|
منوچهرجمالی
« مـزه زنـدگـی » در در فرهنگ
ایران،
خـرد بهمنی درهرانسانی ، و
مهر(بستگی ) با داد( حق وعدالت وقانون)
ازخـرد انـسان ، و
آفـریدن مدنـیـّتـی که درآن ،
بیم و رزم ورشک ( نابرابری)وخشم وکین نیست
، پیدایش می یابد
این اندیـشه درفـرهـنگ ایران، در
پیکریابی سیمرغ ( ارتا فرورد)
درخرداد وامرداد ، عبارت بندی میشـد
فرهنگ ایران ، و الهیات زرتشتی ، نه تنها
دوپدیده گوناگون ازهمند ، بلکه دو پدیده
متضاد باهمند ، ولی اضداد، معمولا به هم
چسبیده اند . فرهنگ ایران، در آموزه زرتشت
ودرالهیات زرتشتی ، هم بسیارتنگ
وبسیارکاسته شده است، و هم دربنیادش ،
واژگونه و مسخ گردیده است.
فرهنگ ایران ، « مزه زندگی » را درچه
پدیده هائی میجست ؟ یا به سخنی دیگر، مزه
زندگی درچه پدیده هائی در زندگی فردی و
اجتماعی ، پیدایش می یابد ؟ پاسخ به این
پرسش بسیارمهم را در متنی کوتاه ، بنام «
ماه فروردین ، روزخرداد » می یابیم . چرا
در روز خرداد و جفت جداناپذیرش امرداد
درماه فروردین ، همه رویدادهای بنیادی که
آرمان زندگی انسان هستند ، روی میدهند ؟
آیا، این روز وماه ، فقط معنای تاریخی
وتقویمی دارند ؟ یا بیان ارزشهای پایدار
فرهنگ ایران، درگشت یا تحول زمان میباشند
؟
ازجمله متون پهلوی ، متنی هست بنام « ماه
فروردین ، روزخرداد».
این متن کوتاه ، ردپای اندیشه ای بزرگ و
بسیارکهن را ازفرهنگ ایران نگاه داشته است
، هرچند محتویاتش ، در راستای الهیات
زرتشتی ، دگرگونه ساخته شده ، که به
آسانی میتوان آنهارا بازشناخت . فروردین
، همان « ارتـافـرورد » است که الهیات
زرتشتی، این خدا را که « جانان » میباشد ،
ازهم پاره پاره ساخته، و به شکل «
فروهرهای پارسایان یا پرهیزکاران »
برمیگرداند . الهیات زرتشتی ، یک خدا را
در« ارتا فرورد» ، نفی میکند ، و همه «
فروهرهای جدا وبریده ازهم » را که نماد «
افراد انسانی » هستند ، جانشین آن «یک
خدا» میسازد . « یک کل با هم آمیخته
درمهر،ازافراد» ، تبدیل به « انبوه یا
توده ِ افراد موءمن وهمعقیده » میگردد .
درالهیات زرتشتی ، « ارتا فرورد » ، خدا،
به مفهوم « آمیزش کل انسانها = بشریت » ،
از بین برد ه میشود . ازاین پس ، ارتا
فرورد، یا جانان ، خدا نیست ، بلکه
اهورامزدا خداست ، چون هیچ فردی و انسانی
با او نمیآمیزد وفراسوی زمان وگشت است .
البته این پیآیند آموزه خود زرتشت است که
« خوشه بودن ارتا = ارتا وه خوشت » را
انکارکرد و اورا فقط « ارتا واهیشت »
نامید .
در« ارتا فـرورد » که همان سیمرغ عطار
درمنطق الطیر باشد ، همه جانها باهم
میآمیختند ، وباهم، یک جان ( یک فروهر=
جانان ) میشدند . این« باهم آمیختن
فروهرها دریک فروهر» ، با اندیشه پاداش و
مجازات فردی، پس ازمرگ درالهیات زرتشتی و
درخود آموزه زرتشت درگاتا، باهم
ناسازگاربود . اگر همه فروهرها درآن
ِرویداد مرگ، بازبلاقاصله دریک جان یا
جانان به هم بپیوندند وبیامیزند ، پس
تکلیف پاداش نیکیها و کیفر بدیهای آن چه
میشود ؟
فرهنگ اصیل ایران، مفهوم دیگری از« عمل و
پاداش عمل » داشت که آموزه زرتشت والهیات
زرتشتی . ازاین گذ شته ، الهیات زرتشتی ،
پیوستن وآمیختن فروهرهای انسانها را با
اهورامزدا نمی پذیرفت .
فروهرها ، فقط در« پـیـش» اهورامزدا، ولی
جدا وبریده ازاهورامزدا ، حضور می یافتند
. « پیش یا حضور» ، برضد « آمیختن ویکی
شدن گوهری با هم» است . این اصطلاح « حضرت
» ، که درادبیات ما متدوالست، عبارت بندی
همین « بریدگی و فاصله و ناهمگوهربودن »
است . البته خود اصطلاح « فرورد » که همان
« فروهر» باشد، درخود ، برضد چین تصویری
از اهورامزدا هست ، چون « فرورد » ، « اصل
گشتن به بالندگی وفراز، و اصل متامورفوزیا
دگردیسی ،واصل آمیزنده » است . فروهریا
فرورد ، نمیتواند ، فقط درپیش ودرحضور،
وبریده ازخدا یا حقیقت یا بُن ، بماند .
