمین ایران، زمانی
واقعیّت پذیر می شود که ایرانی
بیاموزد و بفهمد و بداند که « یقین به
خویشتن » بایستی از وجود خودش، زاییده
و پدیدار شود تا خودش، آقا و
فرمانفرمای زندگی باشد.
9- آزادیخواهی بدون آزاد اندیشی.
بیشینه شمار مدّعیان جور واجور عقیدتی
و حزبی و سازمانی و گروهی و فرقه ای و
امثالهم، خواهان « آزادی » هستند. ولی
هیچکس نمی خواهد برای « آزادی »،
میلیمتری از مواضع خودش واپس نشیند یا
خردلی سنجشگری را در حقّ « اعتقاداتش
» در جایی بخواند یا بشنود.
آزادیخواهان با « آزاد اندیشی » هیچ
پیوندی ندارند. آنان فقط « خواهنده ی
چیزی » هستند که وجودش و حقّانیّتش
فقط در گرو « گسستن از خواست خواهنده
گان » می باشد. آزادی را نمی توان
بدون « آزاد اندیشی » پیدا کرد و
خواست. آزادیخواهان ایرانی هنوز «
آزاد اندیش » نشده اند. به همین دلیل
به « آزادی دلبخواهی خود » نیز
نخواهند رسید.
10- فقدان فلسفه ی باهمزیستی.
با هم بودن و هم زبان بودن را هنوز
نمی توان « باهمستان » دانست. انسان
می تواند سالهای سال در سرزمینی با
زبانی مشترک بزیید؛ ولی هیچگاه احساس
« باهمستانی » با آن سرزمین و مردمش
نداشته باشد. احساس در کنار دیگران
بودن و با دیگران بودن، احساسیست
زاییده ی عواطف عمیق و ریشه دوانیدن
در تار – و – و پود سراسر آنچه که
زایشگاه و گهواره و پرورنده ی انسان
می باشد. وقتی انسانی به محیط و خاک و
مردم خودش، متّصل نباشد، هیچ آبشخوری
نیز برای احساس تعلّق داشتن به چنان
مردم و آب و خاک و محیط نیز نخواهد
داشت. « آنچه باهمستان ما ایرانیان »
را آسیبهای هلاک کننده رسانده است،
عوارضی مثل مذاهب و ایدئولوژیها و
مرام و مسلکها و نحله های توتالیتر
خواه و همعقیده خواه می باشند که بسان
بختک بر وجود اجتماع و فضای باهمستان،
غالب شده اند و افراد را از « احساس
با هم بودن و در کنار دیگران زیستن »،
خالی و بی محتوا کرده اند. ما برای
ایجاد و پرورش و باغبانی « باهمستان
ایرانزمین » به « فلسفه ای » محتاجیم
که ریشه هایش از « فرهنگ باهمستان
مردم سرزمینمان » برخاسته باشد.
فرهنگی که بُنمایه هایش، مهر و داد و
راستی و ارجمندی فرد و قداست جان و
زندگی باشند. ما برای ایجاد «
باهمستان خود » به هیچ حقیقتی محتاج
نیستیم؛ زیرا آنچه « حقیقت اصیل »
ماست، فلسفه ی ایجاد و تلاش برای دوام
باهمستانمان می باشد. بنابر این، آنچه
که باهمستان یک ملّت را متلاشی کند،
هرگز لایق ارجگزاری نیست و بایستی به
سنجشگری رادیکال آن رو آورد. خواه
چنان مانعی در دامنه ی مذاهب باشند.
خواه ایدئولوژیها و نظریّه ها و تزهای
آکادمیکی باشند. خواه نفوذ و اقتدار
قدرتمندان حاکم. مردمی که در باره ی «
شیرازه ی باهمستان خود » نیندیشند و
با مسئولیّت تام در برابر عوارض غالب
شده بر آن، رفتار گستاخانه نکنند،
ملّتی خواهند بود که رنگ و روی
شادمانی و خوشی در کنار و با هم بودن
را نخواهند دید.
11- واقعیّتهایی که خاری در چشم می
شوند.
