منوچهرجمالی
درجـُستجوی مـزه زنـدگی
سکولاریته
یا
بازگشت هاروت وماروت
سُرنا را ازسرگشادش نمیتوان نواخت . این
شیوه که ما سکولاریته را میخواهیم ،
نواختن سرنا ازسرگشادش هست . چنین
سکولاریته ای ، فردا ، شبه سکولاریته ازآب
درخواهد آمد . البته همه چیزهایمان
تا کنون به همین علت ، « شبه چیزها»از آب
درآمده است . ما مشروطه خواستیم، ولی شبه
مشروطه شد. ما انتخابات خواستیم ، ولی شبه
انتخابات شد . ما به فکرجمهوری افتادیم ،
ولی سرانجام، شبه جمهوری شد . ما قانون
خواستیم ، ولی شبه قانون، یعنی شریعت وفقه
و قرآن شد . ما دل به آزادی بستیم ، ولی
شبه آزادی گیرمان آمد . ما رفراندم
خواستیم ، ، ولی شبه رفراندم ( رفرندوم
میان جمهوری اسلامی وسلطنت ) گردید . چرا
آنچه میخواهیم ، شـبه(مانندای ) آن را می
یابـیـم ؟
چون همه چیزهارا، از روی تقلید میخواهیم
، و ازروی اندیشه ائی که ازبُن خرد و
وژرفای وجودخودمان جوشیده باشد نمیخواهیم
. اصالت « خواستن» آنست که ما « ازخود،
بخواهیم » . نه آنکه چیزی را مانند
دیگران بخواهیم ، چون آنها « خواسته اند»
. خواستن ما نیز، « شبه خواستن ، یا
مانندای خواستن » است. چون عقل گرائی ما ،
شبه عقل گرائیست . چون عقل ما هم ، « شـبه
عـقـل» است . حالا هم دنبال شبه
سکولاریته میرویم . ولی این یک فرهنگ، یا
فلسفه ای یا شیوه تفکری هست که هنگامی
دلهاوروانها واندیشه های مردمان ، به ویژه
« عوام » را ربود ، آنگاه سرنا ، سرودی را
مینوازد که سکولاریته را میآفریند و
برقرار وپایدارمیسازد .
سکولاریته، هنگامی شبه سکولاریته نخواهد
شد ، که پیآیند یک فرهنگ یا یک شیوه تفکر
بنیادی، یا یک تفکرفلسفی ، جوشیده از خرد
خودما باشد . سکولاریته را نباید ازغرب ،
قرض کرد ، بلکه باید از نهاد ودل وروان
عـوام خودمان ، واز عـوام بودن
هریک از خودمان ، فرا جوشانید .
در«عـوام » هست که سکولاریته ( زیستن
ِزمانی ) ، یا لائیسیته (= زندگی عمومی
ومردمان غیر روحانی) ، بطورطبیعی ونهادی
هست، و فقط باید این رگ خفته عـوام ،
بسـیج ساخته شود . « عوام =layman»
کیست؟
درهمه ما،عوام هست،هرچند نیزخودراازخواص
امروز( روشنفکران ) یا ازخواص
دیروز(آخوندها) نیز بشماریم . انسان، تا
آنجا که طبق پسند طبع ، وپسند دل ، و
پسندخود( ازخودی خود ، پسندیدن وطبق آن
عمل کردن ) زندگی میکند ، عـوام هست .
عوام ، طبق « پسند دل وپسندطبع خود »
زندگی میکند ، ازاین رو « زمانی » میزید ،
چون طبیعت ودل ( خون = زندگی = جیو)
انسان، مستقیما به زمان پیوسته اند . زمان
، برایش « گـَـشتن و وشـتن » هست. آنانکه
خود را خواص میشمارند ، میکوشند که طبق «
عقل » زندگی کنند . عقل و نور، طبق
معیارهای ثابت یا آموزه وشریعت سفت وثابتی
زندگی میکند، وخودرا بدین سان، فراسوی
زمان وبیرون از زمان ، می نهد .هرمفهوم
انتزاعی یا تجریدی، بـُریده از زمان ،
وفراسوی زمانست . عقل ، چه در ادیان نوری
، وچه درمکاتب فلسفی، درپی جستجوی
میزانهای ثابت یا مفاهیم ثابت هست، تا همه
اعمال و حرکات و اقدامات را با آن بسنجد و
بپذیرد یا ردکند . ازاینجاست که تفاوت «
خواست عـقلانه » و« پسندیدن » آغازمیگرد .
تئوری « خواست عمومی واجتماعی » که رُوسـو
آورد ، بندرت کاربرد عملی و واقعی داشته
است . آنچه را « خواست ملی واجتماعی
وعمومی » مینامند، درواقعیت، چیزی جز«
پسند اجتماعی یا پسندعوام » نبود ونیست .
هرخواستی نیزهنگامی کاراهست که با« پسند»
بیامیزد .
عـوام( وهرانسانی دربستراجتماعیش ) بنا
برپـسند ، زندگی وعمل میکند و بندرت
بربسترخواستش. چه بسا که این « پسند» را
رنگ وروی« خواست عقلی» میدهند .« پسندیدن
» ، وارونه عقل، که معیارثابت و روشن
میسازد، « طبق هنگام و گشت زمان،
برمیگزیند» . پسندیدن با روان بودن زندگی
کاردارد. بنا برپسند زیستن ، پذیرفتن
چیزهائیست که از تن و روان و ضمیرو طبع
انسان باهم، بطورخود جوش، برخاسته .
پسندیدن با نیازی کاردارد که ناآگاهانه
ازکـُل وجود انسان ( کان ومعدن جان وهستی
) برمیخیزد .
چو آن چشمه بدید یت ، چرا آب نگشتید ؟
چون آن « خویش » بدیدیت ، چرا « خویش » ،
پسندید ؟
چو در کـان نباتید ، ترش روی چرائید
چو درآب حیاتید ، چرا خشک ونـژنـدیـد (
افسرده اید) ؟
درپسندیدن ، این کان وکل وجملگی وجود یا
جان انسانست که به خود، پیکر میگیرد .