درحالیکه برای سـام وزال زر و رسـتم ،
ارتا فرورد ( فروردین ) ، خدای مهر، به
معنای « 1 - اصل آمیزنده و2 - اصل تحول
یابنده به انسانها » شناخته میشد ، و بنا
برگرشاسپ نامه ، گوراب این خانواده در«
شهرسمندر» است، که همان معنای « به جانان
پیوستن همه فروهرها » را دارد . ارتا ،
خوشه تخمهای انسانها ، یا به عبارت دیگر،
عنصر نخستینی بود که درهرانسانی ، افشانده
میشد، واین عنصرنخستین ، بخودی خود و
ازخود ، سرچشمه پیدایش انسان میشد . ارتا
، خلق نمیکرد ، بلکه گوهرخودش، به شکل «
عنصر نخستین» ، درهمه جانها وانسانها ،
افشانده میشد، و درهرجانی و هرانسانی ، به
آفریده هایش، تحول می یافت ( پسوند ورد ،
ورتن است که گردیدن وگشتن و متامورفوزیفتن
است، همان واژه
Werdenآلمانی
است که به معنای « شدن» میباشد ). ارتا ،
اصل پیوند یافتن در تحول یافتن بود . ارتا
، خدای « خود افشان و خود، تحول یابنده »
بود که « آفریدن درجوانمردی یا مهر» باشد
. اوست که دیگری میشود . آفریدن او،
دیگرشدن ، تحول یافتن یا متامورفوزخود
اوست . اینست که آفریده او، همان
گوهرسیمرغ یا ارتا را دارد .
این بود که ارتا ، درتحول یافتن به خدایان
زمان ، برهه های زمان را به هم می پیوست،
وخدایان درهرماهی ، درختی واحد، که سی
شاخه گوناگون میشد ولی دارای یک شیره
وریشه وبن بود . توحید وشرک ، درفرهنگ
ارتائی ، مانند اسلام ویهودیت ، پدیده های
متضاد و متناقض با هم نبودند . ارتا ،
مانند اهورامزدای زرتشت ، خدای فراسوی
زمان نبود که از« تحول وگشتن » بریده
باشد. ارتـا، اصل یا گوهرحرکت ( حرکة =
ارکه ) و شادی درحرکت ( وشتن = رقص) بود .
خدا ، هرروز، خدائی دیگرمیگشت، ولی همان
گوهربود . خدا ، گیتی میشد ، ولی درگیتی
شدن ، خدا میماند . خدا، انسان ، میگشت .
خدا ، زمان میگشت . آنها ، مسئله
سکولاریته را نداشتند که پیآیند بریدگی
خدا ازگیتی هست .
ازجمله ارتا فرورد یا فروردین ، در روز
ششم وهفتم هرماه ، تحول به جفت و همزاد «
خـرداد وامـرداد » می یافت ، که باهم ، «
اصل مزه زنـدگـی» بودند . سیمرغ (= خـرّم
= فـرّخ = خدای جشن ساز) ، مزه زندگی
هرانسانی درگیتی میشد . انسان باید
ومیتواند، خدا را در زندگی،هر روز وهرآن ،
مزه کند و بچشد. بدون چنین مزیدنی، زندگیش
، بی مزه ( بی معنا وبی حقیقت ) است . در«
ماه فروردین ، روز خرداد» ، این اندیشه
دگردیسی ارتا یا فروردین ، به اصل مزه
زندگی باقی مانده است .
دراین متن ، بافت وساختار« مزه زندگی» ،
در « پیدایش های گوناگون فروردین در خرداد
وامرداد » مشخص میگردد . چه پدیده هائی ،
مزه زندگی هستند؟ درهرکدام ازاین پیدایشها
، چهره دیگرخود را می یابد ؟
1- دگردیسی فروردین به خرداد و امرداد ،
یکی ، پیدایش « هوشنگ »، یا پیدایش ِ« آسن
بغ = آسن خرد = خرد سنگی » ، یا خردیست که
در باهم آمیختن، میآفریند و روشنی و بینش
میآورد .
با این دگردیسی فروردین به خرداد وامرداد
است که جمشید ، پیمان را از دوزخ( دوژ+
اخو ) باز میآورد . پیمان ، چیزی جز«
آسـن خرد، یا خرد سنگی » نیست. جمشید،
ازسر، برای سامان دادن جهان ، به آسن خرد
، یا خرد بهمنی خود مراجعه میکند . جمشید
که بُن هرانسانی هست ، درگوهرهرانسانی ،
ازاین خرد خود هست که فرمان می پذیرد .
فرمان پذیرفتن ، جز ازخرد بهمنی خود ،
روانیست . ازهیچکس وهیچ قدرتی ومرجعی ،
جزاز خرد نهادی خود ، نباید فرمان برد .
