منوچهرجمالی
درسکولاریته،
هرروزی،جشن است
درفرهنگ ایران
هرروزی،
نوروزاست
جشن، همیشه با« نوشدن » کاردارد
«چرا نوروز ،جشنی
شد که انسان، دشمن
خردِ
جشن ساز ِ
خود شد »
روایت شاهنامه ازنوروز، روایتی
ازموبدان زرتشتی در دوره ساسانیانست
معنای «
سکولاریته» اینست که: زندگی در زمان ، جشن
است. زندگی، خندیدن درزمانست.
جنبش زمان، برپا کردن جشن درهرروزیست. هرروزی ، نوروز
است . « زمان » ، جایگاه و سرچشمه ( زما =
پایکوبی و عروسی ) رقص و وصال است .هرروزی
، زمان ، نو میشود و نوشدن ، جشن است . «
نو» مفهومیست که با « زادن ازنو» کار دارد
. چیزی نو است ، که زاده میشود، و هر روزی
، بنا برفرهنگ ایران ، زاده میشود .حرکت
زمان ، جشن پیدایش و زایش ، درهرروزاست ،
نه ماتم و سوگِ « ناپایداری و گذر و فنای
زمان » . روزی یا زمانی که زاده میشود،
توانائی آفریدن دارد . هر « زمانی » ، «
وَن» ، یا « بند » ، یا « یوغ = گردونه
آفرینندگی= اصل عشق» یا « عروسی» است.جشن
ِ عروسی در زمان ، تبدیل به « جشن نوزائی
زمان » میگردد . زمان ، زنجیره به هم بسته
عروسی و زادن ، عشق و آفرینندگیست . و
این ، درست غایتی است که « جنبش سکولاریته
» میخواهد به آن برسد . سکولاریته ،
میکوشد ، برمفهوم « فنای زمان » که در
ادیان نوری ، در فکرو روان و ضمیرمردمان
جا انداخته اند، چیره گردد . تا این مفهوم
، دگرگون نگردد ، درگیتی نمیتوان بهشت
ساخت . ملتی میتواند گیتی را تبدیل به
جشنگاه کند ، که مفهوم زمانش را در فکر و
در روان و درضمیر ، دگرگون سازد. به همین
علت ، تغییر مفهوم « جشن نوروز» ، نقش
بزرگی در آباد کردن جهان و در جهان آرائی
( = سیاست ) دارد . اینست که مفهوم « جشن
» ، زیربنای جهان آرائی ( = سیاست) است .
تغییرمفهوم جشن و نوزائی درفکرو در روان
ودرضمیر ، جهان را میآراید . این فرهنگ
جشن آفرینی است که باید در کاریز هرضمیری
بجوشد تا بتوان جهان را آراست (
کاریز=فرهنگ) .
نوروزی که دیگر، روز نو نمِی آفرید
نوبودن ِنخستین روز، نوبودن ِیکروز نبود . نوروز، روزی
بود که فطرتش « نو» بود ، و ازخود ، نو
میزائید . نوروز ، با گذشت زمان ، کهنه
نمیشد ، چون ویژگی « نوزائی » داشت . این
مفهوم بزرگ و ژرف ، دیگر در روایتی که
درشاهنامه ازنوروز آمده ، نیست . در
شاهنامه ، روایتی ازجشن نوروز آمده ، که
درست برضد فرهنگ اصیل ایرانست . این روایت
، زیر نفوذ الهیات زرتشتی به وجود آمده
است ، و وظیفه ما آنست که برضد آن برخیزیم
، واین تحریف بنیادی را بزدائیم . الهیات
زرتشتی دراین روایت ، جشن نوروز را ،
متلازم با « روند هبوط انسان» میسازد .
درجشن ، تخم تباهی و گناه نهفته است . جشن
پیروزی خرد ، در باطن ، بیان پیدایش دیو
آز وفزونخواهی و کبر و نخوتیست که از خرد
و خواست انسانی پدیدارمیشود .
جشن پیروزیهای خرد و خواست انسانی ، بُن هبوط و سقوط
انسانست . جشن پیروزی خرد انسان ، به شقه
شدن انسان ازمیان ( به خود شکافتگی ، و
ازخود بیگانگی ) میکشد . انسان ، گوهری
جدا و گسسته از خدا دارد ، ولی درجشن ،
درست به هوای « همگوهری با خدا » میافتد .
جشن وسعادت، ویژگی گوهر خداست. و در زندگی
به جشن همیشه رسیدن ، نفی فاصله میان خدا
و انسانست . درجشن همیشگی ، انسان ، خدا
میشود . جشن را باید درگیتی زدود ، تا
انسان ، تفاوت گوهرخود را از خدا دریابد .
درروایت ِ شاهنامه ، این روز، روزیست که
انسان باید درانتظار پیآمدهای شوم گناهی
باشد که ازکاربستن خردش در آفریدن مدنیت ،
پدیدار خواهد شد . نوروز، روز پیدایش
گناهیست که خرد انسانی ، دچارآن میگردد .
خرد انسانی ، دراین روز ، که بُن همه
روزهاست ، با برترین گناه وُجرمش ، آلوده
میشود . به سخنی دیگر، طبیعت و فطرت خرد
انسانی ، آنست که خود را سرچشمه مدنیت
وحکومت و سعادت درگیتی میداند ، و این ،
بزرگترین ُجرم و گناهست . این ، اندیشه
موبدان زرتشتی ازنوروز واز جشن نوروزی بود
. ولی این اندیشه ، درست برضد فرهنگ اصیل
ایران بود. پیکار با « جشن نوروزی » ، با
دین اسلام آغازنشد ، بلکه با همین موبدان
آغازشد . نوروز ، جشن زمان و معنای زمانست
، نه جشنی که یادبود یک شخصیتی و رسولی و
یک اتفاق تاریخی باشد . منسوب ساختن جشن
نوروز به اشخاص ، نابود ساختن معنای اصیل
زمان است . نوروز ، « بُن زمان » بود .
یعنی این روز ، روز بعدی را از« خود»
میزائید، و روز بعد نیز، جشن تولد روز بعد
را باید گرفت . پس نوروز باخود ، جشن تولد
هر روزی را پس ازخود میآورد . خود زائی
زمان و طبعا گیتی و خدا، درزمان بود .
این یک اندیشه سکولار است .ازاینگذشته ،
اندیشه نوزائی ، پیوسته به اندیشه « نو
اندیشی و رسیدن به بینش نوین » بود . با
این اندیشه ، « خود زائی و خود آفرینی » ،
در گوهر هرجانی و هرانسانی بود . ولی
خدایان والاهان نوری ، میخواستند که «
نیروی آفرینندگی را در خواست خود ،
متمرکزسازند و منحصر به خود نمایند » .
این بود که میبایستی به هر نحوه ای شده
است ، معنای نوروز و معنای جشن ، ومعنای
زمان را دگرگون سازند . این بود که روز
نخست را که جشن نوزائی زمان ( و گیتی و
خدا ) بود ، با نخستین جرم و گناه
آمیختند، تا سراسر زمان ، آلوده و تباه
بشود . درالهیات زرتشتی ، این نخستین روز
، روز ورود و تازش اهریمن به گیتی میشود .
او ، ازهمان لحظه نخست ، گیتی و انسان را
با گناه میآمیزد . این اندیشه در داستان
جمشید درشاهنامه بازتابیده شده است .
برای شناختن مفهوم حقیقی « جشن نوروز»
و اینکه « هرروز، نوروز» است ،
باید « مفهوم زمان » را درضمیرخود
تغییر بدهیم
جشنهای ایران ، همه « جشن های زمان » بوده اند . ولی سپس
کوشیده شده که ازآنها « جشنهای بزرگداشت
اتفاقات وزاده شدن یا پیروزی ِ بزرگان ...