فرهنگ ایران، استوار براین اصل بود که:
کل (= جان = سیمرغ و بهمن )، گنج نهفته
درهرفـردانسانی هست . بدین علت بود که «
پسند این جان » ، معیاررفتاروبرگزیدن بود
، نه خواستن طبق یک معیارثابت وروشن دریک
کتاب مقدس( گاتا یا قرآن یا تورات وانجیل
) یا عـقـل معیارگذار . خـدا ، چنین جان
کلی هست که درهرضمیری هست . طبق پسند
رفتارکردن ، رفتاربنا برپسند این کل جان (
سیمرغ = خدا = بن کل هستی) بود :
نباشد پسند جهان آفرین که بیـداد
جوید جهاندار و کـین
این پسند جان یا جانان نیست که حکومتگر،
بیداد وکین بجوید . یا هنگامی ایرج (
ارز، ارتا هست که همان سیمرغ میباشد )
میگوید :
پسندی وهمداستانی کنی
که جان داری و جان ستانی کنی ؟
با داشتن جان ، که انسان درخودِ جانان (
کل جان ) را دارد ، چگونه میتواند « جان
ستاندن » را بپسندد، و همداستان (
همفکروهمعقیده موافق ) با قاتلان
وستمکاران وجهاد خواهان بشود ؟ انسان
دراین پسند ، درتضاد با جانان درخود،
رفتارمیکند، وگرفتاردوزخ(دُ ژ+اخـو=وجدان
هراسناک ) میشود .
هرآن چیز، کان دورگشت ازپسند بدان
چیز، نزدیک باشد گزند
با« دورشدن ازاین پسند » خود ، به « گزند
= زندگی آزاری = ضد زندگی » نزدیک میشویم
. این است که « پسـنـد » ، نقش بنیادی را
دراخلاق اجتماعی و سیاسی و دینی درایران
بازی میکرده است .
« پسـندیدن » ، کشش نا آگاهانه طبیعت و
نهاد و بُن بهمنی و سیمرغی هرفرد انسانی
بود . خدا ، گشت در زمان است ، و این خدا
، تبدیل به گشت در زمین ( تن ، تنکرد=
جسمانیات ومادیات ) میگردد . این خدای
گـشتنده در زمان است که درضمیر درون هرتنی
درزمین ، « می پسندد » . « زمان» و « زمین
» ، هردو ازریشه « زم » ساخته شده اند .
چرا ؟ چون رام جید ، رام نی نواز، که نام
دیگرش « جی = زندگی واصل پیوند » است و
اصل جویندگی هست ،« زم» خوانده میشود .
روز 28 را که سقف زمانست ( روزهای 28و 29
و30 سقف زمان هستند) ، اهل فارس که خرمدین
بودند ،« رام جید» مینامیدند، و لی
زرتشتیان آنرا « زامیاد= آرمئتی= زمین =
اهل همه تن ها » میدانند. درست این سقف
زمان ، رام ، که خدای زمان ( زروان ) و
زندگی ( جی = نام دیگر رام )است ، که به
زمین میآید وزمین ( آرمئتی ) میشود . خدای
زمان ، که خدای گشتن ورقصیدن( وشتن ) و
جشن ( نواختن نی ) بود ، تحول به زمین می
یافت . این بود که نهاد هرانسانی ، گشتن
زمان ، رقصیدن و موسیقی و جشن را می
پسندید . انسان ، ازتحول ( گشتن ) خوشش
مِیآمد .
روند« پسندیدن » ، مانند« خواست عقلی » ،
روشن و ثابت و آگاهانه نیست . انسان چیزی
را می پسندد که نزدیک و خـُرد و گذرا و
کنونی هست، و میتواندازاین « جزء »، پرتو
خوشی، به کل یا سراسر زندگیش بیفکند .
انسان در تغییر زمان ، گذروفنا نمی دید ،
بلکه وارونه آن ، « متامورفوز= دگردیسی =
گشتن » و « تولد تازه به تازه » میدید .
« عـوام » درعربی ، به نظراین پژوهشگر، به
واژه « اوام » درپهلوی بازمیگردد، که به
معنای« زمان » است، وعوام ، معرب « اوام »
است . اعراب ، از واژه « عوام = اعوام » ،
ریشه « عام » را ساخته اند . هم « اعوام »
که معرب « اوام » است، به معنای سالها و
زمانهاست، و هم خود واژه « عام » که ریشه
آن بوده باشد ، به معنای « همگانی و تمام
مردم » است ، به معنای « سال وزمان وروز»
نیزهست .
تا « عام » نام سال بود ، شهر ، نام
ماه
اقبال را نظر، بسوی « شهرو عام » نیست
همین واژه عام ( = زمان) ، معنای عموم و
همگی مردم را نیزدارد
درآن مجلس که بهر عام کردند
میی همچون شفق درجام کردند( نظامی )
ازواژه « عام » و « عوام » و « اعوام »
درعربی ، بخوبی میتوان اینهمانی آن را با
« اوام = زمان » درپهلوی دید، و ازسوی
دیگرگواه براینهمانی آن با « همگی مردم»
است . عوام ( همگی مردم ) ، « اوام =
زمانی ، با طبیعتِ زمان پسند » هستند .
عـوام
layman=
اوام است، چون خوشی و شادی درگشتن زمان را
می پسندد . دکتراحمد تفضلی ، « اوامیگان»
را به معنای «زمانیان » میفهمد، و به «
مردم روزگار» ترجمه میکند. و همزمان با آن
می بیند که مک کنزی، پژوهشگر انگلیسی،
همین واژه را « کارهای مربوط به آسایش »
معنا کرده است . درست آمیزش این دومعنا،
که در ظاهر، ناجور باهمند ، چهره اصلی «
اوام = زمان » را مینمایند . زمان که
اینهمانی با رام ( جی واصل جشن وورقص و
پیوند اضداد و آشتی دادن همه اضداد )
دارد ، خوشی پسند است ، نهاد وبن خوشی
وجشن و رقص است. زندگی( جی= رام) ، اوام (=
زمانی= رام ، خدای زمان ) هست .