واقعیّتهای تجربی را نمی توان در «
شابلونهای نصّی »، منجمد و میخکوب کرد
تا سپس از این راه و با تکیه به آنها
بتوان به شناخت و واکنش در برابر «
واقعیّتهای نو به نو » رو آورد و در
باره شان، قضاوتهای قطعی و از قبل
آماده داشت. هر واقعیّتی، « چهره های
پیدا و ناپیدا و درهمآمیخته ای » دارد
و ما فقط معدودی از آن ابعادی را
تجربه می کنیم که در تیررس حسیّات ما
می باشند و به نحوی، شاخکهای حسّی ما
را تحریک و متاثّر می کنند. به عبارتی
دیگر؛ واقعیّتها به سان « اقیانوس »
می مانند و تجربیّات ما، شنا کردن در
« سواحل اقیانوس » می باشد. بنابر
این، ما فقط آن بخشی از اقیانوس (=
واقعیّتها ) را تجربه می کنیم که در
محدوده ی آب آنها، شنا می کنیم. هیچکس
نمی تواند با تجربه ی شنای خود در
سواحل اقیانوسی واقعیّتها در باره ی «
ژرفا و سراسر زیر و بم اقیانوس » سخنی
تام بگوید. واقعیّتهای شابلونی، آن
تجربه هایی هستند که ما در باره ی
آنها نمی اندیشیم؛ بلکه فقط به تکرار
آنها در ساحل کرانمندیها مشغولیم بدون
آنکه از آنها انگیخته شویم و گستاخی و
دلیری خود را برای جست – و – جوی
ابعادی دیگر از واقعیّتها به تن خویش
بیازماییم. آن واقعیّتهای را که ما به
عمد، نادیده می گیریم، خاری می شوند
که چشمان ما را حتّا در شناخت
واقعیّتهای تجربه شده، تیره و تار و
ناممکن می کنند. « کسب شناخت تازه و
بکر » همواره در جایی امکانپذیر می
شود که انسانها بکوشند و بخواهند و
بتوانند دیواره ی قطور واقعیّتهای
مکرّر را فرو ریزند و از موانع و
سدّهای قطعی و مطلق ( = مذاهب و
ایدئولوژیها و نظریّه ها و تزهای
آکادمیکی و امثالهم ) برای « نو یافته
ها و نو کاوییها » با گستاخی برگذرند.
12- جهالت و تفاوت آن با خیانت.
فقدان آگاهی به معنای « جهالت » نیست؛
زیرا « جهالت » از پیامدهای « نفهمیدن
و تلاش نکردن برای تمییز و تشخیص دادن
مرزها و تفاوتها و تضادها و تنشها »
می باشد که گستره ی ذهنیّت انسان و «
نیروی قضاوت کردن » او را تسخیر و
سپس، اندیشیدن به کمک مغز و شعور فردی
اش را فلج و ناممکن می کند. انسانی که
« جاهل » باشد، معمولا رفتارها و
تصمیمها و کنشها و واکنشهای « خطا
آمیز » دارد؛ ولی « خطاکاریهای او را
» نمی توان « خیانت » نامید؛ زیرا «
خیانت » از پیامدهای « تحوّل روانی در
وجود انسان و آگاهی و تصمیمگیری با
قصد و غرض و مقصود مشخّصی » می باشد.
حال دلایلش هر چیزی که می خواهند باشد
از سوائق جاه طلبی گرفته تا
منفعتخواهی و سر خورده شدن و حسادت و
کینه توزی و خصومت و ناامیدی و وحشت و
غیره و ذالک. انسان جاهل را می توان
به « آگاهمند شدنش » امیدوار بود و
حتّی خطاهای او را جبران کرد. ولی «
انسان خائن » را نمی توان به او «
اعتماد و خیانتهایش را جبران کرد و
نادیده گرفت »؛ زیرا هر لحظه، این
امکان وجود دارد که « چرخشی نامنتظره
در رفتارها و واکنشها و گفتارها و
موضعگیریهای فردی اش » ایجاد کند و
فجایعی را مسبّب شود که جبران آنها نه
تنها اجرا شدنی نباشند؛ بلکه عواقب
آنها، سالها و قرنها نیز دوام آورند.