» بسازند ، تا معنای اصیل « زمان » را
بزدایند . « جشن زمان ، به معنای آنست که
« حرکت زمان » ، بخودی خود ، جشن دارد .
پیشرفت زمان ، و جنبش و رویش و افزایش
جهان وجانست و طبعا به خودی خود ، جشن
وشادیست . به عبارت دیگر، جشن ، سکولاراست
. جشن، بیان ِ « حرکت زمان » است . اینکه
سپس ، به « جهان گذرا » ، جان « سپنجی »
گفتند ، خوارشماری همان « سپنتا مینوئی »
بود که درگیتی ، خود را میگسترد و میافزود
.« سپنج=سه پنج» ، مانند « سپند= سه پند»
، به معنای « سه خوشه و سه تخم و سه
زهدانی » است که بُن پیدایش جهان شمرده
میشد . جهان سپنجی ، همان جهان سپنتائی
است که « رویش و زایش و گسترش خدا در زمان
و درگیتی » میباشد . خدا ، در زمان ، خود
را گیتی میکند (خودرا آسمان ابری و آب و
زمین و گیاه و جانور و انسان میکند و در
پایان باز، تخم خدا = سپند میشود » . خدا
، از زمان و ازگیتی و از تحول و نوشوی ،
جداشدنی نیست . تغییر و تحول و نوشوی ،
ویژگی خداست . با نسبت دادن جشنهای زمان ،
به اشخاص و اتفاقات تاریخی ، خود زمان ،
دیگر جشن نداشت ، بلکه عمل آن شخص یا
اتفاق آن حادثه ، معنا به زمان میداد .
بدینسان خدا و بُن آفریننده و نوسازنده
گیتی ، از زمان و گیتی ، پاره و گسسته
ساخته میشد . ازاین پس ، حرکت زمان ،
گسترش روزبروزخود خدا نیست و طبعا ، جشن
سازنیست ، بلکه یک اتفاق ، یک عمل یا امر
شخص هست که جشن وسعادت وشادی میسازد . با
چنین جشن هائی ، حرکت زمان ، بیخدا میشود
، و ارزش خود را در تحول و تغییر از دست
میدهد . زمان ، ازاین پس ، گذرا یا فانی و
بی معنا میشود . تا ما معنائی را که فرهنگ
ایران ، به زمان ( خودگستری بُن آفریننده
جهان= سه پنت = سه پنج درزمان ) میداد
نشناسیم ، پدیده « جشن » که درایران ، «
معنا و غایت زندگی » بوده است ، نخواهیم
فهمید . غایت و معنای زندگی انسان درفرهنگ
ایران ، پیدایش همین بُن آفریننده ،
پیدایش همین « عشق ازلی خدایان دربُن هستی
او » میباشد .
برای درک دقیق مفهوم زمان، باید با همین « نوروز»
آغازکرد . چون زمان ، درفرهنگ ایران ،
همیشه درتغییریافتن ، « نو» میشود ، و«
پیشرفت » میکند .« نوروز » برای ما ، فقط
یکروز، از سراسر روزهای سالست . البته پس
از گذشتن نوروز، روزهای دیگر میآیند و «
آنچه روز نو » بوده است ، کهنه و بیات
میشود ، وباید سالی درانتظارنشست تا باز،
یک روز نوروزی بیاید . درست این مفهوم
زمان ، مفهوم امروزی ما از زمانست ، نه
مفهوم آنها از زمان . برای آنها ، نوروز
، تنها یکمین روز سال و تنها یکروز از سال
نبود . بلکه نوروز ، بُن زمان و زهدان
زمان و« بند زمان» بود ، که روزبعدی را
میزائید ، میزوئید ، میآفرید . خود زائی و
خود آفرینی ، درخودِ زمان بود . بدینسان
مشخص میشود که زمان ، روند رویش و بلندی
یابی( تعالی
=معراج) و پیشرفت
و فراخ شوی کل گیتی بود ، چون دراین جهان
بینی ، کل جهان جان ، ماهیت گیاهی داشت .
چنانکه دیده میشود ، واژه های « گیاه» و « گیتی » و «
جان= گیان »، دارای پیشوند « گی » هستند
که نام خود سیمرغ بوده است (مرغی که پرهای
ابلق دارد . اینها همه گسترش یا پرهای او
هستند . ازاین رو« گیاه » ، تنها گیاه ،
به معنای امروزه نبود ، بلکه آب و زمین و
جانورو انسان و خدا ، همه ، گوهر گیاهی
داشتند . سیمرغ که برفراز درخت « وَن وس
تخمک » می نشیند ، به معنای آنست که سیمرغ
، اینهمانی با تخمهای درخت زندگی دارد ، و
خوشه ایست که دارای همه تخمهای درخت هستی
است . وقتی همه جهان هستی را گیاهی
میگرفتند که ازیک بُن در زمان میروید ،
این تصویر ، به کلی با جهانی که از« امر
وخواست وکلمه ِ یک اِلاه » خلق میشود ، به
کلی فرق داشت . البته این تصویر، یک تصویر
انتزاعی بود . تصویر نگاری نبود ، بلکه «
صورت ادیشی » بود . آنها درصورت ،
میاندیشیدند . ازجمله اینکه ، تازه شوی یا
فرشکرد ، خویشکاری هرروزه این درخت زمان و
درخت هستی بود . مفهوم رستاخیز یا فرشکرد
، در «آخرالزمان » ، اندیشه ای بود که
ادیان نوری جایگزین این مفهوم ساختند ، و
اندیشه اصلی را مسخ و تحریف ساختند .
هرروز ، شاخه ای تازه و نو ازاین بُن
میروید . این بُن ، درهرچه میآفریند ، هست
. ازاین رو هرچه میآفریند ، همانند و
برابر با او ، نیروی آفرینندگی دارد .
نیروی آفریننده یا نوشوی یا فرشکرد در هر
جانی ، درهرانسانی ، درهر روزی و زمانی
هست . به سعادت و شادی و خوشی حقیقی نباید
صبرکرد تا پس ازمرگ ودرجائیکه زمان به آخر
میرسد ( فراسوی زمان ) بدان رسید . سعادت
و شادی و خوشی حقیقی ، همان گسترش و رویش
و پیدایش در زمان است . سعادت و شادی ،
همان فرشگرد و نوشوی در هرروزی است . هر
روزی ، نوروزاست . هر روزی ، رستاخیزاست .
هر روزی ، جشن و سعادت و شادی است . وما
نیازبه فرشگرد روزانه در زمان و درگیتی
داریم . تصویر رستاخیزو بهشت در فراسوی
زمان ، باید در افکارها و ضمیرها دور
ریخته شود . ما نیاز به فرهنگی داریم که
فرشگرد یا رستاخیز را از فراسوی زمان ،
باز به روند زمان بازگرداند . این همان «
جنبش سکولاریته » است . شادی و جشن و
سعادت ، پدیده ایست ضروری ، در زمان و از
زمان . این نیاز است که مارا بدان
میکشاند که درپی رستاخیزو فرشگرد فرهنگ
ایران برویم ، چون ما سعادت و شادی و بهی
و خوشی و آشتی و شکوفائی نقد ، در گیتی و
درزمان میخواهیم .
