« مـزه زنـدگـی » در  در فرهنگ ایران،

منوچهرجمالی

منوچهرجمالی

 

 

« مـزه زنـدگـی » در  در فرهنگ ایران،

 

خـرد بهمنی درهرانسانی ، و

مهر(بستگی ) با داد( حق وعدالت وقانون) ازخـرد انـسان ، و

آفـریدن مدنـیـّتـی که درآن ،

بیم و رزم ورشک ( نابرابری)وخشم وکین نیست ، پیدایش می یابد

 

این اندیـشه درفـرهـنگ ایران، در

پیکریابی سیمرغ ( ارتا فرورد)

درخرداد وامرداد ، عبارت بندی میشـد

 

 

فرهنگ ایران ، و الهیات زرتشتی ، نه تنها دوپدیده گوناگون ازهمند ، بلکه دو پدیده  متضاد باهمند ، ولی اضداد، معمولا به هم چسبیده اند . فرهنگ ایران، در آموزه زرتشت ودرالهیات زرتشتی ، هم بسیارتنگ وبسیارکاسته شده است، و هم دربنیادش ، واژگونه و مسخ گردیده است.

فرهنگ ایران ، « مزه زندگی » را درچه پدیده هائی میجست ؟ یا به سخنی دیگر، مزه زندگی درچه پدیده هائی در زندگی فردی و اجتماعی ، پیدایش می یابد ؟ پاسخ به این پرسش بسیارمهم را در متنی کوتاه ، بنام « ماه فروردین ، روزخرداد » می یابیم . چرا در روز خرداد و جفت جداناپذیرش امرداد درماه فروردین ، همه رویدادهای بنیادی که آرمان زندگی  انسان هستند ، روی میدهند ؟ آیا، این روز وماه ، فقط معنای تاریخی وتقویمی دارند ؟ یا بیان ارزشهای پایدار فرهنگ ایران، درگشت یا تحول زمان میباشند ؟

ازجمله متون پهلوی ، متنی هست بنام « ماه فروردین ، روزخرداد».

این متن کوتاه ، ردپای اندیشه ای بزرگ و بسیارکهن را ازفرهنگ ایران نگاه داشته است ، هرچند محتویاتش ، در راستای الهیات زرتشتی ، دگرگونه ساخته شده ، که به  آسانی میتوان آنهارا بازشناخت . فروردین ، همان « ارتـافـرورد » است که الهیات زرتشتی، این خدا را که « جانان » میباشد ، ازهم پاره پاره ساخته، و به شکل « فروهرهای پارسایان یا پرهیزکاران » برمیگرداند . الهیات زرتشتی ، یک خدا را در« ارتا فرورد» ، نفی میکند ، و همه « فروهرهای جدا وبریده ازهم » را که نماد « افراد انسانی » هستند ، جانشین آن «یک خدا» میسازد . « یک کل با هم آمیخته درمهر،ازافراد» ، تبدیل به « انبوه یا توده ِ افراد موءمن وهمعقیده  » میگردد . درالهیات زرتشتی ، « ارتا فرورد » ، خدا، به مفهوم « آمیزش کل انسانها = بشریت » ، از بین برد ه میشود .  ازاین پس ، ارتا فرورد، یا جانان ، خدا نیست ، بلکه اهورامزدا خداست ، چون هیچ فردی و انسانی با او نمیآمیزد وفراسوی زمان وگشت است . البته این پیآیند  آموزه خود زرتشت است که « خوشه بودن ارتا = ارتا وه خوشت » را انکارکرد و اورا فقط « ارتا واهیشت »  نامید .

در« ارتا فـرورد » که همان سیمرغ  عطار درمنطق الطیر باشد ، همه جانها باهم میآمیختند ، وباهم، یک جان ( یک فروهر= جانان ) میشدند . این« باهم آمیختن فروهرها دریک فروهر» ، با اندیشه پاداش و مجازات فردی، پس ازمرگ درالهیات زرتشتی و درخود آموزه زرتشت درگاتا، باهم ناسازگاربود . اگر همه فروهرها درآن ِرویداد مرگ، بازبلاقاصله دریک جان یا جانان به هم بپیوندند وبیامیزند ، پس تکلیف پاداش نیکیها و کیفر بدیهای آن چه میشود ؟

فرهنگ اصیل ایران، مفهوم دیگری از« عمل و پاداش عمل » داشت که آموزه زرتشت والهیات زرتشتی . ازاین گذ شته ، الهیات زرتشتی ، پیوستن وآمیختن فروهرهای انسانها را با اهورامزدا نمی پذیرفت .

فروهرها ، فقط در« پـیـش» اهورامزدا، ولی جدا وبریده ازاهورامزدا ، حضور می یافتند . « پیش یا حضور» ، برضد « آمیختن ویکی شدن گوهری با هم» است . این اصطلاح « حضرت » ، که درادبیات ما متدوالست، عبارت بندی همین « بریدگی و فاصله و ناهمگوهربودن » است . البته خود اصطلاح « فرورد » که همان « فروهر» باشد، درخود ، برضد چین تصویری از اهورامزدا هست ، چون « فرورد » ، « اصل گشتن به بالندگی وفراز، و اصل متامورفوزیا دگردیسی ،واصل آمیزنده » است . فروهریا فرورد ، نمیتواند ، فقط درپیش ودرحضور، وبریده ازخدا یا حقیقت یا بُن ، بماند .