اساسا فرمان ، به معنای اندیشه و هماندیشی
وسگالش با ژرفای بهمنی خوداست . شهری و
جامعه ای که مردمانش ، با خرد بهمنی یا
آسن خرد یا خرد هوشنگی خود ، میاندیشند ،
آنجا شهر جمشید است، که پیکریابی آرمانهای
خرداد ( خوشباشی ) و دیر زیستی و« لبریز
زیستی » ( امرداد، با امشه پیوند دارد که
، پری ولبریزی وسرشاری است ) میباشد
.برترین مرجع درساختن شهرآرمانی ، آسن خرد
درگوهرهرانسانی است . با دست یابی به «آسن
خرد» که «خرد بهمنی درهرانسانی» باشد ،
دوزخ ( دژ+ اخو = زندگی درخشم وکین ورشک
وبیم ) تبدیل به زندگی « فرّخ = فر+ اخو،
و گستاخ = ویستا + اخو » میگردد . گستاخی
، گشودن وگستردن بُن زندگی خود در گیتی
هست . زندگی ، هنگامی زندگی هست که با
فرّخی و با گستاخی باشد( فرّخ = فر+ اخو
، گستاخ = ویستا + اخو ) .
دگردیسی فروردین به خرداد و امرداد در«
داد » فریدون ، چهره دیگر می یابد . «
داد» ، که حق و عدالت وقانون باشد ،
پیکریابی فروردین در خرداد و امرداد است .
وبالاخره سام نریمان ، کسیست که درآینده
درهمین تحول فروردین ( سیمرغ ) به خرداد و
امرداد ، جهان را از « اژی = اژدها » ،
رهائی خواهد داد.
پس مزه زندگی ، آفریدن اجتماع بر شالوده «
خرد سنگی» یا « خرد بهمنی یا خرد هوشنگی »
انسان هاست ، که درآن داد( حق وعدالت
وقانون ) هست ، و دوزخ ( بیم و خشم و
نابرابری و کین وآزار) نیست . این
سراندیشه های بزرگ ، همه پیش از آمدن
زرتشت ، ازفرهنگ مردمان ایران پیدایش
یافته بودند ، و ازگفته های زرتشت ،
سرچشمه نگرفته اند .اینست که الهیات
زرتشتی ، این تصویردگردیسی یا متامورفوز
سیمرغ به خرداد وامرداد را که آماج سعادت
درفرهنگ ایران هستند ، به مفهوم خشک
وهالی « روز و زمان» ، کاسته ، وازاصل
فرهنگیش بکلی بریده ، و برای رویدادهای
مهم در آئین زرتشتی بکار برده است، و
ملغمه ای دراین متن فراهم آورده است.
در روز خرداد ، در ماه فروردین
جمشید « درب ِ دوزخ را » می بندد
دوزخ ، « دُژ + اخـو » میـبـاشـد
رابطه« ارتا وخرداد وامرداد» با « اخـو»
« اخـو » ، بُن آفریننده درهرانسانیسـت
درفرهنگ ایران سه چهره « جمشید» و «
فریدون» و « سام ، پدرزال زر» ، سه چهره
بنیادی درنگهبانی
زندگی وپرورش ( ژی = جی = زی = گی )
زندگی هستند . برگزیدن میان ژی و اژی (
زندگی و ضد زندگی ) درفرهنگ ایران ،با
زرتشت، آغاز نشده است . فقط زرتشت ،
برداشتی تازه و دیگر گونه از مسئله «
زندگی و ضد زندگی » آورده است ، که درتضاد
با فرهنگ استوار بر « ارتا فرورد، و
دگردیسی اش به گیتی » بوده است . فرهنگ
ایران ازهمان آغاز، برشالوده « اولویت
زندگی » برهرچیز دیگری، ازجمله برقدرت
وبرایمان ، نهاده شده است.ارتا فرورد،
خودش،درهرجانی ، نخستین عنصری(درسانسکریت
اس asu=
اخو
axv=
اوواuva
= هوا
hva=
xvaخوا=
درسانسکریت
sva)
میشود که اصل آفریننده آن جان و انسان
وزندگی است. خدا، به شکل «عنصرنخستین» ،
تبدیل به هرفردانسانی میگردد . خدا، انسان
را با امر، خلق نمیکند، بلکه خودش ، تخم
یا عنصرنخستینی میشود که تحول به انسان می
یابد . جم، بُن همه انسانها ، ازاین
نخستین عنصر( ازارتا فرورد = سیمرغ )
پیدایش یافته است .
جمشید، در ماه فروردین وروزخرداد ، درب
دوزخ ( زندگی دربیم و درقهروخشونت وتنگی
ودرد ) را می بندد ، ونخستین مدنیتی را
میسازد که درآن رشک نیست ( برابری هست) و
اصل
کین وخشم و قهرو تهدید و بیم درآن نیست ،
ودراین مدنیت ، همه از مزه زندگی ، بهره
ورند . « مزه » ، اصطلاحی دیگر برای « جفت
شدن و آمیختن ویوغ شدن » هست . به عبارت
دیگر، خرداد وامرداد که رسیدن به شادی
اززندگی و سرشاری و بیمرگی باشد، با خرد
انسانی، واقعیت می یابد . این اندیشه ،
درعباراتهای گوناگون باقی مانده است .
درشاهنامه میآیدکه
چنین سال سیصد همی رفت کار ندیدند مرگ
اندرآن روزگار
زرنج و زبدشان نبود آگهی میان بسته
دیوان بسان رهی
« بدی»، درفرهنگ ایران، برابر با مفهوم
درد و آزار وقهروبیم است .