واین نیاز به « رستاخیزفرهنگ اصیل ایران » ، نیازیست که
جامعه را در ژرفایش تکان داده و فراگرفته
است ، ودیگر جامعه را رها نخواهد کرد. این
نیاز، نیاز نیرومند ، به « جستجوی خود »
است، و انسان و ملت ، آنچیزیست که از بُن
ِ وجودش ، میجوید . ولی برای برآوردن این
نیاز، مردم درگامهای نخستین ، گرفتاریک
مُشت دروغ و تحریف میشوند. « هنروبزرگی
وخرد آفریننده » مارا ، هزاره ها
تحقیرکرده اند ، و زشت ساخته اند و گناه
وجرم بزرگ خوانده اند ، و تا توانسته اند
آنهارا نکوهیده اند . پدیده « جشن »، به
ویژه « جشن
نوروز » ، که درفرهنگ ایران ، «
بُن زمان و
آفرینش» شمرده میشود ، بکلی زشت و
تباه و منفی ساخته شده است . موبدان
زرتشتی که رابطه بسیارنا به هنجاری با جشن
بطورکلی، و جشن نوروز به ویژه ، داشته اند
، این پدیده را در روایتی که ازدوره
ساسانیان ، بدست فردوسی افتاده است ، به
کلی مسخ و تحریف ساخته اند . و امروزه در
درک معنای ِجشن نوروز، و برپا داشتن جشن
نوروز، همه ازاین « بخش تحریف شده شاهنامه
» الهام میگیرند .
مسئله حقیقت ، همیشه مسئله « کشف حقیقت در دروغ و فریب »
است . هر حقیقتی و فرهنگی ، دراثر کششی
که دارد ، بلافاصله از قدرتمندان و قدرت
پرستان ، ابزاری برای پیشبرد هدفهایشان
ساخته میشود . فرهنگ ایران هم هزاره ها
ابزار قدرتهای سیاسی و دینی و اقتصادی شده
است و ما با توده ای از این تحریفات و
مسخسازیها روبروئیم . اینست که باید راه و
روش ِ کشف حقیقت را در دروع و فریب و
مسخسازی پیداکرد. دلیری ، جستجوی حقیقت
درست در فریبها و دروغهاست . سیاست ، با
مُشت برسر مردمان میکوبد ، ولی فرهنگ ،
تلنگر به جانها میزند . سیاست ، درفرهنگ ،
ابزارقدرت می بیند . فرهنگ ، چشمه ایست که
از ژرفای ضمیر مردمان میجوشد و روان
میگردد و میخواهد ، جهان را در آبیاری
کردن ، بیاراید.
فرهنگ ، درپی جهان آرائیست ( نظم در
زیبائی وزیبائی درنظم خودجوش )، نه درپی
سیاستمداری و قدرتیابی وتهدید و خشونت و
شکنجه گری .
برای شناختن مفهوم حقیقی« جشن نوروز»
باید «مفهوم زمان » را در ذهن خود
تغییر بدهیم
چناننکه آمد ، جشنهای ایران ، همه « جشنهای زمان» بوده
اند، نه « جشنهای بزرگداشت اشخاص» ، نه
«جشن اتفاقات بزرگ تاریخی » . حرکت زمان ،
روند « زاده شده خدا یا سیمرغ یا رپیتاوین
که دخترجوان نی نواز میباشد » میباشد ،
پس زمان ، به خودی خودش ، جشن است، چون
این خداست که نوبه نو، زاده میشود ، و جشن
زادن را میگیر. ما درجشن« زاد روز» ،
متوجه « کسی هستیم که زاده شده است » .
درحالیکه « زاج سور» ، جشنی بوده است که
مادر هم، مرکزتوجه جشن بوده است . این جشن
، همانسان جشن عمل زاینده و همچنین جشن
پیدایش زاده شده است . جشن زاد روز ، باید
جشنی باشد که « مادروفرزند باهم ، جشن
بگیرند . زاد روز، جشن آفریننده با آفریده
باهمست. هر روزی ، خدا ، بهره ای ازگیتی
وجان میشود و این پیوند همیشگی میان خدا و
آفریده ، جشن هردو باهمست . تا ما معنای
فرهنگ خود را از « زمان » نشناسیم ، پدیده
« جش »، که درایران « معنا و غایت زندگی »
بوده است ، نخواهیم فهمید .
« نوروز» برای ما ، یک روز از زمانست . نوروز، نقطه «
آغاز روزهای دیگردرهرسالیست » که بدنبال
آن، یکی پس از دیگری میآید، ولی هیچیک
ازآنها دیگر، ویژگی « نوبودن » ندارد . با
نوروز، روزی که نو باشد ، پایان می یابد .
البته پس ازگذشتن ، نوروز، هرچه روزها
بیشتر میشوند، نوروز ، دورترو کهنه
ترمیشود ، ونوروز، طبعا فراموش میشود، و
باید درانتظار سال دیگر و نوروزی دیگر، و
« نوشدن طبیعت بطورکلی » درانتظارچشم به
راه بود . با نوروز ، « نوبودن » ، پایان
می یابد . درست این مفهوم زمان ، مفهوم
آنها از زمان نبوده است . برای آنها ، «
نوروز» ، تنها روز یکم سال تازه نبوده است
، بلکه « بُن زمان » بوده است، که روزهای
بعدی ، یکی پس از دیگری ، ازآن بُن
میرویند و میزایند. درفرهنگ ایران
بطورکلی، آفریننده ، برابر با آفریده است
. آفریده ، همان نیروی آفرینندگی را دارد
که آفریننده اش ، داشته است . خالق و
مخلوق به مفهوم ادیان نوری و ابراهیمی ،
که خالق ، نا برابر با مخلوقست ، و قدرت
خلاقه ، منحصرا در وجود خالق میماند ،
درفرهنگ ایران ، وجود نداشته است . گیتی
شدن خدا ، یعنی افشانده شدن نیروی
آفرینندگی ازخدا درگیتی ( درهمه جانها )
. خدا ، درگیتی شدن)
گی، در گیاه ودر گیان ودرگیتی شدن ، یک
معنای گیتی، نان است )، خدا میشود. ، دو
پدیده « روئیدن و زائیدن »
نوروز ، یک تخم و بزر، بسخنی دیگر، « بُن »است، و روزهای
بعدی ، شاخه هائی هستند که ازاین« بُن » ،
میرویند .نوروز، بریده و گسسته از «
روزبعدی که میآید » نیست ، بلکه متصل به
آنست ، وازنیروی آفریینده که درانجام
نوروزهست ، روزتازه ای زاده میشود .
بدینسان مشخص میشود که « زمان» ، « روند
روئیدن و بلندی یافتن و رشد و پیشرفت
وفراخی یافتن گیاهی» است . البته در فرهنگ
ایران باهم بشیوه ای اینهمانی داده میشد ،
و معنای « آفریدن » ازآن ، گرفته میشد .از
نوروز ، روزهای دیگر، میروید و میزاید و
بسخنی دیگر، آفریده میشود و میافزاید . در
فرهنگ ایران ، دو
پدیده « روئیدن و زائیدن » باهم
آمیخته شده اند و مفهوم پیدایش و آفریدن
را پدید آورده اند . همیشه پدیده زائیدن ،
پدیده روئیدن را در ذهن برمیانگیزد ، و
پدیده روئیدن ، پدیده زائیدن را در ضمیر
فرامیخواند . و روئیدن و زائیدن نیز ،
همیشه با « شادی و جشن » آمیخته است .
پیدایش یافتن بطورکلی در فرهنگ ایران ،
شادی زا و رقص آور و سرخوش کننده است .
« هستی یافتن
درگیتی ودرزمان » ، « شادشدن » است
. این اندیشه درست برضد ادیان ابراهیمی و
ادیان نوری و بودائی است .
با این اندیشه
بنیادی ، بنیاد ِ سکولاریته گذارده میشود
.در فرهنگ ایران به « زمان، یا
زمان بیکرانه
» ، زرون
zarvan
میگفتند . ازسوئی به کاشتن، « زریتونتن »
و از سوی دیگر، به زائیدن
zarhonitan
زرهونیتن گفته
میشد . افغانیها و فرارودیها به ویار، یا
آنچه زن بارداربشدت به آن هوس میکند ،
زروانه میگویند ، و به گل خیری، که گل رام
است ، ورد الزروانی گفته میشود ، و « رام
» ، نخستین زاده سیمرغست . البته دراستان
خراسان به واژه ِ « یکم » ، زروَنه گفته
میشود، چون مقصود ، آنچه تازه زاده شده
است میباشد .