از یاد نباید برد که « گسستن از مذاهب
و ایدئولوژیها و امثالهم » را نبایستی
هرگز « برچسب خیانت » به آن زد.؛ زیرا
چنین برچسبهایی را معمولا همعقیده گان
به « برادران و خواهران و رفقای
عقیدتی » خودشان می آویزند تا آنها را
اسیر و برده ی ذلیل و صغیر خود، نگه
دارند. به همین دلیل بایستی تفاوتها
را دقیق و ظریف شناخت. آنچه در وجود
انسان خائن برای « ارتکاب خیانت »،
نقش کلیدی ایفا می کند، همان « متلاشی
شدن وجدان فردی او » است که به هیچ «
پرنسیپی » وفادار نمی ماند؛ سوای « بی
پرنسیپی فرصت طلبانه ». تاریخ کشور
داری در ایرانزمین از عصر مشروطه تا
همین امروز، بیش از هر رویداد ناخجسته
و ناگوار دیگر از طرف « انسانهای خائن
و وطن فروش و ضدّ فرهنگ و تاریخ ایران
و فرو خفته در باتلاقهای مذهبی و
ایدئولوژیکی و مُتعه گی برای غربیها و
روسها »، آسیب دیده است؛ نه از
رفتارها و کنشهای انسانهای جاهل و نا
آگاه.
13- خطّی پنداشتن تاریخ و اخلاقیّات
امریّه ای نهفته در پسزمینه ی آن.
نه تنها مومنان به مذاهب ابراهیمی؛
بلکه ایدئولوژیهای برآمده از آنها مثل
مارکسیسم و غیره نیز با « خطّی
پنداشتن تاریخ » می خواهند وزنه ی «
اقتدار گرایی مطلق » را به نفع کفه ی
قدرت طلبیهای خودشان، سنگین و سنگین
تر کنند. نا گفته نگذارم که « جبر
تاریخ »، همان « صراط المستقیم در
مذاهب ابراهیمی » می باشد. در فراسو و
سایه ی چنین « خطّی پنداشتن و مقصد
قائل شدن برای تاریخ »، نوعی «
اخلاقیّات حقّ به جانبی و کاملا ایده
آلیستی و هرگز خدشه ناپذیر » نیز
مستتر است که ناخود آگاه در ذهنیّت و
روح معتقدان بسان روغن و موتور و
سیستم برنامه دهنده در لابلای چرخ
دنده های اعتقاداتی شان، روان و آغشته
و متعیّن کننده ی رفتارها و
موضعگیریها و گفتارها و نوشتارهایشان
می باشند. چنان مومنانی، اعتقاد محض
دارند که « صراط آنها »، حقّ می باشد
و هر چیزی که بر خلاف آن باشد، « باطل
و ضدّ صراط حقّ » می باشد. از این رو
به خودشان اجازه و حقّ محض می دهند که
در رفتار با « دگر اندیشان و دگر
معتقدان » به شنیع ترین رفتارهای
توحّشی متوسّل بشوند. تا زمانی که
کثیری از انسانها را می توان در کره
زمین یافت که به « خطّی پنداری و جبر
تاریخ »، اعتقاد راسخ دارند، خطر «
توتالیتاریسم و استبدادهای خونریز و
قلع و قمع کردن فردیّتها و شخصیّتهای
مستقل اندیش » در جوامع بشری مکرّر
خواهد شد. « تاریخ » هرگز و هیچگاه،
مسیر کانالیزه شده ندارد که کسانی
بخواهند راهبر و علمدار آن باشند. «
تاریخ »، گستره ی پدیدار شونده گی «
فردیّتهای آفرینشگر و نامتعارف » می
باشد که نقش معمّایی خود را از بهر «
فرهنگیده گی و بالنده گی روح و روان
انسان و ارجمندی خداوندی او » باغبانی
می کنند یا اینکه نقش تخریبگری و ضدّ
خداوندی و ارجمندی انسان را ایفا می
کنند مثل ولایت خبیث فقاهتی / الهی در
دوران ما که تکلیف و وظیفه و رسالت
خودشان را « برهوت کردن تمام باغهای
فرهنگ و زندگی » می دانند.
14- تصویر خدا و منش انسان.
بدانسان که ما « خدا و جهان » را
متصوّر می شویم به همان سان نیز در
زندگیهای فردی و اجتماعی خود در برابر
دیگر جانداران و پدیده ها، رفتار می
کنیم. سراسر « اخلاقیّات فردی و
اجتماعی » بر آن « تصویری » استوار
هست و آبشخور « پرنسیپهای رفتاری
انسانها » را در حقّ یکدیگر رقم می
زند که افراد از « خدا » دارند.