بفرمانش مردم نهاده دوگوش ز رامش جهان
بد پرآواز نوش
درکتاب داراب هرمزد یار شاعری زرتشتی ،
همین آرمان را در « بستن در دوزخ » بیان
میکند که جمشید،به فرمان اهورامزدا انجام
داده است . البته ، این اندیشه درست برضد
کاریست که اهورامزدای زرتشت کرده است. ولی
« بستن درب دوزخ » ، عبارتیست که به ما
یاری میدهد تا بسیاری از نکات گمشده را
بازیابیم .
ازآن پس به فرمان پروردگار چو
مردان گزیدش سخت کار
سوی چینود شد به امر خدای در دوزخش
بست آن پا ک رای
به دروازه چنان قفل کرد که نه مـُرد
درشهریاریش ، مَـرد
مه فروردین بود خوردادروز که بست آن
ره اهریمن کینه توز
زابلیس و دیوان چو بربست راه بیامد به
شادی ازآن جایگاه
بدینسان زرتشتیان ازسر، جمشید مطرود و
ملعون و تبعید و«به دونیمه ا
رّه کرده شده »را ، درجهان بینی خود
پذیرفتند . مردمان ایران ، دلبسته جمشید
وسام و زال ر و رستم بودند ، هرچند اینان
درتناقض با آموزه زرتشت و الهیات زرتشتی
بودند . ازاین رو، این پهلوانان و
سرمشقان بزرگ را که آینه بزرگی و زیبائی
وشکوه زندگی بودند ، به شیوه ای درآموزه
خود بازگردانیده اند . همانسان که اسلام
درایران ، تن به اینگونه پذیرشها داده است
ودرآینده نیز ، بیشتر خواهد داد .
فرهنگ ایران ، کاریزیست که تراوش هایش
ازدرزها و شکافهای نادیدنی و نامحسوس، به
« آنچه جلوه گردرمیدان قدرت وآگاهبود است
» ، میرسد . همین اندیشه درمتن کوتاه
پهلوی که نامبرده شد ، چنین عبارت بندی
میشود که « ماه فروردین ، روز خردا ، جم ،
گیهان را بی بیم کرد، بی رزمان کرد » . «
بیم و رزم » ، همان «دوزخ » یا « دژ+ اخو
» میباشد .بیم ورزم « دُ ژ » است، و « اخو
، زندگی و روان و وجدان » میباشد . پس
هنگامی ، بیم و دشمنی وستیزندگی وخشم ، در
زندگی و در وجدان و روان نبود، درب دوزخ (
دُژ + اخو ) بسته شده است . دراندیشه
وروان وضمیری که بیم ورشک وکین وخشم بُن
کرده است ، آنجا دوزخست . انسانی که درترس
وتهدید زندگی میکند، در دوزخ هست . انسانی
که کین میورزد، در دوزخ هست . خدائی که
انسان را میترساند، درانسان، دوزخ میسازد
. حکومتی که با ترساندن ، حکومت میکند،
خودش خالق دوزخ درهمین گیتی درانسانهاست .
چرا رویدادهای در روز خرداد و درماه
فروردین چنین اهمیتی دارد ؟ خدایان ایران
، دراصل ، خدایان زمان بودند . اهورامزدای
زرتشت ، خدای فراسوی زمان ( فراسوی گذر و
گشتن= ناگذرا ) گردید . بدینسان دوجهان
بینی کاملا متضاد درایران پیدایش یافت ،
که هردو همان نامهای خدایان وروزها را ،
ولی با معانی ومحتویات کاملا متفاوت ،
بکار میبردند . ازنامهای روزهای ماه ،
میتوان آشکارادید که همه خدایان ایران،
اینهمانی با زمان درماه دارند . زمان ،
چنانکه درشاهنامه در داستان زال زر دیده
میشود، اینهمانی با رویش درخت داده میشود
. بُن زمان ، « ارتا فرورد = فروردین =
نخستین عنصر» یا « سیمرغ » بود که هرروز،
شاخی دیگرازآن فرامی بالید.
این ارتافرورد یا « فرورتین، که نخستین
عنصرو اصل تحول و تغییرو خوشی و بالیدن و
متامورفوزو نوشوی و ازسرزنده شوی» هست ،
در روزششم ، چهره « خرداد » و درروز هفتم
، چهره « امرداد » پیدا میکند که باهم ،
« اصل مزه زندگی » هستند . این سیمرغ ،
خودش هست که خرداد وامرداد میشود . «
سیمرغ » یا « بُن هستی، و نخستین عنصری که
جهان ازآن پیدایش یافته » ، خودش درخرداد
وامرداد، مزه زندگی میشود . دراثر اینکه
زرتشتیان این نامها را بکار میبردند ، این
دوجهان بینی متضاد ، علت آشفتگیها ودرهم
ریختگیهاو مشتبه سازیهای فراوان گردیده
است .