پس بخوبی دیده میشود که « زروان ، یا زمان بیکرانه » با
ترکیب روندهای روئیدن و زائیدن کاردارد .
اینکه به زروان ، زمان بیکرانه میگویند ،
ما ازآن چنین میفهمیم که مقصود ، زمان بی
انتها ، زمان بی آغاز و بی پایان است .
ولی « کرانیدن »
هنوز درکردی ، به معنای گسستن و پاره کردن
است . زمان بیکرانه ، دراصل، به
معنای « زمانی بوده است که همه زمانها به
هم چسبیده و آمیخته اند، و ازهمدیگر، پاره
ناشدنی هستند . وقتی زمان را نمیشود ازهم
گسست و پاره کرد ، هیچ چیزی و هیچ جانی و
هیچ بخشی ازجهان را نمیشود ازهم پاره کرد
، چون همه ازیک تخم میرویند . وقتی زمان
را نمیشود ازهم گسست ، دوجهان ( جهان گذرا
و جهان جاوید ) وجود ندارد . آسمان ،
گوهری جدا با زمین ندارد . روشنی از
تاریکی ، بریده نیست. خدا ، ازگیتی بریده
نیست . جهان جان ، همه یک جهان است . همه
بخشهای جهان ، آسمان + آب + زمین + گیاه +
جانور+ انسان + خدا ، همه به هم متصل و
آمیخته اند . این اندیشه ایست که سپس در
عرفان ایرانی زنده بجای میماند . وقتی خدا
و همه جهان جان به من متصلند ، و با من
آمیخته اند ، پس چرا من احساس جداشدگی
میکنم؟ پس چرا مردم ازهم جدایند ؟ پس چرا
خدا نیاز به واسطه دارد ؟ پس چرا خالق ،
گوهری جز مخلوق دارد ؟ پس چرا نام « جدائی
» هست ؟ وهرانسانی دراثر این احساس پارگی
و جدائی و غربتست که مینالد، چون درواقع ،
او از جان ِجهان و ازخدا ، جدا نیست . این
همان « ازخود بیگانگی » است . دربُن خود
هرانسانی ، خود او، جان جهان و خدا و معنی
و غایت هست. این همان « جدا افتادن از
نیستان نزد مولوی » است . مولوی جهان را
دراین آمیختگی ودر اتصال انسان وجان با
خدا ، یا با بُن هستی می بیند .
همه در بخت ، شکفته ، همه با لطف تو
خفته
همه « دروصل » ، بگفته که : خدایا تو
کجائی ؟
همه همخوابه رحمت ، همه پرورده نعمت
همه شه زاده دولت ، شده در دلق گدائی
چومن ، این وصل بدیدم ، همه آفاق
دویدم
طلبیدم ، نشنیدم که چه بُد نام « جدائی
»
دراین جهان وصل ( که جهان بی + کرانه است ) ، این حقیقت
وصل و آمیختگی وبهم بستگی را نشناختن و حس
نکردن ، و دم ازجدائی زدن ، مسئله بنیادی
همه افراد است . درواقع ، همه از اصالت
خود ، بیخبرند . همه باوجود آنکه دربُن یا
درمیان خود، متصلند، ولی در آگاهبودشان
،احساس انفصال و گسستگی ( کرانیدن )
میکنند . برای آنکه زمان ، بریده و
کرانمند شده است . ما درآگاهبود خود، در
فردیت خود، درعقل خود ، در زمان کرانمند،
زندگی میکنیم .
این مفهوم « زمان بیکرانه » ازکجا آمده بود ؟ واژه «
زرونzrvan
»، به معنای« بند ِ نی » هم هست .البته ،
معنای « زر» ، دراصل ، همان « نی » بوده
است ، چنانچه در ترکی به زر، « آلتون= آل+
تون » گفته میشود ، که به معنای« زهدان
سیمرغ » است. به نی نهاوندی ، زریره
میگویند ( زر+ ایره = سه نای = سئنا ) .زمان
،
«
بند های نی » است
. این تصویر « بند نی » ، در فرهنگ
زنخدائی ایران ، معانی بسیارژرفی داشته
است . بند نی ، محصل اتصال دوبخش نای
بهمست . اصطلاح ِ « بند نای » ، به فاصله
میان دوبند نی گفته میشود . این تصویربند
نای ، نقش بنیادی را در مفهوم زمان، برای
ایرانیان بازی میکرده است .
درخت زمان که
درخت زندگی نیزهست ، نائی بوده است که
پُراز بندهای نی است . آنها براین
باوربودند که این بند = وَن = بَن ،
اصل آفریننده هست . وقتی یک بخش
روئید، و به انجامش رسید ، این
بند= ون
، پیدا میشود . و«
انجام» یک چیزی ، آخرو پایان و
انتهای آن چیز نیست ، بلکه هرانجامی ،
جایگاه اتصال و جایگاه آفرینندگیست . به
سخنی دیگر،« کمال » یک چیز ، نهایت و
پایان آن چیز نیست ، بلکه « اصل میان =
اصل آفریننده » است که بخش دوم آن چیز را
میآفریند. مفهوم « کمال » در ادیان نوری ،
به کلی با مفهوم « کمال » درفرهنگ ایران ،
فرق دارد . در فرهنگ ایران ، درکمال ، بُن
نوشوی هست . چنانچه همان واژه « انجام » ،
که درفارسی ، به معنای
پایان و آخر
است ، درکردی ، « هه نجامه » که همان واژه
است ، به معنای «
لولا » است . « هنج کردن » ، به هم
رسانیدن و متصل ساختن دوچیزبه همست .
انجام هرچیزی ،
آن جا نیست که آنچیز، پایان می یابد ،
بلکه آنجائیست که به چیزدیگر، بسته ولولا
میشود . انجام هربرهه ای از زمان ،
جائیست که به زمان تازه ای ، لولا میشود .
افزوده براین ، معنائی دیگرهم این نقطه
اتصال داشته است که ازبین رفته است ، این
نقطه انجام ،
درست خودش، اصل آفریننده بخش تازه است
. به همین علت « انجمن » که «
هنجمن » باشد ، به معنای « مینوی متصل
سازنده مردمان باهم + و اصل آفریننده
اندیشه های تازه در سنتزآنها با
همدیگردرهمپرسی» است . و « انگ » هم که
همان « تنبوشه یا ممرآب ازسفالست » برای
آنست که جریان آب را ازیکجا به جای دیگر،
متصل میسازد. به همین علت نیز به « شیره و
عصاره » که ماده چسبنده و متصل سازنده است
، « انگ » میگویند ( انگبین ). و «
انگاردن و انگاشتن » نیز ، ازهمین هنجیدن
و انگیدن میآید، که متصل ساختن تصاویر و
داستانها و اتقاقات و بخشها به همست . پس
« انجام زمان» ، آخر و پایان و نهایت زمان
نیست ، بلکه این
انجام ، ویژگی اتصال و بسته شدن دارد
، وافزده براین ، « انجام » ، هنج
و هنگ (= آهنگ)، و یژگی آفرینندگی هم دارد
. زمان ،
هیچگاه پاره نمیشود ، بلکه همیشه امتداد
می یابد . این به معنای آنست که جان و
هستی ، هیچگاه مرگ ندارد ، بلکه آنچه هست
، جان ، همیشه ازخود ، درانجام ، خودرا
ازنو میآفریند . طبعا « نوروز» هم
، همین ویژگی را دارد . « بند = وَن »
معنای ژرفتری دارد و این معنا ، در نامی
که منزل بیست و دوم قمر داده شده است ،
باقی مانده است .