درحالیکه برای سـام وزال زر و رسـتم ، ارتا فرورد ( فروردین ) ، خدای مهر، به معنای « 1 - اصل آمیزنده و2 - اصل تحول یابنده به انسانها » شناخته میشد ، و بنا برگرشاسپ نامه ، گوراب این خانواده در« شهرسمندر» است، که همان معنای « به جانان پیوستن همه فروهرها » را دارد . ارتا ، خوشه تخمهای انسانها ، یا به عبارت دیگر، عنصر نخستینی بود که درهرانسانی ، افشانده میشد، واین عنصرنخستین ، بخودی خود و ازخود ، سرچشمه پیدایش انسان میشد .  ارتا ، خلق نمیکرد ، بلکه گوهرخودش، به شکل « عنصر نخستین» ، درهمه جانها وانسانها ، افشانده میشد، و درهرجانی و هرانسانی ، به آفریده هایش، تحول می یافت ( پسوند ورد ، ورتن است که گردیدن وگشتن و متامورفوزیفتن است، همان واژه  Werdenآلمانی است که به معنای « شدن» میباشد ). ارتا ، اصل پیوند یافتن در تحول یافتن بود . ارتا ، خدای « خود افشان و خود، تحول یابنده » بود که « آفریدن درجوانمردی یا مهر» باشد . اوست که دیگری میشود . آفریدن او، دیگرشدن ، تحول یافتن یا متامورفوزخود اوست . اینست که آفریده او، همان گوهرسیمرغ یا ارتا را دارد .

این بود که ارتا ، درتحول یافتن به خدایان زمان ، برهه های زمان را به هم می پیوست، وخدایان درهرماهی ، درختی واحد، که سی شاخه گوناگون میشد ولی دارای یک شیره وریشه وبن بود . توحید وشرک ، درفرهنگ ارتائی ، مانند اسلام ویهودیت ، پدیده های متضاد و متناقض با هم نبودند . ارتا ، مانند اهورامزدای زرتشت ، خدای فراسوی زمان نبود که از« تحول وگشتن » بریده باشد. ارتـا، اصل یا گوهرحرکت ( حرکة = ارکه ) و شادی درحرکت ( وشتن = رقص) بود . خدا ، هرروز، خدائی دیگرمیگشت، ولی همان گوهربود . خدا ، گیتی میشد ، ولی درگیتی شدن ، خدا میماند . خدا، انسان ، میگشت . خدا ، زمان میگشت . آنها ، مسئله سکولاریته را نداشتند که پیآیند بریدگی خدا ازگیتی هست .

ازجمله ارتا فرورد یا فروردین ، در روز ششم وهفتم هرماه ، تحول به جفت و همزاد « خـرداد وامـرداد » می یافت ، که باهم ، « اصل مزه زنـدگـی» بودند . سیمرغ (= خـرّم = فـرّخ = خدای جشن ساز) ، مزه زندگی هرانسانی درگیتی میشد . انسان باید ومیتواند، خدا را در زندگی،هر روز وهرآن ، مزه کند و بچشد. بدون چنین مزیدنی، زندگیش ، بی مزه ( بی معنا وبی حقیقت ) است . در« ماه فروردین ، روز خرداد» ، این اندیشه دگردیسی ارتا یا فروردین ، به اصل مزه زندگی باقی مانده است .

دراین متن ، بافت وساختار« مزه زندگی» ، در « پیدایش های گوناگون فروردین در خرداد وامرداد » مشخص میگردد . چه پدیده هائی ، مزه زندگی هستند؟ درهرکدام ازاین پیدایشها ، چهره دیگرخود را می یابد ؟

1- دگردیسی فروردین  به خرداد و امرداد ،  یکی ، پیدایش « هوشنگ »، یا پیدایش ِ« آسن بغ = آسن خرد = خرد سنگی » ، یا خردیست که در باهم آمیختن، میآفریند و روشنی و بینش میآورد  .

با این دگردیسی فروردین به خرداد وامرداد است که جمشید ، پیمان را از دوزخ( دوژ+ اخو )  باز میآورد . پیمان ، چیزی جز« آسـن خرد، یا خرد سنگی » نیست. جمشید، ازسر، برای سامان دادن جهان ، به آسن خرد ، یا خرد بهمنی خود مراجعه میکند . جمشید که بُن هرانسانی هست ، درگوهرهرانسانی ، ازاین خرد خود هست که فرمان می پذیرد . فرمان پذیرفتن ، جز ازخرد بهمنی خود ، روانیست . ازهیچکس وهیچ قدرتی ومرجعی ، جزاز خرد نهادی خود ، نباید فرمان برد .  اساسا فرمان ، به معنای اندیشه و هماندیشی وسگالش با ژرفای بهمنی خوداست . شهری و جامعه ای که مردمانش ،  با خرد بهمنی یا آسن خرد یا خرد هوشنگی خود ، میاندیشند ، آنجا شهر جمشید است، که پیکریابی آرمانهای خرداد ( خوشباشی ) و دیر زیستی و« لبریز زیستی » ( امرداد، با امشه پیوند دارد که ، پری ولبریزی وسرشاری است ) میباشد .برترین مرجع درساختن شهرآرمانی ، آسن خرد درگوهرهرانسانی است . با دست یابی به «آسن خرد» که «خرد بهمنی درهرانسانی» باشد ، دوزخ ( دژ+ اخو = زندگی درخشم وکین ورشک وبیم ) تبدیل به زندگی « فرّخ = فر+ اخو، و گستاخ = ویستا + اخو »  میگردد . گستاخی ، گشودن وگستردن  بُن زندگی خود در گیتی هست . زندگی ، هنگامی زندگی هست که با فرّخی و با گستاخی باشد( فرّخ = فر+ اخو ،   گستاخ = ویستا + اخو ) .