درجهان بینی سیمرغی = خرمدینی = مزدکی ،
زمان، گشتن خدا ، یا زاده شدن خدا درهرروز
به چهره دیگر، و طبعا « جشن زایش خدا »
درهرروزی بود . زمان، برای زرتشتی ، در
گذرائیش ( سپنجی بودن به معنای زرتشتیش )
درک میشد ، وبرای خرمدین ومزدکی ویا زال
زرو سام ، در « جشن بودنش = سپنجی بودنش »
درک میشد . سپنج دادن ، جشن گرفتن برای
غریب تازه وارد بود . برای هرچه نو
وبیگانه به ما وارد میشود ( مانند زمان نو
) باید جشن گرفت. سپنج ، به معنای « یوغ »
است که نماد « آفرینندگی برشالوده پیوند
وجفت شدن» است.
بسته شدن « درب دوزخ » در روزخرداد درماه
فروردین ، رد پای اندیشه ای بزرگ را نگاه
داشته است که « پیوند گوهری ارتا و خرداد
و امرداد » با « اخوAxu
» بوده باشد . درمتن « ماه فروردین،
روزخرداد » این نکته روشن تر میگردد ، و
چنین میآید که : « ماه فروردین ، روز
خرداد ، جم ، پیمان از دوزخ بیاورد ، و
اندر گیهان به پیدائی آمده » . دراین روز،
جمشید ، پیمان را از دوزخ میآورد، و با
این پیمانست که گیهان ، بی بیم و بی رزم و
بی رشک ( نا برابری وخشم وکین توزی )
میگردد . در ایادگارجاماسبیگ میآید که :
« او = جم ، پیمان را ازآنان = پریان ،
بازستد » . البته پری( فری = عشق ) ، همان
سیمرغ است، وپریان ، پیروان زنخدایان
هستند . در روایات زرتشتیان، کوشیده
میشود که جمشید ، آسن خرد » را که تبدیل
به « پیمان » شده است ، از پریان، یا
اهریمن که آن را غصب وغارت کرده اند ، باز
ستاند . درحالیکه جمشید ، فرزند همین
سیمرغست و آسن خرد درگوهر اوست . همچنین
درمتون زرتشتی میآید که پیمان گیتی را
اهریمن بلعیده بود، و جمشید ار شکمش
بازآورده است . باز همین رد پا ، مارا به
نکته دیگری راهبری میکند . شکم ، درست
جایگاه خرداد و امرداد است که
ازآشامیدنیها و خورشها ، نخستین آتش جان
را درتن بر میافروزند، و این گرمای آتش
است که درحواس ، تبدیل به روشنائی بینش
میگردد . الهیات زرتشتی ، با پذیرش ،
اهورامزدا ئی که روشنی بیکرانست ،
نمیتوانست پیدایش بینش وروشنی و آسن خرد
را ازشکم ( معده و زهدان و جگر) که
تاریکست ، بپذیرد ، و بشیوه ای میکوشید «
آسن خرد » را که دراصل « خرد سنگی ، یا
خردی است که درشناختن پدیده ها ازهمدیگر،
آنهارا ازهم نمی برد و جدا نمیسازد ، بوده
، درمعنائی تنگتر، ازسر بپذیرد . آسن
خرد، یا خرد سنگی ، درتضاد با اندیشه «
همزاد = ییما = جم » است، که زرتشت آن را
بکلی ازهم جدا وپاره ساخته بود .
ازسوی دیگر، همکاری خرداد وامرداد درشکم ،
و افروختن آتش جان و پیدایش روشنی وبینش
اندامهای حسی که یکراست، پدیده « اخو
axu
» را تشکیل میدادند، همان معنای «آسن =
آسنگ = سنگ = امتزاج واتصال» را داشت که
اصل روشنی باشد . با چنین دستکاریها بود
که میشد فرهنگ سیمرغی یا «ارتائی» را
تبدیل به « تئولوژی زرتشتی= الهیات زرتشتی
» کرد.
زندگی ، درگستاخی و فرّخی است
مفهوم دوزخ(= دُژ+ اخو)
وگستاخ ( ویستا+اخو) و« فـرّخ = فـر+ اخو
» ،
و رابطه آنها ،
با
« تصویر انسان » درفرهنگ ایران
نخستین عنصرجهان = ارتا فرورد ، یا «
پـران »
مستقیما ، تبدیل به چهارنیرو درانسان
میگردد
( چهاربال پیدا میکند )
1-
axu=ahu
=
اخو
2-
daena
=
دین
3-
baoda
=
بوی
4-
urvan
=
روان
« نخستین عنصر» ، به معنای ِ « اصل
آفریننده » درهرجانی و هرانسانی هست ، و
چیزی نیست که « مخلوق ِخالقی، ویا ساخته
ِصانعی » باشد . یا به سخنی دیگر، میان
خدا با انسان ، یا بُن هستس و انسان ،
پیوند خالق با مخلوق نیست . چنین اندیشه
ای با الهیات زرتشتی ، سازگارنبود . فرهنگ
ایران پیش ازآمدن زرتشت ، براین استوار
بود که نیروهای چهارگانه ضمیر انسان که 1-
اخو و2- دین و3- بوی و 4- روان باشند ،
چهارچهره « نخستین عنصر» یا « اصل
آفریننده درهرانسانی » هستند. این اندیشه
پس از پیدایش زرتشت نیز ، باقی ماند . ولی
الهیات زرتشتی ،« فرورد» یا فره وشی را که
عنصر نخستین و « ازخود، آفریننده » باشد ،
«از خود، آفرینی» یا ازاصالت ، انداخت (
رابطه تحول یابی خدا را به عنصر نخستین،
درهمان مفهو م « ارتا فرورد » که دربالا
آمد ، ازبین برد ) . این نخستین عنصر،
ارتا به فرورد یا فرورد= فروهر یا
پـران = فران یا ارج یا نریوسنگ یا وای
بـه » یا درسانسکریت اسـوasu
نامیده میشد . این نخستین عنصر، سپس بنام
« اثیر» ، معروف گردیده است .