عوام ، زمانی ( =اوامیگان ) هست . « عوام
بودن » ، بطورکلی، رغبت فراوان به زندگی
درگذر زمان داشتن است. موبدان زرتشتی
مانند علمای اسلام ، « زندگی در زمان گذرا
» را که زمان فانی باشد ، کمتربها
میدادند، و دیگر گرانیگاه زندگی
نمیدانستند ، هرچند که مانند قرآن ، آنرا
، لهو ولعب نیز نمیشمردند . این بود که
موبدان زرتشتی ، مردمان عادی را «
اوامیگان= زمانیان » میخواندند، که واژه
ای همانند « لائیک
layman»
هست، که « لائیسیته » ازآن برخواسته است.
مردمان روزگار، که عوام یا « زمانیان »
باشند، بربنیاد طبیعت زندگی انسان، «علاقه
به زندگی درروند زمان » دارند و دلشان به
زندگی در زمان چسبیده است. خدای زمان
ایران ، رام ، اصل زندگی ( جی = ژی ) بود
. زندگی، زمان بود .
هزاره هاست که کوشیده اند دل این عوام را
، از « آسایش و راحت وخوشی زمانی » بکنند
واورا به فراسوی جهان و آخرت ورستگاری
درملکوت بفریبند . به همین علت روحانیون و
علمای دین و خواص ، عوام را کالانعام
میدانستند. عبارت « عوام کالانعام » ،
خوارشمردن مردمان وخلق ، برای دلبستگی
آنان به زندگی در همین زمان گذرا بود.
مردمان بهائم هستند ، چون دل به خوشی در
زمان می بندند . بدینسان خوشزیستی در
زمان، یک عمل حیوانی هست و انسان ، با لذت
بردن ازاین خوشیها ، حیوان بیشعور وپست
وگمراه میگردد . زندگی زمانی (= سکولار) ،
زندگی حیوانی( عوام = لائیک ) است .
عوام ، حـیـوانـنـد ! کسیکه عالم وفقیه
دین ومتقی و زاهد و موءمن و ازخواص است، و
همیشه به آخرت ، به قیامت وبه فردا و به
زندگی درفراسوی مرگ وبه عیش دربهشت
میاندیشد و البته حیوان نیست . حکومت
ولایت فقیه وخلیفه و امام ، حکومت
برحیوانهاست . ایجاد نفرت و بیزاری وحقارت
از زندگی درگیتی ، که بی مزه کردن زندگی
در زمان گذرا باشد ، بنیاد کار علمای دین
وروحانیون ، وایمان به غیب وآخرتست . ولی
همان واژه « گـذر» که درمتون زرتشتی ،
خوارشمرده میشود ، از واژه « گشـتن »
برآمده است، که دراصل « وشتن » میباشد،
ولی دارای مفاهیمی متضاد با این
خوارشماریست . ودرست همین واژه، برضد آنچه
موبدان به « گذر» نسبت میدهند، به معنای
« رقصیدن » و « دوباره زنده کردن » و «
خوش گذشتن » و « مزاح کردن » است .
این تضاد مفهوم « گـذر، به معنای فنا » با
« گشتن» ، به معنای « رقصیدن و دوباره
زنده شدن و شفایافتن و خوش گذشتن » ازکجا
سرچشمه میگیرد؟ این تضاد، به دوگونه
جهان بینی برمیگردد که در ایران، روبروی
هم ایستاده بودند . تضاد سیمرغیان که
خرمدینان ومزدکیان باشند، با زرتشتیان ،
دردوگونه ارزشی بود که به زمان و تصویر
خدایان زمان میدادند . مسئله آنها نیز
درست همین مسئله سکولاریته یا لائیسیته
امروزه ما بوده است .اهورامزدای زرتشتیان،
خدای فراسوی زمان بود ، و زمان را، فراسوی
گوهرخود میآفرید . به عبارت دیگر، گوهر
اهورامزدا ، بی زمان و « ناگذرا» بود .
ولی چنانچه از تقویم (ماهروز) ایران،
میتوان آشکارا دید ، خدایان ایران همه
بدون استثناء، خدایان زمان بوده اند . این
نام خدایان نیست که به هر روز داده اند ،
بلکه این خود خدا هست که هرروز در روز
دیگر، خدائی دیگر میشود . خدا ( ارتا
فرورد یا فروردین ، اصل گشتن وتحول و
متامورفوزاست) اصل گشتن (= فرورد= فروهر)
بود . درفرهنگ سیمرغیان ( خرمدینان)،
خدائی ، فراسـوی زمان نـبـود . بُن گیتی ،
هرروز، تحول می یافت، و خدائی دیگر میگشت.
هرروز ، گلی دیگر میگشت . هر روز ، لحن یا
دستانی دیگرازموسیقی میگشت . هر روز، شاخی
دیگروتازه بر درخت زمان وزندگی میگشت .
زمان ، می بالید و فرازمی یافت .
این درست وارونه مفهوم « گذر وگشتن » در
الهیات زرتشتی است ، چون افزایش شاخه بر
درخت ، وارونه روند فنا شدن هست . زمان
نمیگذرد ، بلکه « می گشتد ، می وشتد =
متامورفوز می یابد ، دگردیس میشود » . هر
روز، خدائی بود ، و فردا، این خدا ، فانی
نمیشد، بلکه خدائی دیگر، « میگشت » .
خرّمدینان ( سیمرغیان ، زال زرو رستم وسام
) چنین خدائی داشتند . خدا، اصل گشتن و
متامورفوز، « اصل ازنو، درصورتی دیگر
زنده شدن وپیدایش یافتن » بود ، وچون زاده
شدن ، جشن بود ، هر روز، خدائی تازه زاده
میشد و جشنی تازه باید برپا کرد . زمان ،
جشن مداوم بود . زمان ، زما ( = پایکوبی
وجشن عروسی ) بود ، که همان واژه « سماع »
صوفیه باشد . خدا یا بُن آفریننده
زندگی، برغم دگرگون شدن درشکل ، گوهر اصیل
خود را نگاه میداشت . اصالت،
درمتامورفوزها و دگردیسی ها ، بجای میماند
. خدا، گیتی میشد و هرچیزی وجانی و انسانی
درگیتی میشد ولی به هرچه تغییرشکل می یافت
، همان اصالت را داشت . گیتی وانسان و
زمان ، تابع خدائی فراسوی زمان وگیتی
نبودند .
« فرهنگ » نیزپیکریابی همین اصالت بود .