درمیان ِ منازل قمر،
منزل بیست و دوم ، «
بند»
خوانده میشود و درپهلوی همین منزل ، «
یوغ »
نام دارد .
بنابراین،« بند» ،
همان «یوغ» است . این برابری بند با یوغ ،
مارا به معنای اصلی راهبری میکند . هنوز
نیز درفارسی به « جفت گاو که بجهت زراعت
یا بردن گردونه و ارابه بکار برده میشود ،
که همان یوغست ، یک بند هم میگویند .
ایرانیان
براین باور بودند که آفرینندگی ، گردونه
ایست – یایوغیست - که دونیرو، که همان
سیمرغ و بهرام باشند ( سپنتامینو+ انگره
مینو)، آنرامیکشند ، واین بند را « سیم =
لاو = یوغ = جفت آفرید= همزاد = درخت
ذوالقرنین = گلچهره و اورنگ = بهروج الصنم
= اخوان= پیروز و بهروز..» مینامیدند
. انگره مینو ، درفرهنگ ایران ، اصل زشتی
و تباهی نبود ، ودر دین زرتشتی ، چنین
معنائی یافت .چنانکه « انجرک » که همان «
انگرک» باشد، مرزنگوش است که گل ارتا
واهیشت است و « عنقر» هم که همان « انگره
» است ، مرزنگوش وگل ارتاست. همزاد ( که
همان یوغ یا جفت آفرید یا –لاو- باشد )
برای زرتشت والهیات زرتشتی ، دو اصل متضاد
خیروشرّمیشوند که باهم درستیزند، چون بکلی
ازهم « بریده و گسسته وکرانمندند » . به
عبارت دیگر، بُن جهان ، که بند و« وَن »
یا « اصل عشق » بود ، تبدیل به « بُن
پارگی و ستیزو نا پیوستنی» میشود .
درحالیکه فرهنگ ایران انگره مینو و سپنتا
مینو را دونیروی گوناگون میدانست که فقط
در « هم آهنگی باهم » میتوانند بیافرینند
و دراین هم آهنگی ، اصل خیر بودند . بدی
وشرّ و تباهی ، هنگامی پدید میآید که این
دونیرو، « ناهم آهنگ » بشوند . این
همآهنگی را ، « اندازه » ، و آن ناهم
آهنگی را « بی اندازه » مینامیدند. شرِّ و
تباهی و بدی درفرهنگ ایران ، یک اصل نبود
، بلکه وقتی دواسب یا دوگاو که گردونه را
میکشند، باهم دیگر درنظم ندوند و نتازند (
اندازه = هم تازه ) آنگاه بدی و تباهی و
شرّ پیدایش می یابد . بدین معنا درفرهنگ
ایران ، نه اهریمن ، به معنای الهیات
زرتشتی وجود داشت ، و نه شیطان و ابلیس به
معنای یهودیت و اسلام . عشق یا مهر
درفرهنگ ایران ، همآهنگی است که سرچشمه
جنبش و آفرینندگی و نیکی است . اینست که
تصویر « یوغ یا جفت آفرید یا بند » بیان
همآهنگی و اندازه است . زرتشت ومانی ، این
یوغ یا همزاد را تبدیل به دواصل متضاد
تاریکی و روشنائی ، شرّ وخیر.. کردند و با
این برداشت از « همزاد یا یوغ » ،
دوتاگرائی ( ثنویت ) درتاریخ ایران ،
پیدایش یافت . بریدن ( کرانیدن) روشنی از
تاریکی ، که همان کرانیدن زمان بود ، به
انواع « ثنویت ها » رسید که برغم محسناتش
، پیچیدگیهای فراوان داشت . آن سه تا
یکتائی ، بیان « وحدت و یگانگی کثرت
درهمآهنگی » بود که در مفهوم « اندازه =
باهم تاختن = هم روشی = همبغی » بازتابیده
میشد . البته درک اجتماع و جهان آرائی (
سیاست ) و انسان و حقوق و قوانین برپایه
اصل همآهنگی( اندازه ) ، ویژگی بنیادی
فرهنگ ایران بوده است ، که با چیرگی
الهیات زرتشتی ، از همه گستره ها تبعید
گردید . این اصل هم آهنگی واندازه است که
برضد « تمرکز و انحصارقدرت و انحصار
آفرینندگی و انحصاراصالت » است .
این بند یا یوغ یا
همزاد یا سیم ، بیان ِ بُن ِ « عشق همیشگی
میان دونیروی کیهانی بود » که در هرجانی
وهرانسانی ، هست . این« بستگی و پیوند ،
میان دو اصل جهان » ، اصل سوم شمرده میشد
. درهر « بندی ازنی » ، یا از زمان ، میان
دوبخش ، این سه اصل، که نماد عشق آفریننده
باشد ، بودند. پیوند این سه اصل باهم ،
بیان « عشق ازلی» بودند ، که زمان و جهان
جان و انسان ازآن میروئید .
این بود که پایان و انجام روزها
، « رام + بهرام
+ ارتا فرورد» در هرشبی بودند .
اینها، بند و محل اتصال یک روز به روز
دیگر بودند . هرروزی، یک بند نای بود که
انجامش ، یک بند میروئید، و ازاین بند ،
روز دیگر، پیدایش می یافت ومیروئید .
همینگونه ، هرماهی، درپایانش این بند بود
، که یک ماه سی روزه را ، به ماه سیروزه
دیگر، می بست ، و ماه دیگر ازهمین بند ،
ازهمین سه تای یکتا میروئید . همینسان در
انجام زندگی انسان هم ، مرگ نبود ، بلکه
سه روز پس از آنچه مرگ خوانده میشد ،
بند نائی
بود ، که ازآن، زندگی تازه میروئید . اصل
نوشوی و رستاخیزنده و فرشگرد ، درخود حرکت
زمان و جان و انسان بود . قدرتی فراسوی او
نبود که نوکند و رستاخیز بیاورد. کسی
انتظار قائم و مهدی و صاحب الزمان را
نمیکشید . این اندیشه های هوشیدر
وهوشیدرماه و سوشیانس را الهیات زرتشتی
اختراع کرده است ، چون اصالت و آفرینندگی
را ، از جان انسانها حذف کرده است .
درواقع ، زندگی فراسوی این گیتی
نیز،امتداد همین زندگی درگیتی بود ، و
جهان دیگر، پیوسته و چسبیده با گیتی بود .
البته درمیان هرفرد انسانی نیز ، همین بند
یا یوغ یا سیمرغ و بهرام بود ، چنانکه «
جم که ییما » باشد، همان معنای «همزاد» را
دارد، که چنانکه گفته میشود ، معنای دوقلو
ندارد ، بلکه به معنای « اصل مهریست که
میآفریند » .
درهرانسانی ، این « ون » یا این « بُن
آفریننده » هست، که همیشه می بافد و
میریسد ( وَن، درکردی، به معنای نخ و بند
و بافت ) است . « فه ناندن » به
معنای نهادن اساس + ایجاد کردن+ کوک کردن
ساعت است، تا ازسر زمان به راه بیفتد . در
بُن انسان، نیروی نو آفرینی ونیروی موءسس
هست .
خوب دیده میشود که دراین مفهوم زمان ، خبری و اثری ، از«
گذرابودن = فنا »، به معنای نابود شدن و
گم کردن و از دست دادن نیست . دراین مفهوم
زمان ، فقط رشد و پیشرفت و گسترش خدا یا
بُن جهان هست، وطبعا، سرچشمه شادی و
مهرهست .
ودرست « جم » که
« ییما»
باشد، خودش همین « جفت آفرید=همزاد» هست.