این نخستین عنصر، یا اصل آفریننده، « هوا
ی جنبنده ، یا باد ی که خودش ، آتش را
میافروزد » میباشد که درسانسکریت هم «
پران
praana»
و هم « اسوasu»
نامیده میشود . درسانسکریت « پران » دارای
معانی جان ، نفس ، باد ، باد زندگی ، تنفس
، اصل زندگی ، روح ، پنج اندام حیاتی ،
حواس خمسه ، هوای تنفس شده ، الهام شاعران
، نام برهما وبشن دوخدای هند میباشد . این
واژه به شکل « فران » درسغدی به مفهوم
نخستین عنصر و در اوستا و متون پهلوی
درواژه « آتش درمردمان و گوسپندان که
جانوران بی آزار» باشند ، باقیمانده است .
این آتش جان ،
vohu-frayaanaوهو
فریان یا
weh-franaftaarوه
فرنفتار خوانده میشود . دراین تصاویر، ما
گم میشویم ، چونکه برای ما باد وآتش و
جان، چیزها جدا ازهمند . آنها باد را ،
هوای جنبان، یا« نا آرمیده» میدانستند، که
دروزیدن ، آتش را میافروزد . این هوای
ازخود جنبان ِ آتش افروز بود که « حرکت
دهنده همه چیزها » بود . نام دیگر این
هوای ازخود جنبانی که اصل حرکت همه چیزها
، درسانسکریت ، اسو
asu
نیزبود . همین واژه است که دراوستا و
درمتون پهلوی اخوaxv
شده است .
این بُن یا اصل حرکت وتحول همه چیزها ، که
همه چیزها ازآن پیدایش می یابند و تحول
یابی آن هستند ، همان واژه « هوا
hvaa
» نزد هخامنشی ها است، که معنای اصل وتخم
وبُن همه چیزها رانیز دارد . واژه فرّخ
farr- axv
در ایرانی باستان
farna-hvaa
میباشد و ازدوپسوند این واژه ، میتوان
اینهمانی
axv
اخو با واژه ِ هواhvaa
را باهم یافت . این واژه سپس درعربی ،
بکاربرده شده است ، وازآنجا که هوا ( بادِ
ازخود جنبانی که آتش میافروزد و میآفریند
واصل آفریننده هست )1- هم معنای جان و2-
هم معنای عشق را دارد ، طیف معانی خود را
درعربی یافته است . هوا (
hvaa=axu)
معنای تخم وبُن واصل زندگی را داشته است .
درگرشاسپ نامه ، درپرسش گرشاسپ از برهمن (
بهمن ) ، بهمن ، چنین پاسخ میدهد :
هوا ، هست « آرمیده باد » ، از نهاد
چو « جنبد هوا » ، نام ، گرددش ، « باد »
یکی بودن « هوا » با « باد » ، یا « وای
به »
هرآن جانور ، کش « دمست » ، از هواست
به « دم » ، جان و تن ، زنده و با نواست
همه تخم ، درکشت ها ، گونه گون
که ناراست افتد ، بود سر نگون
هوا ، درهمه ، زور و ساز آورد
سر هرنگون ، زی فراز آورد
هوا یا باد یا وای به ، درتخمهای که
سرنگون به زیر خاک افتاده اند ، نیروی
بالنده ایست که سرآنها را به فراز میآورد
. زور، نیروهست و « ساز» ، اصل ترتیب
دهنده و تدبیرکننده و تشکیل دهنده وبنا
کننده و پردازنده است . همینها، ویژگیهای
« فروهر= فرورد » است ، که اصل آفریننده
ایست که چهارپر ازاو میرویند ، یا تحول به
چهارنیرو می یابد .
اگرچندشان زآب خیزد بسیج هوا چون
نباشد ، نرویند هیچ
فلک و آتش و اخترتابناک همه درهوا
اند استاده پاک
این «هوا» هست که همه را به فرازمی بالاند
، و درفراز میایستاند ، به عبارت دیگر،
هستی می بخشد . هستی ، فرازایستادن است .
انسان، هست ، چون سر راست میایستد .
زگیتی ، هوا بد نخستین پدید خدای
اندرو جنبشی آفرید
چو جنبید سخت ، آن هوی شگفت
ببد باد و زان باد ، « آتش گرفت »
با جنبش باد ، آتش افروخته میشود . آتش
افروختن ، به معنای ازنو آفریدن و ابداع
هست . اینهمانی « آتش جان »، با « باد =
پران = فران = اسو » در همان آتش « به
فرنفتار» ، دیده میشود . عبارت « خدا
درهوا، جنبش را آفرید » ، روایت زرتشتی
است ، ودراصل چنانچه خود واژه « فرنفتار»
گواه برآنست ، این حلول و ظهور ارتا فرورد
در آتش جان دربُن انسانست ( رجوع شود به
جلد سوم زال زر یا زرتشت ).