فرهنگ هم ، اصل ازخود روشن شدن ، اصل
ازخود جوشیدن و اصل ازخود بودن ، میباشد .
این نیست که جائی برای پدیده تابعیت
وحاکمیت نیست . « مزه زندگی » ، در دریافت
اصالت خود( شیرابه ای که مغزوجوهرو هسته
جانست) است . « با فرهنگ بودن » ، مزیدن
اصالتِ زندگی انسان، درفردیتش است .
انسان ، درمی یابد که کاریز(= فرهنگ )است،
وشیرابه وجوهرهستی اش ازخود ش ، میجوشد و
ازخودش ، روشن میشود و ازخودش، هست،
وازخودش ، مزه دارد .
با اهورامزدا ، زمان ، کرانمند شد .
کرانیدن، به معنای ازهم گسستن وپاره شدن
هست . با اهورامزدا ، زمان که همیشه
میگشت، ولی درگشتن هایش به هم پیوسته بود
، اکنون ازهم پاره پاره شد . و دیگر، خدا،
هرروز، خدائی دیگر نمیگشت . بدینسان ،
همه برهه های زمان ، اصالت خود را از دست
دادند . همه جانها، ازهم پاره شدند، و
طبعا ، دیگر اصالت ، ازیکی به دیگری،
انتقال نمی یافت واصالت دست بدست نمیرفت،
و آفریننده ، برابر با آفریده نبود .
با بریده شدن زمان ، همه جانها ، همه
انسانها ، همه چیزها ، اصالت، یعنی نیروی
ازخود شدن و ازخود بودن و ازخود روشن شدن
را از دست دادند . همه عقیم ونازا شدند، و
طبعا همه، تابع و مخلوق و مطیع شدند. به
عبارت دیگر، همه، بی مزه شدند . با این
کرانیدن یا گسستن روند زمان ، همه جانها ،
مخلوق وتابع شدند واصالت خود را گم کردند
. همه چیزها وجانها و انسانها، بی مزه
شدند، و همه مشتاق تابعیت و اطاعت ازاصل
آفریننده ای فراسوی وجود خود، گردیدند .
همه نیاز به چاشنی و ادویه پیدا کردند، تا
زندگی بی مزه را با مزه کنند . همه نیازبه
غایت و معنا و حقیقت پیدا کردند ، چون
زندگیشان، مزه یا اصالت خودرا ازدست داده
بود .
اینست که اشتیاق آشکاریا پنهانی برای
تابعیت ازغرب، یا هرآموزه و مکتب ومذهبی ،
وکوشش برای آنکه خود را تابع غرب ویا تابع
آموزه ای سازیم ، بهترین گواه بر «
فـقـدان فرهنگ » است.
« فرهنگ» ، نیروی آفرینندگی ویا « ازخود،
روشن شدن » و« ازخود، جوشیدن »، یا بسخنی
دیگر بیان اصالت هست . آنانکه امروزه به
همه رسوبات گذشته ، « فرهنگ» میگویند ،
ازفرهنگ ایران و معنائی که این اصطلاح
دارد ، بکلی بیخبرند . همین دست کشیدن از
قرض کردن معنای « فرهنگ » ازلغت نامه های
خارجی ، برداشتن نخستین گام در راه ِ
شناخت فرهنگ خود میباشد .
فرهنگ، کاریز( قـنات= سوم= وین= کت =
کـتـز) ، یا سرچشمه جوشش آبست که «اصل
روشنی و آبادی و مزه » شمرده میشده است .
هر انسانی اینهمانی با کاریز= فرهنگ داده
میشده است. فرهنگ، بُن آفریننده است ، نه
چیزی که درگذشته ها، ته نشین شده و سفت
وسخت گردیده ، وباید مانند بـار، برپشت
خود، حمل کرد .
« با فرهنگ شدن » ، به معنای « راه یافتن
به سرچشمه آفرینندگی خود» هست، نه حمالی
یک مشت آموزه ازاین و ازآن . کسیکه فرهنگ
دارد ، تابع نمیشود . هیچ اصلی، تقلید
نمیکند . « انگیخته شدن از دیگری، به
آفرینندگی » ، غیر ازتابع دیگری شدنست .
خود بودن ، با فرهنگ بودن ، بازو گشوده
بودن ، برای « انگیخته شدن به آفرینندگی
خود » است . « خود بودن » ، این نیست که
درب ضمیرو روان وخرد خود را به جهان و به
افکار دیگر وتجربیات دیگران ، ببندیم، و
به درون لاک پشت عقیدتی یا ملیتی یا نژادی
خود بخزیم . « دیگری » هم درست
درگوناگوناگونیش باما ، مارا به « خود
آفرینی ، و ازخود جوشیدن و ازخود روشن شدن
» میانگیزد . کسی ، « خود » هست که درهای
خرد وروان وضمیرش ، به همه جهان، باز است
.
همیشه « ذوق تابعشدن » ، ذوق ومزه یافتن
از نابودکردن اصالت خود، بدست خود است.
بهترین راه ، برای بی مزه ساختن زندگی ،
آنست که به ما یاد میدهند که از نابود
کردن بُن زندگی خود ، مزه ببریم . فرهنگ،
همیشه بیان « ازخود بودن ، ازخود اندیشیدن
، ازخود جنبیدن ، از خود شاد شدن و ازخود
زیستن » است . فرهنگ، نیروی آفرینندگی است
که ازیک « تخم تنگ وتاریک » ، درخت بلند و
پرشاخ وبرگ وبرهستی را میرویاند . فرهنگ،
نیروی آفرینندگیست که ازیک « سراندیشه پیش
پا افتاده » که ازهمه نادیده گرفته میشود
، جهانها از شیوه های فکری وفلسفی وهنری
میگستراند .
این نیروی گستراندن و فراخ کردن و پهنا
بخشیدن یک سراندیشه ناچیزاست که « آفریدن»
نامیده میشود . همه دراین نکته تنگ وتاریک
و ناچیز ، هیچ نمی بینند، ولی یک
آفریننده، درست در«آن هیچ و پوچ » ،
سرچشمه ای جوشان می بیند و میکـَند و
میکاود وبه آن میرسد .