و درشاهنامه ، این اندشه روئیدن جمشید از
کیومرث ، باقی مانده است . کیومرث ، که
دراصل « گیامرتن » باشد ، هرچند درالهیات
زرتشتی ودرشاهنامه ، یک شخص شده است، ولی
درواقع ، به معنای « گیاه مردم = مهرگیاه
» بوده است که همان « ون = بند = یوغ » یا
بُن انسانست . به همین علت دیده میشود که
کیومرث درشاهنامه « اصل مهر، شمرده میشود
که همه کیهان اورا دوست میدارند ودد ودام
همه گرد او جمع میشوند » .
سیامک و هوشنگ و
تهمورث ، که درشاهنامه به شکل سه شاه
درآمده اند ، همان « بند» میان کیومرث و
جمشیدند .
سیامک ، سیمرغست ،
هوشنگ ، بهمن
است، و
تهمورث ، بهرام است . جمشید ( جم
وجما ) ، ازبهروج الصنم ، یعنی بهروز و
سیمرغ و بهمن که میان آندوست ، میروید .
این اندیشه ها، برغم تحریفاتی که موبدان
کرده اند ، درنام گیاهان باقی میماند .
جم اسپرم از شاه اسپرم میروید . جم از« بُن کیهان =
ازعشق بهرام و سیمرغ = ازمهرگیاه » میروید
.
رویش زمان( =وَخش) چه معنائی دارد ؟
وَخش ، به معنای کلمه+ وحی + روح است
فراموش نشود که واژه روئیدن( درآلمانی
wachsen)
، در فرهنگ ایران، « وَخش » است
. « واژه که
معنای گفتار را هم دارد و آواز، از همین
ریشه اند . برای اینکه بدانیم که ایرانی
ازاین واژه ، چه ها درضمیرش تجربه میکرده
است ، باید نگاهی به طیف ِ معانی آن بکنیم
. برای« ما» ، همینکه میگوئیم ، زمان ،
تخمی داشت، و سراسر روزها ، ازآن
میروئیدند ، یک تشبیه شاعرانه تلقی
میشود . ولی آنها ، کل جهان را روئیده و
پیدایش یافته ازیک بُن میدانستند، وچنین
معرفتی را« بُندهش » مینامیدند .
ابرو آب و
زمین و گیاه و جانور و انسان و حتا خدا ،
ازهمین تخم میروئیدند . درایران،
اصطلاح « بُندهش» متداول بوده است ، نه
اصطلاح « اسطوره » . مقصود ازبندهش این
بود که ، روئیدن زمان ، چیزی جز پیدایش کل
گیتی و خدا یکی پس از دیگری ازیک بُن نیست
. الهیات زرتشتی میکوشد که اهورامزدا را
آفریننده زمان سازد ، که به کلی با اندیشه
« رویش زمان ازیک بُن » فرق داشت .حرکت
زمان ، رویش این تخم در زنجیره پیدایش
هایش بود . اینست که واژه «
وَخش » ، بیان یک تجربه ژرف ، از
کل کیهان و طبیعت و خدا و انسان بود.
مثلا به « گفتن » ، وخش میگفتند . گفتار
، از بُن زمان در ژرفای ، میروید . گفتار
، مانند امروزه ، لق لقی نبود که برسر
زبان میآید و با اندیشه و کردار و استواری
ونهاد ، کاری ندارد . گفته ، از بُن انسان
، ازبُن کیهان درانسان ، میروئید . به
همین علت نیز سپس به« کلام ایزدی » یعنی «
وحی یا الهام » ، وخش میگفتند . وحی یا
الهام ، چیزی نبود که ازآسمان فروافتد ،
یا جبرئیل یا روح القدس فرود آورد ، بلکه
الهام و وحی ، تجربه پیدایش از بُن هستی
درخود انسان بود . یک اندیشه ای که از بُن
انسان برمیخاست، وحی و روح بود .« واخشیک
» به معنای « روحانی » است . ازجمله به «
روح » یا « روح القدس درمسیحیت » ، وخش
میگفتند . روح مانند قرآن ، به « امرالله
در انسان ، خلق نمیشد » . بلکه روح ،
پیدایش این بُن ازهرانسانی بود .
آنها در« وخش » ، پدیده های بزرگشدن و پیشرفت را درمی
یافتند . انسان، موقعی پیشرفت میکند یا
بزرگ میشود که ازبُنی که درتخم اوهست ،
بروید . این تخم زمان ، در بُن هرجانی بود
.
نه تنها ،« وخش » ، نمو کردن و رشد کردن بود ، بلکه
بالیدن و پرواز
کردن هم بود . این بود که انسان ،
دارای « فره ورد = آنچه فرامی بالد » بود
. فره ورد یا فروهر، به معنای « فرا
روئیدن و فرابالیدن » است . گیاه
درفرابالیدن ، خوشه ای میشود و این خوشه ،
مرغیست که بسوی سیمرغ پروازمیکند . ازاین
رو ، بینش و اندیشیدن ، همیشه به شکل
پرواز و معراج انسان درک میشد . هرانسانی
، دراندیشیدن و یافتن بینش، به معراج
میرفت. معراج و بینش انسانی ، ازهم جدا
ناپذیر بودند . معراج ، خویشکاری برگزیده
ای و پیامبری نبود ، بلکه ویژگی همه
انسانها بود . بینش بنیادی هرانسانی ،
بینش معراجی بود .به قول مولوی:
تو مرغ چهارپری
تا برآسمان پری
تو ازکجا وره بام و نردبان زکجا
همای ضمیر، مرغ ضمیر، همان قوای ضمیرند، که بنا برفرهنگ
ایران ، چهارتا یند ، که پرهای تخم انسان
شمرده میشدند. تخم سیمرغ ، درهرانسانی
افشانده شده بود . هرکسی ، رابطه مستقیم
با بُن بینش کیهانی داشت ونیازبه نردبان(
رسول و انبیاءومظاهرالهی ندارد ) .
الهیات زرتشتی برضد این « پروازمستقیم هرانسانی، یا
معراج هرانسان دربینش » بود . ازاین رو ،
برضد این « معراج بینش مستقیم انسانی »،
بسیار میجنگیدند . چنا نکه تحریف این
اندیشه از موبدان، درداستان جمشید و
داستان کاوس درشاهنامه دیده میشود .
در داستان کاوس درشاهنامه ،
معراج بینش به آسمان ، گناه کبیره ساخته
میشود . هیچ
انسانی نباید به فکر « معراج به سیمرغ =
ارتا فرورد » بیفتد . این کار، فقط ویژه
زرتشت است .
در داستان جمشید درشاهنامه ، معراج ، کاری
دیوی ساخته میشود . این دیوان، که
تباهکاران هستند ، به فرمان جمشید ، اورا
به آسمان میبرند و برمیگردانند . بینش
جمشیدی که ازخردش ، مدنیت و حکومت را
میسازد ، با همکاری دیوان صورت می پذیرد .
شوم بختی جمشید درست ازهمین جا آغازمیشود
که به دیوان امر میکند ، اورا به آسمان
ببرند . او ، خودش نمیتواند به آسمان
پروازکند . او، چهارپر ضمیر را ندارد .
جشن نوروز، که این معراج بینش است ، با
همکاری دیوان ممکن میگردد . جمشید
، قوای دیوان را بکار میبرد تا به معراج
برود . به عبارت دیگر، بینشهای خردی که
برای حکومتگری و ایجاد مدنیت بکار برده
است ، همه آلوده با تاریکی دیوانست .
ما از واژه « وخش » سخن میگفتیم . وخشیدن ، « پروازکردن
به آسمان » بود . اصلا واژه « خوشه » ،
همان « قوش » است که یکی ازنامهای هماست .
درترکی به هما ، « بوغدایتو= بوغدای +
دایتو) میگویند که به معنای « خدای خوشه
گندم » است . نام « درویش که دری+ غوش »
باشد همه به معنای « سه خوشه » است و هم
به معنای « سیمرغ = سه + مرغ » است .