بالطّبع، خدایی که ضدّ زندگی و انسان
و جانوران باشد و در باتلاقی از «
خصوصیّات چندش آوری مثل مکّاری و آمری
و انذاری و ارهابی و جزایی و کفّاره
ای و غیره و ذالک » فرو تپیده باشد،
مومنان به چنان « خدایی = الّله »،
هیچگاه رفتاری که شایسته ی « آدمیگری
» باشد از خود در حقّ همعقیده گانشان
و دگر اندیشان نشان نمی دهند؛ زیرا به
« تصویر آن خدایی » اقتدا می کنند و
تاسی می جویند که به آن، ایمان مطلق
دارند. پرسشی که من پیوسته تا امروز
از تمام « مدّعیان وکیل و وصی
اسلامیّت » داشته ام و هنوز دارم،
اینست که اگر « اسلامیّت »، واقعا و
اصیلا در دل و مغز و روان مردم ایران
به طور کلّی، جایی و مقامی و ارجی
داشته باشد و همچنین حکومت فقاهتی نیز
مثلا « حقّانیّت » انتخابی داشته
باشد، چرا و بر اساس کدامین « برهانها
»، مردم ایران در تضاد و کشمکش دائمی؛
آنهم از کهنترین ایّام تا همین امروز
با اسلامیّت و حکومتی می باشند که
برآمده از اعتقادات خودشان است؟.
چرا؟. آیا مسئله بر خلاف ژاژگوییهای
مکرّر و شیوع یافته، نشانگر آن نیست
که مردم ایران، بالفطره، مسلمان
نیستند و اتّفاقا ضدّ اسلامیّت نیز
هستند؟. می پرسم اگر اسلامیّت و حکومت
فقاهتی، واقعا و اصیلا از انتخابهای
مردم ایران، ریشه می گیرند، چرا شبانه
روز، ارگانهای حکومتی به سرکوب مردم
مشغولند و آخوندها بر منابر فقط وعظ
اسلامیّت می کنند و کمیته ها و
برادران و خواهران باطوم به دست در هر
کوی و برزنی، شحنه وار و میرغضّب سان
به « منهیّات و منکرات و معروفات »
آمرند؟. چرا؟. مگر مردمی که مسلمان
هستند، خودشان تکلیف خودشان را نمی
دانند؟. اگر تکلیف مسلمانی خود را نمی
دانند، پس چگونه مسلمانانی هستند؟.
چرا چنین تنشهایی را « عربها » با «
اسلامیّت » ندارند؟. ولی حقیقت اینست
که ایرانیان، مسلمان نیستند. گلاویزی
و کشمکش مردم ایران با اسلامیّت و
حکومت فقاهتی به طور کلّی و ریشه ای و
اساسی از « تصویری » ریشه می گیرد که
ایرانی از « خدا = سیمرغ گسترده پر »
و « دین = وجدان خویشآفریده » دارند.
تا زمانی که تصویر ایده آلی ایرانیان
از « خدا و دین = سیمرغ گسترده پر و
وجدان خویشآفریده » در تار – و – پود
مناسبات مردم اجتماع ایرانزمین،
واقعیّت پیدا نکند، مسئله ی تنش و
گلاویزی و درگیری و انقلابها و قیامها
و بحرانهای حادّ و چه بسا توام با
خونریزیهای وحشتناک و تصوّر ناپذیر
مردم ما با « حُکّام و مذهب آنها »
پایدار و مستدام خواهد ماند. تصویری
که ایرانیان از « خدا و دین » دارند
به شدّت در تضاد با « تصویر الّله و
مذهب اسلامیّت » می باشد. راز و ریشه
و علّت « حقّانیّت نداشتن حکومت
فقاهتی با آن مذهب آلتی شده اش =
اسلامیّت » در همین خصومت و کینه توزی
آنها به « خدا و دین ایرانیان و
پرنسیپهای بر آمده از این تصویر( =
مهر و داد و راستی و قداست جان و
زندگی ) » می باشد.
15- به جهان آمدن؛ ولی زاییده نشدن.