دگردیسی فروردین به خرداد و امرداد  در« داد » فریدون ، چهره دیگر می یابد . « داد» ، که حق و عدالت وقانون باشد ، پیکریابی فروردین در خرداد و امرداد است .

وبالاخره سام نریمان ، کسیست که درآینده درهمین تحول فروردین ( سیمرغ ) به خرداد و امرداد ، جهان را از « اژی = اژدها » ، رهائی خواهد داد.

پس مزه زندگی ، آفریدن اجتماع بر شالوده « خرد سنگی» یا « خرد بهمنی یا خرد هوشنگی » انسان هاست ، که درآن داد( حق وعدالت وقانون ) هست ، و دوزخ ( بیم و خشم و نابرابری و کین وآزار) نیست . این سراندیشه های بزرگ ، همه پیش از آمدن  زرتشت ، ازفرهنگ مردمان ایران پیدایش یافته بودند ، و ازگفته های زرتشت ، سرچشمه نگرفته اند .اینست که الهیات زرتشتی ، این تصویردگردیسی یا متامورفوز سیمرغ به خرداد وامرداد را که آماج  سعادت درفرهنگ ایران هستند ،  به مفهوم خشک وهالی « روز و زمان» ، کاسته ، وازاصل فرهنگیش بکلی بریده ، و برای رویدادهای مهم در آئین زرتشتی بکار برده است، و ملغمه ای دراین متن فراهم آورده است.

 

در روز خرداد ، در ماه فروردین

جمشید « درب ِ دوزخ را »  می بندد

دوزخ ، « دُژ +  اخـو » میـبـاشـد

رابطه« ارتا وخرداد وامرداد»  با « اخـو»

« اخـو » ، بُن آفریننده درهرانسانیسـت

 

 

درفرهنگ ایران سه چهره « جمشید» و « فریدون» و « سام ، پدرزال زر» ، سه چهره بنیادی درنگهبانی  زندگی وپرورش ( ژی = جی = زی = گی ) زندگی هستند . برگزیدن میان ژی و اژی ( زندگی و ضد زندگی ) درفرهنگ ایران ،با زرتشت، آغاز نشده است . فقط زرتشت ، برداشتی تازه و دیگر گونه از مسئله « زندگی و ضد زندگی » آورده است ، که درتضاد با فرهنگ استوار بر « ارتا فرورد، و دگردیسی اش به گیتی » بوده است . فرهنگ ایران ازهمان آغاز، برشالوده « اولویت زندگی » برهرچیز دیگری، ازجمله برقدرت وبرایمان ، نهاده شده است.ارتا فرورد، خودش،درهرجانی ، نخستین عنصری(درسانسکریت اس asu= اخو axv= اوواuva = هوا  hva= xvaخوا= درسانسکریت sva) میشود که اصل آفریننده آن جان و انسان وزندگی است. خدا، به شکل «عنصرنخستین» ، تبدیل به هرفردانسانی میگردد . خدا، انسان را با امر، خلق نمیکند، بلکه خودش ، تخم یا عنصرنخستینی میشود که تحول به انسان می یابد . جم، بُن همه انسانها ، ازاین نخستین عنصر( ازارتا فرورد = سیمرغ ) پیدایش یافته است .

جمشید، در ماه فروردین وروزخرداد ، درب دوزخ ( زندگی دربیم و درقهروخشونت وتنگی ودرد ) را می بندد ، ونخستین مدنیتی را میسازد که درآن رشک نیست ( برابری هست) و اصل  کین وخشم و قهرو تهدید و بیم درآن نیست ، ودراین مدنیت ، همه از مزه زندگی ، بهره ورند . « مزه » ، اصطلاحی دیگر برای « جفت شدن و آمیختن ویوغ شدن » هست . به عبارت دیگر، خرداد وامرداد که رسیدن به شادی اززندگی و سرشاری و بیمرگی باشد، با خرد انسانی، واقعیت می یابد . این اندیشه ، درعباراتهای گوناگون باقی مانده است . درشاهنامه میآیدکه

چنین سال سیصد همی رفت کار    ندیدند مرگ اندرآن روزگار

زرنج و زبدشان نبود آگهی    میان بسته  دیوان بسان  رهی

« بدی»، درفرهنگ ایران، برابر با مفهوم درد و آزار وقهروبیم است .