درویشان، پیروان سیمرغ بودند، که همان «
مغان و خرمدینان» باشند .
مثلا سپاری ،خوشه گندم وجو است و کبوتر، سپاروک نامیده
میشود ( برهان قاطع ) و نام منزل چهاردهم
ماه ، آُسپور است که نشان رسیدن ماه به
کمالش هست. تبدیل خوشه گیاه به مرغ و
پرواز ومعراج ، در رسیدن گیاه به کمال ،
دراین سه واژه به خوبی نمایانست .
این تجربه که خوشه
به آسمان میرود ، در همان واژه « مینو »
نیز میماند . تخم در زمین که مینو است ،
بهشت فرازآسمان میشود ، که باز « مینو»
است . آسمان ، جایگاه « آفرینندگی تخم ،
بازروئی خوشه » است . خود واژه آس یا اس (
پیشوند آسمان ) ، دربلوچی به معنای « آتش»
است، و درکردی « هاس » به خوشه کاردو گفته
میشود .
همچنین « وََخش » ، به معنای افروختن و برق زدن و زبانه
کشیدن بکاربرده میشد . و بالاخره به معنای
«شکوفه کردن و خودرا بازکردن و گشودن »
بود که متلازم «خندیدن و شادی کردن » است
. دراین رابطه است که میتوان « تجربه موسی
را در کوه
سینا = سئنا » فهمید . او خدا
را در بوته افروخته می بیند که نمیسوزد .
خدا درکوه سینا ، همان سئنا بود که زبانه
وخوشه درخت زندگی است .
تخم زمان ، در روئیدن ، درآب شدن ، در جان شدن درگیاه و
جانور و انسان ،
میافزاید و شادی میآورد و میدرخشد
. این بود که در روئیدن ، کل زندگی ،
احساس شادی میکرد . پیدایش بینش درانسان،
احساس رویش تخم ، احساس شادی ، احساس
تعالی و سبکشدگی و پرواز به آسمان و احسای
« همپرس شدن باخدایان درانجمن خدایان » را
میکرد . این بود که بینشی که ازانسان
میروئید و میزائید ( دین ) ، که تجربه
زایش خدا ازخود باشد ، انسان را سرخوش و
شاد و دیوانه میکند . واژه دین ، هنوز
درکردی دارای سه معنیست 1- آبستن 2- دیدن
و بینش 3- دیوانه
نوروز ، بُن نوشدن هرروز، درهمه سال
بود
گفته شد که « نوروز» ، یک روز از روزها نبود ، بلکه «
بُن همه روزها » بود . نوروز ، ویژگی
تازگی و نوی داشت . نخستین تابش تخم زمان
بود ، طبعا ،
گوهر زمان را نشان میداد .
گوهر زمان ،
همین « نوی و تازگی » است . زمان ،
هرروز ، نو و تازه زائیده میشود . با
نوروز ، هرروزی که میآمد ، این ویژگی تازه
زائی را داشت . این بود که درفرهنگ ایران
، هرروز ، روزجشن بود . هرروز ، نوروز بود
. بخوبی دیده میشود که درهیچ برهه ای از
زمان ، تجربه گذرو فنا ( تجربه سکولاریته
) نیست .در هرشبی ،
رام و بهرام و
ارتا فرورد ( سیمرغ ) باهم بودند ،
واینها ، هم بُن زمان هستند ، و هم بُن
جهان جان ( گیتی ) ، و هم بُن انسان(
جمشید ) . هر روز، خورشید ازنو زاده میشد
، هرروز ، انسان ، نو میشد . هرروز، جهان
نو میشد .
هرروزی سپیده دم ، جشن تولد روز نوین بود
. زمان ،
زنجیره به هم پیوسته نوزائی و نو روئی و
رستاخیز و فرشگرد بود . « سرشب تا میان شب
» ، جایگاه « بُن زمان» بود . پایان ماه
سی روزه ، پایان منازل قمر، بُن زمان قرار
داشت . پایان سال شمسی ، بُن زمان قرار
داشت . سه سپهرفرازآسمان ، بُن زمان بودند
.
این بود که وارونه اندیشه « گذرا بودن گیتی درالهیات
زرتشتی » ، هرروز ، روز نو روئی و نو
افزائی و نوزائی و طبعا جشن تازه بود .
نوشوی وفرشگرد ، هر روز بود ، و مانند
ادیان نوری ، به آخرت یا پایان زمان یا
فراسوی گیتی ، تبعید نشده بود .
تبعید و طرد خدایان از زمان
از روزی که الهیات زرتشتی ،
روزنوروز را ، روز تاختن اهریمن به گیتی
شمرد ، جشن نوروز، و « بُن زمان» ،
و پدیده جشن بطورکلی ، نفرین کرده شد .
گیتی ازهمان آغاز، با گناه و دروغ و تباهی
آلوده میشود . دروغ و دوروئی و درد و
گناهدوستی با آب وگیاه وزمین و جانور و
انسان ، آلوده میگردد. با این عبارت در
بندهش ( بخش پنجم ، پاره 42 ) موبدان
زرتشتی ، معنای جشن و نوروز و بُن زمان را
در فرهنگ ایران ، دچارنفرین کردند . میآید
که « او- اهریمن – چون ماری آسمان زیر
این زمین را بسفت و خواست که آنرا فراز
بشکند. ماه
فروردین ، روزهرمزد به هنگام نیمروز
درتاخت . آسمان آنگونه ازاو
بترسید که
گوسپند ازگرگ » . با نوروز، در الهیات
زرتشتی ، اهریمن ، گیتی را با تباهی و
گناه و دوروئی و زدارکامگی ( تجاوز خواهی
و پرخاشگری وتهدید ) میآلاید .
نوروز، بُن تباه شدن گیتی و وحشت زدگی
جهان جانست . ناگهان ، « جشن
زادروز سیمرغ ،از عشق دربُن » ، تبدیل به
« بُن جنگ و ستیزو دشمنی و ترس» درسراسر
جهان جان میگردد . نوروز، سرآغاز تباهی و
پلشتی و شومی درگیتی ( در زمان گذرا )
میگردد . جشن نوروز، از موبدان زرتشتی ،
نفرین میگردد ، و این نفرین شدگی نوروز،
در داستان جمشید در شاهنامه ، بیادگارباقی
مانده است ، و بکلی پدیده جشن و زمان را
درتاریخ ایران ، تباه ساخته است .
جشن نوروز، سرآغازهبوط انسان ، سرآغاز «
پشت کردن به خرد و خواست انسان ، در ساختن
بهشت درگیتی » شده است . نوروز،
روز رسیدن انسان به سرمستی و غرور و بیش
از اندازه خواهی شده است . نوروز، روز
پیدایش گناه
اصلی انسان شده است که خرد و
اندیشه و بینش خود را مانند خدا ، سازنده
بهشت میداند. جشن نوروز ، روز پیدایش «
بُن گناه و ُجرم اصلی انسان» است که علت
هبوط او میشود ، و باید ازاین گناه بزرگ ،
توبه کند . این جرم « اندیشیدن باخرد خود
برای ساختن حکومت و مدنیت » ، علت « به
دونیمه ارّه شدن = درخودشکافتگی= ازخود
بیگانگی انسان » میگردد . در جنوب اسپانیا
همین جشن نورزوز را ( که همان
Ostern=Eastern
باشد ) درمسیحیت تبدیل به « هنگام کفاره
دهی و توبه
penitenzia
» کرده اند .
جشن درهمه ادیان نوری
، کفروشرک، و برترین گناهست و باید ازآن
توبه کرد .
بقول یکی از
اندیشمندان آلمانی،
جشن ، بطورکلی
،
اوج کفروشرک است.