به جهان آمدن، معنایش این نیست که
انسان، « زاییده » نیز می شود. دهها و
صدها و چه بسا هزاران بار بایستی از
کندوهای عجیب و غریب اسارتهای مذهبی و
ایدئولوژیکی و مرام و مسلکی و نظریّه
ای و آداب و رسومی و خرافی برگذشت تا
نم نم بتوان به زایش « خویشتن »
امیدوار بود. « آمدن و ماندن و رفتن
در جهان » را نبایستی با « زاییده شدن
»، اینهمانی پنداشت. میلیاردها انسان
تا کنون به جهان آمده اند و هر روز
هزاران هزار نفر نیز می آیند و عمر
خویش را کوتاه یا بلند طی کرده و سر
انجام درمی گذرند بدون آنکه « زاییده
» شده باشند. زاییده شدن؛ یعنی « پوست
اندازی و برگذشتن » از تمام آن
کندوهای اسارتگونه ای که می خواهند
روح و ذهنیّت و روان تک، تک ما را،
تابع و مطیع و ابزار خود کنند. در
جهانی که من می آیم، زمانی می توان
احساس به جهان آمدن را داشت که من
بتوانم « اوریژینالیته ی خودم » را
بزییم و تخمه ی درخت وجود فردیّتم را
بپرورانم و میوه های افکار و ایده
هایم را همچون گیسوانی بالا بلند و
افشان بر پیرامونیانم آبشار سان
بیفشانم.
16- مذاهب امریّه ای.
[
.... گندمی که بعضی محتکرین که غالبا
« ارباب عمائم و ملّانما » بودند و
نرخ را از طرف الّله می دانستند،
احتکار کرده بودند و گندمها فاسد شده
بود که اجبارا آنها را به رودخانه ی
زاینده رود ریختند ....... ] از کتاب:
« داستانهایی از پنجاه سال » - / سیّد
معزّالدّین مهدوی / ص. 11
مذهبی که به امریّه و شمشیر و باطوم
کاری و خشونت و خونریزی اتّکا کند با
این بهانه که می خواهد « اخلاقیّات
انسانها » را لطیف و ظریف و دوست
داشتنی در حقّ یکدیگر بیارآید تا
انسانها، مومنانی متّقی شوند، ناخود
آگاه با کاربست متدهای امریّه ای و
خشونتهای فیزیکی و روحانی به « متلاشی
کردن و پوسانیدن تمام اخلاقیّات
اجتماعی و فاسد کردن منش انسانها » به
شدّت می افزاید. مومنان و موکّلان و
متولیّان مذهبی (= در ایران ما، شرایع
اسلامیّت خونریز ) که از بامداد تا
شامگاه در تمام رسانه ها و مطبوعات و
مجالس و منابر و شبستانها و هیئتها و
غیره و ذالک حکومتی و غیر حکومتی به «
وعظ اخلاقیّات » مشغولند، افراد
اجتماع را خیلی سریع به « بی اخلاق
ترین و بی پرنسیپ ترین مومن نماهای
ریاکار » تبدیل خواهند کرد. از این
رو، در جامعه ای که « اخلاقیّات
اجتماعی » فرو پاشد، افراد آن جامعه؛
بویژه مومنانش در کوتاهترین زمان،
بسیار « وحشی و عقده ای و کینه توز »
با دیگران رفتار خواهند کرد. حکومت
فقاهتی در طول کمتر از سه دهه توانست
از کهنسالترین و فرهنگیده ترین ملّت
(= مردم ایرانزمین )، یکی از بی
آبروترین کشورهای وحشی و نامتمدّن را
تربیت کند. من همچنان تاکید مبرم می
کنم و فریادهای دلخراش خودم را رساتر
بانگ میزنم که شرایع اسلامیّت و
موکّلان و مروّجان معمّم آن از ضدّ
فرهنگترین فسادگران روی زمین هستند.
17- آن حکومتهای منفور؛ ولی متّکی به
اعتقادات ما.