بفرمانش مردم نهاده دوگوش   ز رامش جهان بد پرآواز نوش

درکتاب داراب هرمزد یار شاعری زرتشتی ، همین آرمان را در « بستن در دوزخ »  بیان میکند که جمشید،به فرمان اهورامزدا انجام داده است .  البته ، این اندیشه درست برضد کاریست که اهورامزدای زرتشت کرده است. ولی « بستن درب دوزخ » ، عبارتیست که به ما یاری میدهد تا بسیاری از نکات گمشده را بازیابیم .

ازآن پس به فرمان  پروردگار       چو مردان گزیدش سخت کار

سوی چینود شد به امر  خدای       در دوزخش بست آن پا ک رای

به دروازه چنان قفل  کرد      که نه مـُرد درشهریاریش ، مَـرد

مه فروردین بود خوردادروز     که بست آن ره اهریمن کینه توز

زابلیس و دیوان  چو بربست راه    بیامد به شادی ازآن جایگاه

بدینسان زرتشتیان ازسر، جمشید مطرود و ملعون و تبعید و«به دونیمه ا

رّه کرده شده »را ، درجهان بینی خود پذیرفتند . مردمان ایران ، دلبسته جمشید وسام و زال  ر و رستم بودند ، هرچند اینان درتناقض با آموزه زرتشت و الهیات زرتشتی بودند .  ازاین رو، این پهلوانان و سرمشقان بزرگ را که آینه بزرگی و زیبائی وشکوه زندگی بودند ، به شیوه ای درآموزه خود بازگردانیده اند . همانسان که اسلام درایران ، تن به اینگونه پذیرشها داده است ودرآینده نیز ، بیشتر خواهد داد .

فرهنگ ایران ، کاریزیست که تراوش هایش ازدرزها و شکافهای نادیدنی و نامحسوس،  به « آنچه جلوه گردرمیدان قدرت وآگاهبود است » ، میرسد . همین اندیشه درمتن کوتاه پهلوی که نامبرده شد ، چنین عبارت بندی میشود که « ماه فروردین ، روز خردا ، جم ، گیهان را بی بیم کرد،  بی رزمان کرد » . « بیم و رزم » ، همان «دوزخ » یا « دژ+ اخو » میباشد .بیم ورزم « دُ ژ » است، و « اخو ، زندگی و روان و وجدان »  میباشد . پس هنگامی ، بیم و دشمنی وستیزندگی وخشم ، در زندگی و در وجدان و روان نبود، درب دوزخ ( دُژ +  اخو ) بسته شده است . دراندیشه وروان وضمیری که بیم ورشک وکین وخشم بُن کرده است ، آنجا دوزخست . انسانی که درترس وتهدید زندگی میکند، در دوزخ هست . انسانی که کین میورزد، در دوزخ هست . خدائی که انسان را میترساند، درانسان، دوزخ میسازد . حکومتی که با ترساندن ، حکومت میکند، خودش خالق دوزخ درهمین گیتی درانسانهاست .

چرا رویدادهای در روز خرداد  و درماه فروردین چنین اهمیتی دارد ؟ خدایان ایران ، دراصل ، خدایان زمان بودند . اهورامزدای زرتشت ، خدای فراسوی زمان ( فراسوی گذر و گشتن= ناگذرا ) گردید . بدینسان دوجهان بینی کاملا متضاد درایران پیدایش یافت ، که هردو همان نامهای خدایان وروزها را ، ولی با معانی ومحتویات کاملا متفاوت ، بکار میبردند  . ازنامهای روزهای ماه ، میتوان آشکارادید که همه خدایان ایران، اینهمانی با زمان درماه دارند . زمان ، چنانکه درشاهنامه در داستان زال زر دیده میشود، اینهمانی با رویش درخت داده میشود . بُن زمان ، « ارتا فرورد = فروردین = نخستین عنصر» یا « سیمرغ » بود که هرروز، شاخی دیگرازآن فرامی بالید.

این ارتافرورد یا « فرورتین، که نخستین عنصرو اصل تحول و تغییرو خوشی و بالیدن و متامورفوزو نوشوی و ازسرزنده شوی» هست ، در روزششم ، چهره « خرداد » و درروز هفتم ، چهره « امرداد »  پیدا میکند که  باهم ، « اصل مزه زندگی » هستند . این سیمرغ ، خودش هست که خرداد وامرداد میشود . « سیمرغ » یا « بُن هستی، و نخستین عنصری که جهان ازآن پیدایش یافته » ، خودش درخرداد وامرداد، مزه زندگی میشود . دراثر اینکه زرتشتیان این نامها را بکار میبردند ، این دوجهان بینی متضاد ، علت آشفتگیها ودرهم ریختگیهاو مشتبه سازیهای فراوان گردیده است .