درسانسکریت
Asu= Sva
Axv = hvaa=
هـوا
پسوند واژه فرّخ
farr- axv
درپهلوی که «اخو» باشد ، اینهمانی با
پسوند همین واژه در ایرانی باستان
farna-hvaa
دارد که
hvaa
هوا باشد . همچنین در واژه گستاخ
vista- (h) uva
درپهلوی که اخو باشد ، اینهمانی با همین
واژه درپارسی باستان که
huva
هووا =
uva
او وا دارد . دراین جهان نگری ، همیشه «
بُن یا تخم » ، اینهمانی با « کل » داده
میشده است . دراوستا واژه دوزخ که
daozh- ahva
باشد ، درپسوندش ، اخو، را به شکل
ahvaاهوا
دارد . چنانکه درسانسکریت ، اسو ، هم «
دم ونفس » است و هم زندگی وباد است .
درپهلوی خور، هم خورشید است و هم « جرقه
آتش و روشنی » است .« دم ونفس» ، بُن
وتخم زندگی است ، بُن باد است ( وای به )
و جرقه آتش ، بُن خورشید وکل روشنائیست .
این پیوستگی ، سبب پیدایش برآیندهای
گوناگونی میشد . یکی سبب پیدایش مفهوم «
ازخود بودن ، ازخود شدن ، ازخود، سرچشمه
کل شدن » میگردید .تخم وبُن ، ازخود ، کل
میشود . همان « اسو» که دم و نفس باشد ،
معنای « حرکت دهنده همه » را نیز داشت
.« اسو» درسانسکریت، پنج بادی هست که حرکت
به کل بدن میدهند . همین واژه است که
درپهلوی شکل «
axvاخو»
ودرایرانی باستان شکل «hvaa
هوا » گرفته است .
این هوا که اصل ازخود جنبان و ازخود
جنباننده هست ، درست همان « پـران یا سوا
» هست که آتش جانی را دربُن هرانسانی
میافروزد و نخستین عنصر« ازخود آفریننده »
هست . این اصطلاح که از« دم = نفس» به
کرداربن وتخم « باد = وای = اسو» برآمده ،
اصل « سرچشمه بودن ازخود = ازخود آفریننده
بودن = ازخود روشن شدن ، ازخود جنبیدن
.... » میگردد . چنانکه دراوستابه آنچه
ازخود درخشانست
hva- raokhsha
گفته میشود و به آنکه ازخود مهربان و دوست
دارنده ( دوست منش) است
hva- vant
گفته میشود و به نجات روان hvanvi(
hva- anhva)
گفته میشود که در حقیقت به معنای « سرچشمه
بینش بودن ازخود » است ، چون درهزوارش
همان معنای دین « اصل زایش بینش » را دارد
. آنچه ازخود ، خود را روشن و بینا میسازد
. به آنچه ازخود ایستا هست
hva- khsta( staa )
گفته میشود که به معنای « ازخود ، هست »
است . طبق پسند خود
hvaa-frita
گفته میشود .
درپهلوی آنچه به خودی خود، وازخود روشن
است
xvaa - roshn
گفته میشود .
همین واژه درسانسکریت که سوا
svaa
باشد ، نام خدای ویشنو ( مظهر ایجاد ) و
دارای معانی خود ، خویش ، ذات ، دوست است،
و به « روح انسان » گفته میشود . روح
انسان ، « ازخود ، هست » . درشکل
sva-bhu
به معنای قائم بالذات ، ازخود موجود است و
به هرسه خدای هند ( برهما + ویشنو+ شیوا )
اطلاق میگردد .
به خوبی دیده میشود که « هوا = هوی » ،
یا « باد وآتش جانی » ، « اصل ازخود بودن
، ازخود ، جنبیدن و ازخود آفریدن درانسان»
بوده است .
جنگ با هـوای نفس ، جنگ اخلاقی نبود
بلکه سر کوبی « اصالت انسان » بود
سکولاریته ، مسئله
یقین « ازخود بودن ، ازخود ، معیاربودن »
انسانست
اینست که همه ادیان نوری و قدرتهای حاکمه
، همه برضد این « اصل ازخود بودن ، ازخود
سرچشمه بینش و روشنی بودن ... » میبایستی
بجنگندو جنگیده اند وخواهند جنگید . نه
تنها الله در قرآن ، انسان را از تبعیت
ازهوا منع میکند ( و قل لا اتبع اهواءکم ،
56 انعام 6 ) و هرکسی که درپی هوایش برود
، گمراه شده میداند ( ومن اضل ممن اتبع
هواه / 50 قصص 28 ) بلکه محمد ، بوی
میبرد که « ازخود بودن » ، خود را خدا
شمردنست، و ازاین رو میگوید « اراءیت
من اتخذ الهـه هواه / 43 فرقان 25 » .