در ایران تا بُوَد مُلّا و مُفتی
...... به روز بدتر از این هم، بیُفتی
( ایرج میرزا )
حکومتها و دولتهای منفور شده در انظار
کثیر میلیونی مردم ایرانزمین ، زمانی
متحوّل و دگرسان و دوست داشتنی و
مردمی می شوند که آنچه در رفتار و
گفتار و کردار حُکّام و ارگانهای
وابسته به آنها وجود دارد، نم نم تمام
ریشه هایشان از وجود تک، تک ما، کنده
و سر به نیست شوند. هر چقدر پروسه ی
گسستنها و بریدنها و قیامها و
سنجشگریها و گلاویزیهای فکری و گفتاری
و رفتاری فرد، فرد انسانهای یک سرزمین
از جلوه های عقیدتی و اخلاقیّات
حُکّام، فاصله ای شفّاف و دقیق و مرز
بندی شده و کریتیکال بگیرد، به همان
میزان نیز، از زشتیها و پلشتیها و
زُمختیها و خشونتگستریها و تبهکاریها
و ستمگریها و زور گوییها و
ویرانگریهای حُکّام و قوای مُتعه ی
آنها کاسته خواهد شد. من نمی توانم از
حکومت و حکومتگران، نفرت داشته باشم،
ولی در در تمام آن اعتقاداتی که
حُکّام، پایه های قدرت و آتوریته و
اقتدار خود را محکم، سمنت بندی کرده
اند، مومن و متعصّب و شمشیر کش و
مراقب و محافظ باشم. من بایستی بتوانم
هر چیزی را که در نظرم، منفور می باشد
و حُکّام به اجرایش، مُصر هستند، با
رادمنشی و گستاخی به دامنه ی سنجشگری
فراخوانم و تا می توانم ذهنیّت و روح
و مغز و روانم را از نشانه های چنان «
جلوه های چندش آور و نکبتی و
اعتقاداتی » بگسلانم تا امکانهای «
تحوّل و دگرگونه گی » نه تنها در
رفتارها و گفتارهای تک، تک ما ایجاد
شود؛ بلکه در دامنه ی حکومت و دولت
نیز بتوان پیامدهای متحوّل شدن افراد
را در کُنشها و واکنشهای گفتاری و
رفتاری حکومتگران به عیان دید و تجربه
کرد. تا تک، تک ما ایرانیان در «
رفتار و گفتار و نوشتار »، متحوّل
نشویم، محال است که در دامنه ی
حکومتها و دولتهای حاکم بر ما،
کوچکترین تحوّلی ایجاد شود.
18- چرا ما ایرانیان، بی درد شده
ایم؟.
احساس درد در تاریخ و فرهنگ ایرانی،
معنایی بسیار ژرف و کیهانی دارد که
متاسفانه به دلیل لت و پار و سرکوب و
تحریف و تقلیب شدن فرهنگ سیمرغی
ایرانزمین در طول هزاره ها، رفته
رفته، آن معنای کلیدی و زاینده و
انگیزشی خودش را در اذهان ایرانیان از
دست داده و به قعر ناخود آگاهبودشان،
ته نشین زنگار گرفته شده است. مسئله ی
درد با « جست – و – جو و زایش فردیّت
و وجدان خویشآفریده ی فردی انسان »،
رابطه ای آفرینشی داشته است. در گذشته
های بسیار دور، انسان دردمند در
ایرانزمین، انسانی بوده است که در
روند گمگشته گیهای خود برای « زایش
کودک دین فردی = وجدان خویشآفریده »
در هر کوی و برزنی به دنبال «
انگیزنده گان و مامایان حقیقت فردی »
خودش بوده است. این بود که مسئله ی
درد، مسئله ای فردی و اجتماعی و
کیهانی بوده است. درد نیز با «
حساسیّت حواس آدمی »، پیوندی تنگاتنگ
دارد. هر چقدر، شاخکهای حواس انسان،
ظریف تر و لطیف تر و تاثیر پذیرتر
باشند، به همان میزان بر درجه و شدّت
« درد » افزوده تر خواهد شد. ولی وقتی
« حواس آدمی »، خرفت شوند، انسانها،
رابطه ی خود را با حسیّاتشان از دست
می دهند و خود به خود، هیچ نوع واکنش
درد آمیزی نیز در برابر بسیاری از
پدیده ها و رویدادها و همنوعان و
جانوران و دیگر تاثیرات پیرامونی
ندارند. فرهنگ و استعداد تحوّل و
تغییر پذیری در هر اجتماعی و در وجود
هر انسانی با « واقعیّت حواس ظریف و
لطیف آدمی » درهمتنیده می باشند. جایی
که حکومتگران نالایق و بی فرّ برای