هرچه بیشتر درجامعه وملت ، روزها و زندگی
و غایت زندگی ، تبدیل به جشن شود، جامعه
سکولارتر میگردد . هنگامی ، غایت حکومت ،
ایجاد جشن اجتماعی شد ، جامعه سکولارشده
است . درست
داستان شاهنامه ، چنین روایتی از بزرگترین
جشن ما ست ، که مفهوم « بُن زمان » را
معین میسازد، که رابطه مستقیم با « جنبش
سکولاریته » دارد. روایت ِ جشن
نوروز درشاهنامه ، که زیر تاءثیر الهیات
زرتشتی پیدایش یافته ، بُن هبوط انسان
ازاوج غروریست که در پیروزیهایش
،ازکاربردخرد و خواستش ، یافته است . خردو
خواست انسان، سرچشمه خوشیها و
پیروزیهائیست که مستی نخوت و غرور
میآورند، تا بجائیکه انسان خودرا خدا
میانگارد .
انسان درجشن است ، که « منی میکند »
. ولی « منی
کردن » درفرهنگ ایران ، به معنای «
اندیشیدن ، بر پایه جستجو کردن و پژوهیدن
خود » است . واژه « منی کردن » را
درفرهنگ بکلی مسخ کرده اند . اندیشیدن (=
منی کردن) ، به معنای « تکبر انسان و خود
را همتای خدا دانستن و شرک » دانسته
میشود. خردورزیدن انسان برای ایجاد قانون
و نظام ، شرک و گناه اصلی انسان گردیده
است . این چه جشن نوروزی است که ما
میگیریم! درواقع ، این برترین گناه و جرم
انسانست که خود ، برپایه پژوهشهای خود
بیندیشد ، و گیتی را اندیشه هایش آباد
سازد . کاربرد خرد انسان، برای ساختن جشن
زندگی در گیتی و در زمان، برترین جرم و
گناه انسانست . و
این برترین
جرم و گناه جمشید بوده است که خودش می
منیده است وحکومت را ( خشت و خشتره ) را
برپایه خرد انسانی خود میساخته است
. انسانی که خود، برپایه جستجو میاندیشد،
کارخدائی میکند ، و این کار را نباید بکند
، چون برترین جرم و گناهست . با این
داستان، که همه نویسندگان نافهمیده ، برای
کوبیدن غرور انسان، در مقالات وسخنرانیها
، درفش میکنند، بنیاد سکولاریته را نابود
میسازند ، که آباد کردن گیتی با خرد و
خواست خود انسانست . اندیشیدن ، دراین
داستان جمشید ، اصل همه گناهان و جنایت ها
ساخته میشود. بدینسان ، یقین انسان را به
خرد خودش ، نابود میسازد که توانائی خود
را، در آباد سازی گیتی درمی یابد . درهر
نوروزی ، با روایت جشن نوروزی جمشیدی ،
بدون نقد محتویات آن ، این یقین ازخرد
ورزی ِ خود است که بنام « منی کردن انسان»
همیشه نفرین کرده میشود . انسان باید ، از
« خود اندیشی و خواست بهشت وجشن سازی
درگیتی و در زمان » توبه کند، واگرخود،
اندیشیده است ، با شکنجه دادن خود ، با
دونیمه کردن خود ، کفاره چنین گناهی را
بدهد . « منی کردن » ، جُرم و گناه انسان
نیست ، بلکه نیندیشیدن و تابع و مقلد موبد
و آخوند بودن ( سلب نیروی خرد نواندیش
ازخود ) بزرگترین گناه و جرمست .
نگاهی کوتاه به داستان جمشید درشاهنامه
داستان جمشید در شاهنامه ، دارای سه بخش گوناگونست .
بخش آغازش ، از ملحقات مهرگرایانست ، که
آهن و تیغ و شمشیر برنده را هسته آئین خود
ساخته بودند. و ازآنجا که جمشید ، در
فرهنگ زنخدائی ایران ،
نخستین انسان
بوده ، و طبعا نماد
فطرت و بُن انسان
بطورکلی بوده است ، این کار، بدان معنا
بوده است که مهرگرایان ، فطرت انسان را
جنگ و ستیزمیدانسته اند . البته الهیات
زرتشتی نیز همین اندیشه را با تغییر
گرانیگاه پذیرفته است . میتراس ، در
نقشهای برجسته غرب ، با تیغ دریک دستش و
آتش سوزان ، در دست دیگرش زاده میشود .
این نخستین تحریف در داستانست که باید دور
ریخت . البته جشن دراین راستا ، معنای «
کام بردن از قربانی خونی » دارد . انسان،
وقتی به امر خدا میکشد (= ذبح مقدس )
آنگاه جشن میگیرد . همین جشن را میتراس با
خدای خورشید باهم ، درکناریک میزمیگیرند و
درست پوست گاوی را که قربانی کرده اند ،
روی میز میاندازند که سفره جشنشان باشد.
همین پوست گاو، یا « ُگش » است که کاوه
برضد ضحاک که همان میتراس است ، بر
سردرفشی میکند که در اصل « درفش ُگش »
خوانده میشده است ، و سپس درفش کاویان شده
است . همین جش میترائیست که به ادیان
ابراهیمی به ارث میرسد .دراین ادیان ،
خونریختن و عذاب دادن به اراده اِلاه ،
شادی آوروجشن است .
همچنین « ایجاد طبقات به وسیله جمشید » برای فطری ساختن
طبقات است که ساخته و پرداخته موبدان
زرتشتی بود ، و هیچ ربطی به فرهنگ اصیل
ایران ، و هیچ ربطی به فردوسی ندارد.
روایت شاهنامه ، هنگامی راستای سیمرغی میگیرد که جمشید ،
ریسمان می بافد و جامه میسازد . جامه ، که
پیوند تاروپود بود است ، درفرهنگ ایران ،
بزرگترین نماد مهر است . بخشیدن جامه به
کسی ، نماد اوج مهرورزی به اوست .
ازاینجاست که جشن ، درراستای فرهنگ سیمرغی
آغازمیشود . درفرهنگ سیمرغی، مهرو جشن
ازهم جدا ناپذیرند . اینست که میان شب،
که گاه « جشن وصال بهرام و ارتافرورد »
است ، ایوی سروت ریما = سرود نای ماه
خوانده میشود ( جشن که همان واژه ِ
یسنا
باشد، به معنای سرود نای است ). مهر،
جداناپذیراز جشن و موسیقی و رقص است . نه
تنها روز نو
، از عشق ورزی بهرام با ارتا فرورد، و جشن
وصال آن دو ، زاده میشود ، بلکه این جشن
عشق ، اصل پیدایش سال ، اصل پیدایش زمان
در هرماه ، اصل پیدایش انسان، یعنی جمشید
درگیتی ، و اصل پیدایش خورشید در هرروز
است . و « جمشید » به معنی جم ، فرزند
«شید= شیت » ، یعنی نای ، یعنی سیمرغ ،
یعنی موسیقی و رقص و آوازاست . چون شید یا
شیت به معنای نای است ، و از همین واژه ،
واژه « چیت » که پارچه باشد ، ساخته شده
است ، چون پارچه را درآغازاز الیاف نی
میساخته اند. همانسان که ازصوف که نی بود
، جامه صوف میساخته اند . صوفی ، به معنای
پیرو سیمرغ یا « نای به + سه نای » است .
گوهرجمشید که فرزند نای به یعنی سیمرغست ،
موسیقی و رقص و آوازوشعر، یعنی جشن است .
پس ازآنکه جمشید خشت را که بُن خانه و مدنیت و شهرآرائی
و حکومت ( خشتره ) است را باخردش ساخت .
پس ازآنکه با خردش سنگهای قیمتی را از
خارا برون آورد