« فـقـر» در عرفان ، وارونه آنچه همه
میانگارند ، به معنای « کندن و یافتن
کاریزو چـشمه » است . فقر، کندن و کاویدن
و «تهی کردن خود، از آموزه ها و دانسته ها
و معلوماتیست که بُن غنای مارا درزیر خود
، دفن کرده و پوشانیده است » ، تا آب،
ازچشمه خود بجوشد ، و درست درنوشیدن و
مزیدن این آبست که « مزه زندگی » هست .
آنچه را ما « خود » مینامیم ، همین
دانسته ها و سنت ها و آموزه هاست که «
آگاهبود» یا « خود آگاهی » نامیده میشود .
« فـقـر»، کندن و تهی کردن ودور ریختن
چیزهائی است که ما تا بحال، « خود »
نامیده ایم . اینها هستند که زندگی مارا
بی مزه ساخته اند . این خودِ آگاه ما ، از
اسلام ساخته شده است . این خود آگاه ما، و
این آگاهبود ما، پیش ازآن از زرتشتیگری
ساخته شده بود . این خود آگاه ما و
آگاهبود ما ، ازاعتقاد مذهبی به مارکسیسم
ساخته شده است . این خود آگاه ما وآگاهبود
ما ، از ناسیونالیسم غربی ساخته شده است .
فقیرشدن ازاینها ، « ازجا کندن خودآگاهی »
میباشد که البته دردناکست . ولی گشودن راه
، به بُن آفریننده خود ، با همین « کندن
این خود ها ، یا خود آگاهیها، یا خود
بسیار روشن خود ، بدست خود و دور ریختن
آنها بدست خود » است . ما دراین کندن خود
آگاهیها ، و دورریختن آنها ، « ، احساس
فقیرشدن» میکنیم وازآن میترسیم ، درحالیکه
، درست از آنچه بیگانه ازماست، میکاهیم ،
و به سرچشمه غنای خود ، نزدیکترمیشویم .
مزه زندگی ، درچشیدن سرچشمه غنای خود هست
.
سیمرغ، سـرچشمه همه فرهنگهـا
سیمرغ ، دریائیست که کل همه آبها (شیرابه
ها) است
ازاین دریا، کاریزی ( کانالی= فرهنگی )
به تخم وجود هرانسانی ، کشـیـده شده است
درمیان این دریا، درختیست که فرازش خوشه
ایست
که « کل همه جانها» است و سیمرغ نامیده
میشود
و تخمهایش را درگیتی میافشاند
وهرجاکه تخم به زمین افتاد، به کاریزمتصل
میشود
این تصویریست که اندیشه « فرهنگ » و«
اصالت انسان= ارج » ، ازآن پیدایش یافته
است . این تصویر بسیارروشن وچشمگیررا چنان
درمتون زرتشتی مغشوش وپریشان ساخته اند،
تا کسی به اصل مطلب راه نبرد ، چون درآن
صورت ، ایمان به آفریننده بودن اهورامزدا
( خدای آفریننده ) منتفی میشود . درفرهنگ
ایران ، « کل جهان » ، یا« کل چیزها
درپیوستگی باهم »، « خدا » نامیده میشد .
خدا ، خالق کل جهان نبود ، بلکه کل جهان ،
خدا بود . دراین تصویر، رابطه فرد با کل ،
یا رابطه « جزء با کل » ، رابطه تابعیت
فرد ازکل نبود .
جهان یا کل یا خدا ، روئیده و آمیخته و
پیوسته با هر فردی و هرجزئی بود . جهانی ،
خدائی ، کلی که فراسوی ما یا هرجزئی باشد،
وجود نداشت . همه اجزاء و افراد، در
آمیختگی و در رویندگی وبه هم بستگی ، خدا
یا جهان یا کل بودند . خدا وانسان ، یا
جهان وانسان ، یا کل وفرد ، بهم ودرهم
آمیخته و روئیده و پیچیده و بافته به هم
بودند. داستانی که اسدی توسی از سنگ جزعی
( پیسه یمانی = نماد چشم وخرد) میآورد که
گرشاسپ درسیرو سیاحتش بدان برخورد میکند ،
درست محتوای این اندیشه هست . میگوید اگر
این سنگ ، شکسته و هزاران پاره نیز شود ،
باز درهرپاره اش، همان ویژگی هست که درکل
بوده است . همیشه اصل بینش میماند .
هیچگاه درپاره و پخش وفرد فرد شدن ، اصالت
را از دست نمیدهد . در جزء وفرد ، همان
اصالتی هست که درکل هست . این اندیشه سپس
به شکل « برابر بودن آفریننده با آفریده
» عبارت بندی میشود . این همگوهری خدا با
انسان درآفرینندگی واصالت ، مفهوم فرهنگ
را مشخص میسازد .
رد پای این اندیشه ژرف، دربندهش باقی
مانده است . دربندهش بخش نهم ، پاره 151
میآید که : « درخت بس تخمه میان دریای
فراخکرت رُسته است ، و تخم همه گیاهان بدو
است . باشد که اورا نیکوپزشک ... که همه
پزشک خوانند . در زیر تنه آن ، نه کوه
آفریده شده است . آن کوه سوراخمند. نه
هزارو نهصد ونو و نه بیور( 1000) جوی درآن
کوه بصورت راه آبی آفریده شده است که آب
ازآنجا ، بدان جوی وگذر، فراز رود به هفت
کشور زمین ، که همه آب دریای هفت کشورزمین
را چشمه ازآنجاست » .
هرچند که درمتون زرتشتی ، فقط تخم گیاهان
به این درخت نسبت داده میشود ، ولی دراصل
، تخم همه جانداران بوده است . و این
شماره راه آبها ، فقط بیان وجود بی نهایت
کاریز( راه آب و جوی نهفته ) است که به
سراسرگیتی آب را روان میکند . همه پزشک
بودن این درخت ، برای آنست که دارای
شیرابه و جوهر همه گیاهان وهمه چیزهاست که
هر دردی را دارو میکند و اکسیر و توتیا
تحول دهنده همه چیزهاست . این شیرابه است
که دراین کاریزها روانست . همین جفت درخت
( بس تخمه ) وآب ( دریا ئی که چشمه همه
آبهاست )، باز در هرجائی که درختی ( جانی
) هست ، نیزحضوردارد . این جفت آب وتخم (
گیاه ) ، درهرجائی در جفت « امرداد و
خرداد » پیکربه خود میگیرند .