حاکم کردن اراده ی مستبد و
توتالیترخواه خودشان، به اوامر باطومی
و رفتارهای ارهابی و ارعابی و
تروریستی و شکنجه ای و کُشت و کُشتاری
متوسّل می شوند، افراد آن اجتماع به
مرور زمان، از لطافت حواسشان کاسته و
فرسوده می شود و خودکاروار، کالبد و
روحشان به حالت سپر گونه ای بسیار
زُمخت و فولادین تبدیل می شوند؛ طوری
که پس از آن، تمام رفتارها و واکنشهای
انسان در تماس با سراسر محیط پیرامونش
به طور کلّی، خرفت گونه و کودن و
احمقانه و خیره سر می شوند. خروارها
تُن کاغذ و فضای سایتهای اینترنتی، هر
روز در رسانه های مختلف وطنی و
برونمرزی سیاه می شوند و هزاران هزار
واقعیّت دلخراش و جگرسوز نیز در گوشه
و کنار وطن، رخ می دهند، ولی هیچکس، «
احساس همدردی » نمی کند تا بخواهد در
فکر واکنشی درخور نیز باشد. لایه ای
قطور از خرفتی، بیش از سه دهه است که
تمام مغز و روح و روان ایرانیان را
قبضه کرده است. استمرار و حاکمیّت
خونریز ولایّت ضحّاکیان فقاهتی باعث
شد که مردم ما در کمتر از سه دهه به
حضیض « خرفتی و بی دردی » درغلتند. از
این رو، جامعه ای که افرادش، « بی درد
» شده باشند، آن اجتماع، هیچگاه
متحوّل نخواهد شد؛ زیرا هیچکس، «
شاخکهای ظریف برای چشیدن درد تحوّل »
را ندارد که بخواهد آگاهانه و با
مسئولیّت و بیداری و هوشیاری برای «
تحوّل و دگرگشت در دامنه ی باهمستان و
افراد اجتماع »، گامی ارزشمند و ثمر
بخش بردارد. جامعه ی امروز ایرانی در
سیطره ی شمشیر اقتلویی متوکّلان
الّله، به « جامعه ای بی درد »، تبدیل
شده است.
19- متعه گان چیز نویس.
انسان «کم مایه » در مقایسه ی خودش با
« نوابغ و نامتعارفان دلیر و ایده
آفرین و خویشاندیش »، بسیار جگر سوز،
عذاب و رنج می برد؛ زیرا از یک طرف می
داند که « فردی عامی » نیست و از طرف
دیگر نیز می داند که « نبوغی و
استعدادی برای زایشگری ایده ها و
افکار فردی » ندارد. به همین سبب
مابین « برزخ عوام و نوابغ »، همواره
در حال خودسوزی روحی و روانی می باشد.
حکومتگرانی که هیچ لیاقتی به
فرمانروایی بر یک کشور را نداشته
باشند ( مثل ولایت فقاهتی و وابسته
گان آنها ) و تنها با کاربست خشونت و
کُشتار و قتل و شکنجه و آزار و غارت و
سلب حقوق دیگر اندیشان و دیگر معتقدان
به حکومت قهر و استبدادگری چنگ
آویزند، به « کم مایه گانی » محتاج
هستند که بتوانند تمام رفتارها و
گفتارها و تصمیمها و کنشها و واکنشهای
آن حکومتگران بی لیاقت و فرّ را توجیه
و تبرئه کنند و چهره ی کریه و چندش
آور رفتارهای پراکتیکی حکومتگران را
در انظار دیگران، خوشنما جلوه دهند.
حکومت فقاهتی در طول بیش از دو دهه و
اندی توانست با تکیه کردن به « چیز
نویسیهای مُتعه گان کم مایه از مذهبی
ترین گرفته تا سوپر آکادمیکرهای
ایدئولوژی زده و متابعان و دنباله
روان و مقلّدان و مترجمان امواج سطحی
آلامدهای فکری در باختر زمین » به
کانالیزه کردن ریشه های نفوذی اقتدار
خواهی خود، امکانهای استحکامی بدهد.
تراژدی و فاجعه ی ایرانزمین فقط در «
نابود کردن و کُشتن و سر به نیست شدن
نوابغش » نیست که یک تنه در برابر
تمام فلاکتهای فرهنگی در طول تاریخ،
مرزبندی فکری و از چشمه ی وجود
آفریننده ی خود، باغ باهمستان ملّت را
آبیاری کرده اند و همچنان می کنند؛
بلکه تراژدی و فاجعه ی اسف بار
ایرانزمین و رمز و راز قهقرایی و
واپسروی و انهدام شیرازه ی باهمستان و
لت و پار شدن فرهنگ ایرانی ، آنانی
بوده اند و همچنان هستند و در آینده