درجهان بینی سیمرغی = خرمدینی = مزدکی ، زمان، گشتن خدا ، یا زاده شدن خدا درهرروز به چهره دیگر، و طبعا « جشن زایش خدا »  درهرروزی بود . زمان، برای زرتشتی ، در گذرائیش ( سپنجی بودن به معنای زرتشتیش ) درک میشد ، وبرای خرمدین ومزدکی ویا زال زرو سام ، در « جشن بودنش = سپنجی بودنش » درک میشد . سپنج دادن ، جشن گرفتن برای غریب تازه وارد بود . برای هرچه نو وبیگانه به ما وارد میشود ( مانند زمان نو ) باید جشن گرفت. سپنج ، به معنای « یوغ » است که نماد « آفرینندگی برشالوده پیوند وجفت شدن» است.

بسته شدن « درب دوزخ » در روزخرداد درماه فروردین ، رد پای اندیشه ای بزرگ را نگاه داشته است که « پیوند گوهری ارتا و خرداد و امرداد »  با «  اخوAxu »  بوده باشد . درمتن « ماه فروردین، روزخرداد » این نکته روشن تر میگردد ، و چنین میآید که : « ماه فروردین ، روز خرداد ، جم ، پیمان از دوزخ  بیاورد ، و اندر گیهان به پیدائی آمده » . دراین روز، جمشید ، پیمان را از دوزخ میآورد، و با این پیمانست که گیهان ، بی بیم و بی رزم و بی رشک ( نا برابری وخشم وکین توزی ) میگردد .  در ایادگارجاماسبیگ میآید که : « او = جم ،  پیمان را ازآنان = پریان ،  بازستد » . البته پری( فری = عشق ) ، همان سیمرغ است، وپریان ، پیروان زنخدایان هستند . در روایات  زرتشتیان، کوشیده میشود که جمشید ،  آسن خرد » را که تبدیل به « پیمان » شده است ، از پریان، یا اهریمن که آن را غصب وغارت کرده اند ، باز ستاند .  درحالیکه جمشید ، فرزند همین سیمرغست و آسن خرد درگوهر اوست . همچنین درمتون زرتشتی میآید که پیمان گیتی را اهریمن بلعیده بود، و جمشید ار شکمش بازآورده است . باز همین رد پا ، مارا به نکته دیگری راهبری میکند .  شکم ، درست جایگاه خرداد و امرداد است که ازآشامیدنیها و خورشها ، نخستین آتش جان را درتن بر میافروزند، و این گرمای آتش است که درحواس ، تبدیل به روشنائی بینش میگردد . الهیات زرتشتی ، با پذیرش ، اهورامزدا ئی که روشنی بیکرانست ، نمیتوانست پیدایش بینش وروشنی و آسن خرد را ازشکم ( معده و زهدان و جگر) که تاریکست ، بپذیرد ، و بشیوه ای میکوشید « آسن خرد » را که دراصل « خرد سنگی ، یا خردی است که  درشناختن پدیده ها ازهمدیگر، آنهارا ازهم نمی برد و جدا نمیسازد ، بوده ،  درمعنائی تنگتر، ازسر بپذیرد . آسن خرد، یا خرد سنگی ، درتضاد با اندیشه « همزاد = ییما = جم » است، که زرتشت آن را بکلی ازهم جدا وپاره ساخته بود .

ازسوی دیگر، همکاری خرداد وامرداد درشکم ، و افروختن آتش جان و پیدایش روشنی وبینش اندامهای حسی که یکراست، پدیده  « اخو axu » را تشکیل میدادند، همان معنای «آسن = آسنگ = سنگ = امتزاج واتصال» را داشت که اصل روشنی باشد . با چنین دستکاریها بود که میشد فرهنگ سیمرغی یا «ارتائی» را تبدیل به « تئولوژی زرتشتی= الهیات زرتشتی » کرد.

 

زندگی ، درگستاخی و فرّخی است

مفهوم دوزخ(= دُژ+ اخو) 

وگستاخ ( ویستا+اخو) و« فـرّخ = فـر+ اخو » ،

و رابطه آنها ،

با  « تصویر انسان » درفرهنگ ایران

 

نخستین عنصرجهان = ارتا فرورد ، یا « پـران »

مستقیما ، تبدیل به چهارنیرو درانسان میگردد

( چهاربال پیدا میکند )

1- axu=ahu = اخو

2- daena  = دین

3- baoda  = بوی

4- urvan = روان

 

 

« نخستین عنصر» ، به معنای ِ « اصل آفریننده » درهرجانی و هرانسانی هست ، و چیزی نیست که « مخلوق ِخالقی، ویا ساخته ِصانعی »  باشد . یا به سخنی دیگر، میان خدا با انسان ، یا بُن هستس و انسان ، پیوند خالق با مخلوق نیست . چنین اندیشه ای با الهیات زرتشتی ، سازگارنبود . فرهنگ ایران پیش ازآمدن زرتشت  ، براین استوار بود که نیروهای چهارگانه ضمیر انسان که 1- اخو و2- دین و3- بوی و 4- روان باشند ، چهارچهره « نخستین عنصر» یا « اصل آفریننده درهرانسانی » هستند. این اندیشه پس از پیدایش زرتشت نیز ، باقی ماند . ولی الهیات زرتشتی ،« فرورد» یا فره وشی را که عنصر نخستین و « ازخود، آفریننده » باشد ، «از خود، آفرینی» یا ازاصالت ، انداخت ( رابطه تحول یابی خدا را به عنصر نخستین، درهمان مفهو م « ارتا فرورد » که دربالا آمد ، ازبین برد ) . این نخستین عنصر، ارتا به  فرورد  یا  فرورد= فروهر  یا  پـران = فران  یا ارج یا نریوسنگ یا وای بـه » یا درسانسکریت اسـوasu نامیده میشد . این نخستین عنصر، سپس بنام « اثیر» ، معروف گردیده است .