اساسا امرداد ، «همداد» نیز نامیده میشود
که همان معنای « همزاد = جفت بهم چسبیده »
را دارد. دربرهان قاطع دیده میشود که یک
نام خرداد نیر، « مـد » میباشد . این واژه
، یا سبکشده واژه «مت=
maetha
» است که به معنای « یک جفت » و « اتحاد
واتصال » است یا همان واژه
mada ,mad
درسانسکریت است . درسانسکریت
madaدارای
معانی مستی، سرور، شادی ، هیجان، الهام،
شوق ، میل جنسی ، مشروب الکلی ، غرور،
ازخود راضی بودن ، سوم ( هوم ) ، عسل ،
رودخانه ، نطفه مرد ، چیز زیبا ، مستی و
دیوانگی مجسم ، خیش وادوات کشاورزی است .
mad
درسانسکریت به معنای مست شدن ، الهام
بخشیدن ، مسرورشدن ، برافروختن ، به نشاط
آوردن ، ازسرور آسمانی متلذذ شدن ، جوشیدن
و غلغل شدن .
mad-pati
خداوند عصاره گیاه هوم است نام دوخدای
ایندرا و ویشنو است .
mad-raaga
خدای عشق است . خرداد نیز « هرو + دات »
است و هرو، همان نی یا هوم است و هرو دات
، به معنای آنچه ازنی پیدایش و زایش می
یابد هست که همان عصاره هوم باشد .
درسانسکریت سوم یا هوم را مرغی بنام
ساینا میآورد که همان سیمرغ باشد . همچنین
وmadhu
درسانسکریت ، دارای معانی 1- عرق 2- شیره
گل 3- عسل 4- بهار 5- ماه مارچ-آپریل است
. آب وگیاه ، جفت همند و همدیگررا میکشند
و گیاه، همیشه تشنه آبست. و همین گیاه (
امرداد ) ، پستانیست که همه، شیرابه او را
می نوشند ومیمکند ومیمزند . مزیدن ، مکیدن
شیرازپستان است . اسدی درگرشاسپ نامه
میگوید :
زمینست چون مادری مهرجوی همه رستنیها،
چو پستان اوی
آب ، معنای امروزه را نداشت. آب ، به خون
، به شیر وشیرابه گیاهان و باده و شبنم
و گفته میشد ( بندهش ) . آب ،
جوهروشیرابه جهان هستی بود ، چون همه هستی
، سرشت گیاهی داشت . طبعا تخم یا گیاه
انسانی ( مردم = مـر+ تخمه ، مر= امر)
تشنه آب یا تشنه شیرابه کل جهان هستی بود
. ازاین رو ، این شیرابه کل هستی، هردردی
را درمان میکرد و بیمرگی میآورد (بیمرگی=
امرداد ، خضر ، همان خدر یا خدرلیاس
میباشد، آب حیات= امرداد و خرداد ، و
نوشین باده ، یا باده ای که بیمرگی میآورد
، رام جید ، جی یا اصل زندگیست). امرداد و
خرداد و رام (= زُهره ) ، هرسه ، اصل مزه
هستند. هرسه ، مزه شیرابه وافشره کل درخت
زندگی هستند . یکی ازنامهای درخت بس تخمه
( درخت سیمرغ )
hvaapa
است که تبدیل به واژه « خوب » امروزه شده
است و مرکب از دوبخش خواhva
= تخم وaapa
آپه = آب میباشد . درخت کل هستی ، خوب است
، چون آمیغ تخم وآبست .
انسان، تشنه نوشیدن و مزیدن شیرابه درخت
بس تخمه
یا دریای فراخکرت هست . این دریا را
دراردو وسانسکریت ، « سمندر» مینامند که
نام دیگر سیمرغست . انسان نیازبه مزیدن
وچشیدن و گواریدن افشره جهان هستی دارد
.این تشنگی برای یا فتن شیره وافشره همه
جهان جان ، سپس تبدیل به مفهوم « جستجوی
آب زندگی » ویا « جستجوی حقیقت » شد .
درعرفان ، باده ( بگمز) ، جانشین این
مفهوم فراگیر« آب » گردید که شیرابه کل
هستی باشد.
« آب » و « رس » ، شیرابه ومان ِکل جانها
« آب » و « رس» ، اصل آمیـزش ( مهر)
آب و رس ، اصل « مزه » یا اصل آمیختن
« مزه » = آمیختن وهمآغوشـی
ازاین درخت که آب دریا را مینوشد، تا
خوشه سیمرغ ( جانان) برفرازش بروید ،
کاریزی ( آبراهی= قناتی= چاهی) به هرجانی
و گیاهی ودرختی کشیده شده است. این شیرابه
جهان جان ، همه جانها را به هم می پیوندد
و میآمیزد . « آب » درفرهنگ ایران به
معنای « شیرابه، یا مان ِکل هستی وجانها
وگیاهها» بود .
چنانچه دربندهش( بخش نهم پاره 95 ) دیده
میشود که به « رودها» و « آب چاهها» و«
منی جانداران وانسان» و « اشک » و « خون
جانوران ومردمان» و« روغن در جانوران
وانسانها» و « آب در زهدان جانوران
وانسان» و « آب زیرساقه گیاه که همان آب
کاریز» باشد ، و « شیره گیاهان » و «
شیرجانوران و مردمان » ، آب گفته میشود .