جنگ با هوای نفس ، جنگ با شهوت و حرص و
فساد اخلاقی نبود ، بلکه جنگ مستقیم ،
با « اصالت انسان » بود ، که « ازخود ،
اندیشیدن ، ازخود ، اندازه گرفتن
ومعیارشدن ، ازخود ، مبدع و نوآور شدن »
باشد . چرا ، « هواhva
=
»
، ازخود ، سرچشمه روشنی و نوآوری و عمل
بود ؟ چون هوا که « باد آرمیده باشد که
جنبش، نهادش هست » ، همان « وای به = باد
نیکو » است که نام دیگرش « وای جوت گوهر»
میباشد . واژه « جوت » ، همان واژه ِ جفت
و یوغ و همزاد بهم چسبیده است، که
درالهیات زرتشتی ، معنای وارونه اش را که
« ازهم جدا باشد » پیدا میکند . بادی که
آفریننده است و می جنبد و می جنباند ،
بدان علت« ازخود می بجند و سرچشمه
جنباندنست » ، چون سرشت « جفتی و همزادی
» دارد . رد پای این اندیشه در این
شعرمولوی نیز باقی مانده
آهن وسنگ ِ هــوا ، برهم مزن
کین دو میزایند، همچون مرد و زن
این اندیشه، متناظربا دو سوراخ بینی ( دو
دمه = دو آتش افروز) بود که بنا ابوریحان
درالتفهیم ، یکی منسوب به مریخ ( بهرام )
و دیگری منسوب به زهره ( رام ) هست . رام
وبهرام ، در وای به باهم جفتند . چنانکه
دربهرام یشت نیز دیده میشود که نخستین
شکلی که بهرام پیدا میکند ، باد است (
باد: اصل زندگی و اصل مهر) . « وای به » ،
درواقع جفت رام وبهرام ، همآغوشی و عشق
نخستین هستند . ازاین رو « هوا » ، دو
برآیند « عشق » و « ازخود، سرچشمه جنبش و
روشنی و بینش بودن » را دارد . طبعا « هوا
» ، در برآیند « ازخود بودن ، ازخود
سرچشمه بودن » ، ازادیان نوری ، طرد و نفی
میشود . مولوی با آنکه درغرلیاتش ، انسان
را به علت آنکه درخود ، هم لیلی وهم
مجنون، هم ویس و هم رامین است ، میزان
ومعیار میشناسد، ولی درمثنوی ، « هوا » را
درهمان راستای قرآنی ، می نکوهد، و تضا د
آن را با وحی و قرآن نشان میدهد .
منطقی کز وحی نبود، از هواست هم
چوخاکی درهوا ودرهباست
آنچه گوید آن فلاطون زمان هین هوا
بگذار و رو بروفق آن
برهوا ، تاءویل قرآن میکنی پست و کژ
شد ازتو، معنی سنی
درحالیکه حافظ، معنای عشق را درهوا می
یابد
ما دردرون سینه ، هوائی نهفته ایم
برباد اگررود دل ما ، زان هوا رود
یا در« هواداری، هوا خواهی »، هنوز این
معنای عشق درهوا ، باقی مانده است.
عطارگوید
به هوا داری گل ذره صفت در رقص آ
کم ز ذره نه ای ، او هم زهوا میآید
مرغ دلم را که اوست مرغ هوا خواه دوست
لایق عشاق نیست ، صید هوا ساختن
یا سعدی دراین ابیات، معنای عشق را ازهوا
درنظردارد :
ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند
من چنینم ، تو برو مصلحت خویش اندیش
ای دل نه هزار عهد کردی کاندرطلب
هوا نگردی ؟
همچنین سعدی، دراین شعر، هوا را به معنای
بادی که درختان را به رقص میآورد ، واصل
جنبش وجان بخشی است، بکارمیبرد .
تو گر به رقص نیایی ، شگفت جانوری
ازاین هوا ، که درخت آمدسـت در جولان
( البته مقصودش، فقها وعلمای اسلام وزهاد
بوده است )
اینکه روح وروان و نفس ، هوا = هوی خوانده
میشد ، چون عنصرنخستین وجود وبه ویژه ،
وجود انسان ، ارکه = اسو= اخو = خوا =
هوا= فرورد ( فروهر) شمرده میشد که معنای
« ازخود سرچشمه بودن ، ازخود ، اصل حرکت
وروشنی بودن » داشت .
با زشت و پلشت سازی این برآیند اصطلاح «
هوا =
hva
» که اینهمانی با اصطلاح « اخوaxv
= اسوasu
» و با «
Sva»
و «Xva
» دارد ، راه شناخت به بُن مایه فرهنگ
ایران ، بسته میشود .
« اخوaxu»
یا « هواhva
» ، معنای « ازخود بودن ، ازخود ، سرچشمه
واصل جنبش وروشنی بودن » است .Xva roshn
به معنای ازخود روشن است .
نام روز نخست سال ، که روزیکم ماه
فروردین باشد « روز فرّخ » نام داشته است
، و فرّخ نام خدای ایران است، و زرتشتیان
سپس نام اهورامزدا را به نخستین روز ماه
داده اند و جانشین نامهای « فرّخ و خرم و
ریم » کرده اند . حافظ نیز غزلی درنیایش «
فرّخ » این خدای ایران، سروده است .
فرّخ که درپهلوی « فرfarr+
اخوaxv»
و ـ فرنه
farna+
هوا
hvaa»
|