این نخستین عنصر، یا اصل آفریننده، « هوا ی جنبنده ، یا باد ی که خودش ، آتش را میافروزد » میباشد  که درسانسکریت هم « پران praana» و هم « اسوasu» نامیده میشود . درسانسکریت « پران » دارای معانی جان ، نفس ، باد ، باد زندگی ، تنفس ، اصل زندگی ، روح ، پنج اندام حیاتی ، حواس خمسه ، هوای تنفس شده ، الهام شاعران ، نام برهما وبشن دوخدای هند میباشد . این واژه به شکل « فران » درسغدی به مفهوم نخستین عنصر و در اوستا و متون پهلوی درواژه «  آتش درمردمان و گوسپندان که جانوران بی آزار» باشند ، باقیمانده است .

این آتش جان ، vohu-frayaanaوهو فریان  یا  weh-franaftaarوه فرنفتار خوانده میشود . دراین تصاویر، ما گم میشویم ، چونکه برای ما باد وآتش و جان، چیزها جدا ازهمند . آنها باد را ، هوای جنبان، یا« نا آرمیده» میدانستند، که دروزیدن ، آتش را میافروزد . این هوای ازخود جنبان ِ آتش افروز بود که « حرکت دهنده همه چیزها » بود .  نام دیگر این هوای ازخود جنبانی که اصل حرکت همه چیزها ، درسانسکریت ، اسو asu نیزبود . همین واژه است که دراوستا و درمتون پهلوی  اخوaxv شده است .

این بُن یا اصل حرکت وتحول همه چیزها ، که همه چیزها ازآن پیدایش می یابند و تحول یابی آن هستند ، همان واژه « هوا hvaa » نزد هخامنشی ها است، که معنای اصل وتخم وبُن همه چیزها رانیز دارد . واژه فرّخ farr- axv  در ایرانی باستان  farna-hvaa میباشد و ازدوپسوند این واژه ، میتوان اینهمانی axv اخو با واژه ِ هواhvaa را باهم یافت . این واژه سپس درعربی ، بکاربرده شده است ، وازآنجا که هوا ( بادِ ازخود جنبانی که آتش میافروزد و میآفریند واصل آفریننده هست )1- هم معنای جان و2- هم معنای عشق را دارد ، طیف معانی خود را درعربی یافته است . هوا ( hvaa=axu) معنای تخم وبُن واصل زندگی را داشته است . درگرشاسپ نامه ، درپرسش گرشاسپ از برهمن ( بهمن ) ، بهمن ، چنین پاسخ میدهد :

هوا ،  هست « آرمیده باد » ، از نهاد

چو « جنبد هوا » ،  نام ، گرددش ، « باد »

یکی بودن « هوا » با « باد » ، یا  « وای به »

هرآن جانور ، کش « دمست  » ،  از هواست

به « دم » ،  جان و تن ،  زنده و با نواست

همه تخم ، درکشت ها ، گونه گون

که ناراست  افتد ، بود  سر نگون

هوا ، درهمه ، زور و ساز  آورد

سر هرنگون ،  زی  فراز آورد

هوا یا باد یا وای به ، درتخمهای که سرنگون به زیر خاک افتاده اند ، نیروی بالنده ایست که سرآنها را به فراز میآورد . زور، نیروهست و « ساز» ، اصل ترتیب دهنده و تدبیرکننده و تشکیل دهنده وبنا کننده و پردازنده است .  همینها، ویژگیهای « فروهر= فرورد »  است ، که اصل آفریننده ایست که چهارپر ازاو میرویند ، یا تحول به چهارنیرو می یابد .

اگرچندشان زآب خیزد  بسیج     هوا چون نباشد ، نرویند هیچ

فلک و آتش و اخترتابناک    همه درهوا اند   استاده پاک

این «هوا» هست که همه را به فرازمی بالاند ، و درفراز میایستاند ، به عبارت دیگر، هستی می بخشد . هستی ، فرازایستادن است . انسان، هست ، چون سر راست میایستد .

زگیتی ، هوا  بد نخستین پدید    خدای اندرو  جنبشی آفرید

چو جنبید  سخت ، آن هوی  شگفت

ببد باد و زان باد ، « آتش گرفت »

با جنبش باد ، آتش افروخته میشود . آتش افروختن ، به معنای ازنو آفریدن و ابداع هست . اینهمانی « آتش جان »، با « باد = پران = فران = اسو » در همان آتش « به فرنفتار» ، دیده میشود . عبارت « خدا درهوا، جنبش را آفرید » ، روایت زرتشتی است ، ودراصل چنانچه خود واژه « فرنفتار» گواه برآنست ، این حلول و ظهور ارتا فرورد در آتش جان دربُن انسانست ( رجوع شود به جلد سوم زال زر یا زرتشت ).