و« همه این آبها » ، در دوشکل جسمانی (
تنکردی ) و روحانی ( وخشائی ) از نو با
رودها میآمیزند . این شیره کل جانها که «
آب = آپه = آوه » نامیده میشود، تنها یک
گوهر مادی نیست ، بلکه هم گوهرجسمانی وهم
گوهر روحانی ( وخشائی) است . درآب یا
شیرابه کل هستی ، جسمانی و روحانی باهم
آمیخته و همآغوشند ( میز= آمیز= آمیغ=
مـزه ) . اینست که «ابر باران دار» ، که
دراصل « آب + ور= آب + بر» ، برنده آب یا
حامله به آبست و درشاهنامه ، نماد سیمرغ
میباشد ، درهزوارش، « میزناک » نامیده
میشود( یوستی ) که به معنای « ناف یا
گوهرآب » است . آب ، یا ابر، یا سیمرغ ،
خدای ایران ، وارونه خدایان نوری ، اصل و
گوهرآمیزش است . مهرکه از واژه « مت »
برآمده ، معنای « باهم جفت» ومتصل شدن را
دارد . خدائی که با گیتی ( گیاه وزمین
وجانوروانسان و.. ) میآمیزد ، خدای
مهرمیباشد . « مـزه » کردن هرچیزی ، به
معنای « آمیختن با آن چیزاست . مزه زندگی
را در آمیزش با همه چیزها درگیتی میتوان
شناخت ودریافت . انسان در مزیدن مزه این
زندگیست که مهرش به گیتی ومردمان و طبیعت
، شکل به خود میگیرد . مزه زندگی ، درالفت
و درانس گرفتن و پیوستن وممزوج شدن وصحبت
با همه طبیعت وباهمه مردمانست .
به « خو » هرکسی درجهان ، دیگر است
ترا باوی ، آمیزش اندر خور است ( فردوسی )
« مزه » ، همان » آمیز، ومیز= آغوش » و
میختن ومیزتن ومیژتن است . « میزد » ، بزم
وجشن برای آمیزش است . درکردی به نماز«
میژ » گفته میشود ، چون انسان میخواهد با
خدا که بُن هستی و شیرابه همه جانها ست،
بیامیزد، و به مزه زندگی برسد. خرداد
وامرداد که سپس هاروت وماروت نامیده شدند،
خدا، یا دواصل همزادِ « مزه » هستند ، به
عبارت دیگر، خرداد وامرداد، اصل مزه
درهرچیزی و اصل خوشی در زندگی درآمیزش با
گیتی هستند . مزه و آمیزش ، فقط با « نقد
» کاردارد .
میفکن وعده مستان به فردا توئی فردا
وپس فردای مستان
یا مرادمن بده ، یا فارغم کن ازمراد
وعده فردا رهاکن ، یا چنان کن یا چنین
گرانیگاه زندگی ( جی ) ، مزیدن و رسائی و
چشیدن و بسودن ، بی واسطه و مستقیم و نقد
هست .
اندیشه توحید ووحدت درفرهنگ ایران ،
جداناپذیر ازاندیشه « آمیختن ومزه » است .
اسلام ، توحید را « یکی بودن خالقی »
میداند که ازهرگونه « آمیختگی با مخلوقش»
میپرهیزد و میگریزد . درفرهنگ ایران ،
چنین زندگی ، بی مزه است . انسان وخدا
باید همدیگر را بمزند ، وباهم بیامیزند ،
تا وحدت و توحید ، معنای حقیقی خود را
بدهد . درپیوستن و آمیختن خدا با همه
چیزها وبا انسانها است که « یکتا جانی »
شکل به خود میگیرد ، نه در خدای خالقی که
ازهمان آغاز، گیتی را جدا ازگوهرخودش ،
خلق میکند .
توحید خالق در قرآن ودر اسلام ، از دیدگاه
فرهنگ ایران ، معنای « ثنویت » دارد .
خالق ومخلوق دراسلام ، دوهستی جدا ازهمند
. تاره همین رابطه ، تبدیل به « تثلیث =
سه گانگی » میشود، و سه تای « الله و رسول
یا واسطه و مخلوق » که ازهم بریده اند ،
به وجود میآیند . درست درفرهنگ ایران ،
سه تا یکتائی ، معنای « عشق و آمیزش» داشت
. عشق است که عاشق ومعشوق را باهم میآمیزد
وآنهارا باهم یکی میسازد . خدا، این اصل
آمیزنده ، این مزه، این آب ، این شیرابه
کل هستی بود .
این شیرابه و« مان » و افشره کل هستی یا
آب را ، مولوی « جان » مینامد . «گی » ،
درواژه « جان = گی یان » ، به معنای تالاب
آب نیزهست. این شیرابه یا مزه ، ازخودش ،
شیرین یا بامزه است :
جان ، آب لطیف دیده خود را درخویش ،
دوچشم را گشاده
ازخودشیرین ، چنانکه شکر وزخویش به
جوش، همچو باده
خلقان ، بنهاده چشم درجان جان ، چشم
به خویش درنهاده
خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و
مسجد و سجاده
هم برلب خویش، بوسه داده کای شادی
جان و « جان شاده »
هرچیز، زهمدگر بزاید ای جان ، تو
زهیچکس، نزاده
جان ، ازخودش شیرین است ، ازخودی خود ،
مزه دارد . خودش، اصل مزه است . خودش ،
غایت زندگیست .
ازاین رو خدا ، دریائی ازشیرابه ِ مهربود
که با هرانسانی درکاریزی ، بسته و آمیخته
بود، و آب ( دریا ) که خدا بود، با تخم (
انسان ) که ازهمان خوشه سیمرغ ( خدا ) بود
، میپیوست، وازاین پیوستگی وآمیزش و مزیدن
ومکیدن آب وتخم ، شادی وروشنی و بینش ،
پیدایش می یافت . ارتا یا سیمرغ ، درسه
پیکر، اصل مزه ( اصل آمیختن ومهر) میشد .
درجفت خرداد ومرداد که هاروت وماروت
باشند، و در رام ، که « جی = زندگی » هم
نامیده میشود ، و خدای زمانست ، و اصل
موسیقی و شعر ورقص وشناخت است ، که درعربی
، زُهره نامیده میشود .
درجلد دوم روایات فارسی ( هرمزیارفرامرز )
صفحه 507 میآید که خویشکاری خرداد و
امرداد ، پیدایش همه گونه شیرینی و مزه و
خوشمزگی و خوشی ، درآب و گیاهان و
خورشهاست . درمتون پهلوی و اوستائی دیده
میشود که خرداد ، به « رسائی » ترجمه
میگردد .
همچنین درستایش سی روزه ( اساطیر، رحیم
عفیفی ) درستایش رام میآید که : «
....تو ، رام ، مینوی رامش خوارم ( مزه
غذا= رامش خوردنی ) چونکه مردمان مزه
خورش و رامش ازچیز، دانند به راه تو ...