 

درسانسکریت  Asu= Sva

Axv = hvaa= هـوا

 

پسوند واژه فرّخ farr- axv درپهلوی که «اخو» باشد  ، اینهمانی با پسوند همین واژه در ایرانی باستان farna-hvaa  دارد که hvaa هوا باشد . همچنین در واژه گستاخ  vista- (h) uva درپهلوی که  اخو باشد ، اینهمانی با همین واژه درپارسی باستان  که huva هووا = uva او وا  دارد . دراین جهان نگری ، همیشه  « بُن یا تخم » ،  اینهمانی با « کل » داده میشده است . دراوستا واژه دوزخ که  daozh- ahva باشد ، درپسوندش ، اخو، را به شکل  ahvaاهوا دارد .  چنانکه درسانسکریت ، اسو ، هم « دم ونفس » است و هم زندگی وباد است . درپهلوی خور، هم خورشید است  و هم « جرقه آتش و روشنی »  است .« دم ونفس» ، بُن وتخم زندگی است ، بُن باد است ( وای به ) و جرقه آتش ، بُن خورشید وکل روشنائیست . این پیوستگی ، سبب پیدایش برآیندهای گوناگونی میشد . یکی سبب پیدایش مفهوم « ازخود بودن ، ازخود شدن ، ازخود، سرچشمه کل شدن » میگردید .تخم وبُن ، ازخود ، کل میشود . همان « اسو» که  دم و نفس باشد ،  معنای « حرکت  دهنده همه »  را نیز داشت .« اسو» درسانسکریت، پنج بادی هست که حرکت به کل بدن میدهند . همین واژه است که درپهلوی شکل «  axvاخو» ودرایرانی باستان شکل «hvaa هوا » گرفته است .  

این هوا که اصل ازخود جنبان و ازخود جنباننده هست ، درست همان « پـران یا سوا » هست که آتش جانی را دربُن هرانسانی میافروزد و نخستین عنصر« ازخود آفریننده » هست . این اصطلاح که از« دم = نفس» به کرداربن وتخم « باد = وای = اسو» برآمده ، اصل « سرچشمه بودن ازخود = ازخود آفریننده بودن = ازخود روشن شدن ، ازخود جنبیدن .... » میگردد .  چنانکه دراوستابه آنچه  ازخود درخشانست  hva- raokhsha  گفته میشود و به آنکه ازخود مهربان و دوست دارنده ( دوست منش) است  hva- vant  گفته میشود و به نجات روان   hvanvi( hva- anhva) گفته میشود که در حقیقت به معنای « سرچشمه بینش بودن ازخود » است ، چون  درهزوارش همان معنای دین « اصل زایش بینش » را دارد . آنچه ازخود ، خود را روشن و بینا میسازد . به آنچه ازخود ایستا هست hva- khsta( staa ) گفته میشود که به معنای « ازخود ، هست »  است . طبق پسند خود   hvaa-frita گفته میشود . درپهلوی آنچه به خودی خود، وازخود روشن است   xvaa - roshn گفته میشود .

همین واژه درسانسکریت که سوا  svaa باشد ، نام خدای ویشنو  ( مظهر ایجاد ) و دارای معانی خود ، خویش ، ذات ، دوست است، و به « روح انسان »  گفته میشود . روح انسان ، « ازخود ، هست » . درشکل sva-bhu به معنای قائم بالذات ، ازخود موجود است و به هرسه خدای هند ( برهما + ویشنو+ شیوا ) اطلاق میگردد .  به خوبی دیده میشود که « هوا = هوی » ، یا « باد وآتش جانی » ، « اصل ازخود بودن ، ازخود ، جنبیدن و ازخود آفریدن درانسان» بوده است .

 

جنگ با هـوای نفس ، جنگ اخلاقی نبود

بلکه سر کوبی « اصالت انسان » بود

 

سکولاریته ، مسئله

یقین « ازخود بودن ، ازخود ، معیاربودن » انسانست

 

اینست که همه ادیان نوری و قدرتهای حاکمه ، همه برضد این « اصل ازخود بودن ، ازخود سرچشمه بینش و روشنی بودن ... » میبایستی بجنگندو جنگیده اند وخواهند جنگید .  نه تنها الله در قرآن ، انسان  را از تبعیت ازهوا منع میکند ( و قل لا اتبع اهواءکم ، 56 انعام 6 ) و هرکسی که درپی هوایش برود ، گمراه شده میداند ( ومن  اضل ممن اتبع  هواه /  50 قصص 28 ) بلکه محمد ، بوی میبرد که « ازخود بودن » ، خود را خدا شمردنست، و ازاین رو میگوید «  اراءیت  من  اتخذ الهـه هواه /  43 فرقان 25 » . جنگ با هوای نفس ،  جنگ با شهوت و حرص و فساد اخلاقی نبود ، بلکه  جنگ  مستقیم ، با « اصالت انسان » بود ، که « ازخود ، اندیشیدن ، ازخود ، اندازه گرفتن ومعیارشدن ، ازخود ، مبدع و نوآور شدن » باشد . چرا ، « هواhva =  » ، ازخود ، سرچشمه روشنی و نوآوری و عمل بود ؟ چون هوا که « باد آرمیده باشد که جنبش، نهادش هست » ، همان « وای به = باد نیکو » است که نام دیگرش « وای جوت گوهر» میباشد . واژه « جوت » ، همان واژه ِ جفت و یوغ و همزاد بهم چسبیده است، که درالهیات زرتشتی ، معنای وارونه اش را که « ازهم جدا باشد » پیدا میکند . بادی که آفریننده است و می جنبد و می جنباند ، بدان علت« ازخود می بجند و سرچشمه جنباندنست » ، چون سرشت « جفتی و همزادی »  دارد .  رد پای این اندیشه در این شعرمولوی نیز باقی مانده

آهن وسنگ ِ  هــوا ،  برهم مزن

کین دو میزایند،   همچون مرد و زن

این اندیشه، متناظربا دو سوراخ بینی ( دو دمه = دو آتش افروز) بود که بنا ابوریحان درالتفهیم  ، یکی منسوب به مریخ ( بهرام ) و دیگری منسوب به زهره ( رام ) هست . رام وبهرام ، در وای به باهم جفتند . چنانکه دربهرام یشت نیز دیده میشود که نخستین شکلی که بهرام پیدا میکند ، باد است ( باد: اصل زندگی و اصل مهر) . « وای به » ، درواقع جفت رام وبهرام ، همآغوشی و عشق نخستین هستند . ازاین رو « هوا » ، دو برآیند « عشق » و « ازخود، سرچشمه جنبش و روشنی و بینش بودن » را دارد . طبعا « هوا » ، در برآیند « ازخود بودن ، ازخود سرچشمه بودن » ، ازادیان نوری ، طرد و نفی میشود .  مولوی با آنکه درغرلیاتش ، انسان را به علت آنکه درخود ، هم لیلی وهم مجنون، هم ویس و هم رامین است ، میزان ومعیار میشناسد، ولی درمثنوی ، « هوا » را درهمان  راستای قرآنی ، می نکوهد، و تضا د آن را با وحی و قرآن نشان میدهد .

منطقی کز وحی نبود، از هواست     هم چوخاکی درهوا ودرهباست

آنچه گوید آن فلاطون زمان    هین هوا بگذار و رو بروفق آن

برهوا ، تاءویل قرآن میکنی      پست و کژ شد ازتو، معنی سنی

درحالیکه حافظ، معنای عشق را درهوا می یابد

ما دردرون سینه ، هوائی نهفته ایم

برباد اگررود  دل ما ، زان هوا رود

یا در« هواداری، هوا خواهی »، هنوز این معنای عشق درهوا ، باقی مانده است. عطارگوید

به هوا داری گل ذره صفت در رقص آ

کم ز ذره نه ای ، او هم  زهوا میآید

مرغ دلم را که اوست مرغ هوا خواه دوست

لایق عشاق نیست ،  صید  هوا  ساختن

یا سعدی دراین ابیات، معنای عشق را ازهوا درنظردارد :

ای که گفتی به هوا   دل منه و مهر مبند

من چنینم ، تو برو مصلحت خویش اندیش

ای  دل  نه هزار عهد کردی      کاندرطلب  هوا نگردی ؟

همچنین سعدی، دراین شعر، هوا را به معنای بادی که درختان را به رقص میآورد ، واصل جنبش وجان بخشی است، بکارمیبرد .

تو گر به رقص نیایی ،  شگفت  جانوری

ازاین هوا ،  که درخت آمدسـت در جولان

( البته مقصودش، فقها وعلمای اسلام وزهاد بوده است )

اینکه روح وروان و نفس ، هوا = هوی خوانده میشد ، چون عنصرنخستین وجود وبه ویژه ، وجود انسان ، ارکه = اسو= اخو = خوا = هوا= فرورد ( فروهر) شمرده میشد که معنای « ازخود سرچشمه بودن ، ازخود ، اصل حرکت وروشنی بودن » داشت . 

با زشت و پلشت سازی این برآیند اصطلاح « هوا = hva » که اینهمانی با اصطلاح « اخوaxv = اسوasu »  و با « Sva» و «Xva  » دارد ، راه شناخت به بُن مایه فرهنگ ایران ، بسته میشود .

« اخوaxu» یا « هواhva » ، معنای «  ازخود بودن ، ازخود ، سرچشمه واصل جنبش وروشنی بودن » است .Xva roshn  به  معنای  ازخود روشن است .  نام روز نخست سال ،  که روزیکم ماه فروردین باشد « روز فرّخ » نام داشته است ، و فرّخ  نام خدای ایران است، و زرتشتیان سپس نام اهورامزدا را به نخستین روز ماه داده اند و  جانشین نامهای « فرّخ و خرم و ریم » کرده اند . حافظ نیز غزلی درنیایش « فرّخ » این خدای ایران، سروده است .

فرّخ  که درپهلوی « فرfarr+ اخوaxv» و ـ فرنه farna+ هوا hvaa»