خدای زروان زمان بیکرانه .... » . رام
،اصل رامش یا موسیقی خورش یعنی مزه هست .
مزه ، موسیقی وآهنگ خورش است . اینست که
باربد ، دستانی را که برای روز 28 رام جید
میسازد ، باده نوشین یا نوشین باده مینامد
. رام ، باده نوشین است . ومردم ، روزپنجم
را که آرمئتی ( زمین ) باشد ، نوش خور (
برهان قاطع ) مینامیدند . و میدانیم که
زرتشتیان درست همان روز 28 که اهل فارس،
رام جید مینامیدند ، زامیاد مینامند و
آرمئتی میدانند . درست همین رام آسمانیست
که خودش آرمئتی زمین میشود . زمین ، یا
آرمئتی ، همان « نوش خور» است که « نوشین
باده» را مینوشد . نوش که به معنای خوشی
وخوشحالی و خرّمی است ، نام رنگین کمان (
کمان بهمن ) است که نام سیمرغست . و « نوش
گیاه و نوشدارو » ، مخلصه است ، تریاقیست
که انسان را از هرگزندی ایمن میکند .
همانسان که شیرابه درخت ون وس تخمک ، همه
پزشک بود . بیمرگی وشادی ، مزه رام ( جی =
زندگی ) است . خرداد ( هاروت ) و امرداد
( ماروت ) و رام ( زهره ) سه چهره گوناگون
ارتا یا سیمرغ ، پیکریابی مزه ( اصل آمیزش
و شادی ) بودند .
خرداد و امرداد و رام ،
اصـل « ازخـود رسـی » هستند
« مسئله نـقـد بودن مـزه »
ازدریای فراخکرت ، شیرابه جهان جان ،
ازکاریزهای بیشمار، ازخود بسوی آماجهایشان
، بسوی جانها روانند . بقول مولوی
ازچشمه جان ره شد درخانه هرمسکین
ماننده کاریزی ، بی تیشه وبی میتین ( کلنگ
)
دررام یشت ، پاره 43 میآید که رام میگوید
« جویند نام من است . ازآن روی جوینده
نام من است که من به هردو آفرینش سپند
مینو و آفرینش انگره مینو- می رسم » . من
، جی که مادر زندگی و اصل زمانم ، گوهر
جستجویم و درجستجوهست که به همه سرچشمه
های آفریننده زندگی ( درالهیات زرتشتی این
همزاد و یوغ سپنتا مینو وانگره مینو ، شکل
تضاد به خود گرفت ) میرسم . من ، که مزه
کل زندگی هستم ، ازخودم ، به همه جانها
میرسم . من ، همانسان که « ازخود ، جویا
یا جوینده هستم » ، « ازخود ، رسنده »
نیزهستم . همانسان گوهرخرداد و امرداد «
رسائی » است ، به سخنی دیگر، شیرابه
جهانند که ازخود ، به همه میرسند .
درسانسکریت، طیف معانی « رس و رسا » باقی
مانده است . رس ، هم زبان است ، هم شیرابه
همه گیاهانست ، هم جوهرومغزوهسته هرچیز،
هم درک و احساس است ، و هم مهرورزی و عشق
و هم خوشی وشادی است. درواقع ، ویژگی رس
همزاد خرداد و امرداد ، پیوند دادن و متصل
ساختن انسان ، با جوهرو شیرابه و مزه
چیزها و حقیقت چیزها درشادی ومهراست .
خدا یا سیمرغ ( ارتا فرورد ) ، شیرابه
هستی ، ازخودش ، میرسد ، ازخودش ، رسیدن
است . به عبارت دیگر خرداد و امرداد و
رام، اصل رسیدن هستند . اصل ملاقات کردن ،
یافتن ، نایل به مقصود وکام شدن ، اصل
وصول به جوهرومزه چیزها شدن ، اصل رسیدن
به هدف ، اصل الحاق شدن به حقیقت چیزها ،
اصل وصال با گوهرچیزها هستند.
این خوشی وشادی رسیدن به گوهر یا مزه
چیزها ، درآئین نوشیدن سه نوشابه آمیخته
دریک جام ، و دست بدست شدن آن جام (
دوستگانی ) ، نمایان میشد . کسانی که
شیرابه گیاهان وآب وشیر را ازجام
مینوشیدند ، جـزو اجتماع سیمرغی درمیآمدند
.
با آمدن میتراس و یهوه و الله ، رسم دیگری
جانشین این شد . کسی عضو امت یا جامعه
مقدس میشد که ازگوشت حیوانی که بشیوه مقدس
ذبح شده باشد ، بخورد . « بریدن حیوان »
که معنای کشتن حیوان را دارد ، و خوردن
ازاین گوشت جان ازهم بریده ، موءمن را به
امت یا جامعه مقدس میپوندد . بدینسان ، «
اصل بریدن = کشتن یا ذبح» که قداست یافته
بود ، جامعه مقدس یا امت مذهبی را بوجود
میآورد .
این اصل بریدن ، حق مزیدن گیتی
ومهرورزیدن به گیتی را نیز مخدوش میسازد
.درحالیکه در نوشیدن ازجامی که شیرو
شیرابه گیاه و آب، باهم آمیخته شده بود ،
1- هم اصل مهرو2- هم اصل مزیدن زندگی
درگیتی ، بنیاد جامعه میشد . بدینسان
خرداد و امرداد و رام ( زهره ) ، برضد
ساختار این ادیان بودند و هرکدام بشیوه ای
آنهارا بکنارمیزدند یا طرد و تبعید
میکردند
تبدیل « اصل ازخـود رسـی »
به « اصـل هرگـز نارسـی »
تبدیل « اصل آمیزش و خوشزیستی »
به « دوزخ=زیستن درکنارخوشی ولی محروم
ازآن »
مزه زنـدگی، بسـیار نـزدیکـست
ولی هرگز، به آن نمیتوان رسید
خـلق دوزخ درگـیتی
برای موءمن ساختن مردم به آخرت ( مینو)
هرچه درتاریخ ، اندیشیده وگفته و کرده
شده ، درآن اندیشه و گفته و کرده ، تنها
آنچه مربوط به