|
دروازههاي وحشت
احمد زيدآبادي - چهارشنبه 12 دی 1386
[2008.01.02]
http://www.roozonline.com/archives/2008/01/post_5485.php

كسي بايد همچون نيچه كه خوفناكي دنياي
اسلام را با انديشهاي پتك آسا بر مغزمان
بكوبد تا خطر را به حساب آوريم.
همانگونه كه در نگاه نيچه "مرگ خدا" در
جهان نگري انسان مدرن، روزنهاي به سوي
ظلمت پوچگرايي گشوده بود، اينك
ناسازپنداري دنياي مدرن با هويت ديني
مسلمانان، دروازههاي وحشت را به روي ما
گشوده است.
قتل بي نظير بوتو در كشوري كه هويت مدرن
خود را نيز بر پايه مذهب بنا نهاده است،
فقط نمونه كوچكي از خشونتي است كه اگر
لگامش رها شود، تر و خشك ما را خواهد
سوخت.
برخي از مسلمانان كه اين خطر را از نزديك
تجربه كردهاند، به ابعاد خوفناك آن
آگاهند اما اينكه براي مهار اين خطر چه
بايد كرد نه بحثي جدي در ميان است و نه
امكاني عملي در پيش رو.
همين مساله وضع را هراس انگيزتر ميكند و
بر بدبيني نسبت به حل بحران فراروي جهان
اسلام ميافزايد.
شايد پدران ما گامهايي را به اشتباه
برداشته و در تاريكي طي طريق كردهاند كه
ما مسلمانان اينك وارث چنين وضع خطرناكي
شدهايم. شايد هم پدران ما تقصيري
نداشتهاند و گزينه ديگري را نميشناخته
اند و آغاز مشكل به پيش از آنها بر
ميگردد به هنگامي كه فيلسوفان عصر
روشنگري بلوغ انسان را در استقلال انديشه
او جستجو ميكردند. شايد هم تقصير اين
انقلاب ارتباطي است كه امر "مسافت" را بي
ربط كرده و همه ما را در مقابل حجم
هولناكي از اطلاعاتي كه شبانه روز بهمن
وار بر سرمان آوار ميشوند، بي حفاظ و
پناهي رها كرده است به گونهاي كه در
غياب تامل و آرامش، خود را گم كردهايم و
هر كدام در جسجوي خويش به دري ميكوبيم،
دري كه براي برخي از ما جز خشونت نيست.
به من خرده ميگيرند كه هر گاه از مسلماني
و خشونت پارهاي از آنان سخن ميگويي "ما"
را به ميان ميكشي در حالي كه "آنها" يند
نه "ما"!
عجب داستاني است. راستش را بخواهيد من
هنگامي كه مقالات برخي از سكولارها و
لامذهبان جوامع اسلامي را ميخوانم، بر
خوش خيالي آنها نسبت به خط فاصل عميق
هويتي كه بين خود و نحلههاي مختلف
اسلامگرايان ترسيم ميكنند، غبطه
ميخورم. آنها خيال ميكنند كه با تغيير
باورهاي خود، هويتي مجرد از حوزه فرهنگي
زادگاه خويش يافتهاند و سرنوشتي متفاوت
براي خود رقم زدهاند.
به گمان من، آنها فقط صورت مساله را پاك
كردهاند. البته پاك كردن صورت مساله هم
گاهي خود راهي است براي كاستن از
بغرنجيهاي زندگي و فشارهاي رواني يعني
آنچه از افيون بر ميآيد و بنابراين همه
آنچه را كه ميتوان له يا عليه كاربرد
افيون استدلال كرد، در اين باره نيز
ميتوان به كار گرفت.
په پندار من، همه آنهايي كه جبر حيات،
آنان را در گوشهاي از جغرافيايي كه دنياي
اسلام نام گرفته، به خشت زمين انداخته
است، در سرنوشتي كه ريشه در هويت كلان و
تاريخي آنان دارد، سهيم اند چه اين سهم را
بپذيرند و چه انكار كنند.
سلمان رشدي شايد از جمله مسلماناني است كه
سهم خود را ار اين هويت انكار كرد آن هم
با زباني كه گفته ميشود سرشار از توهين
و نفرت به پيامبر اسلام است، اما او با
اين انكار و نفرت پراكني، سرنوشتي چندان
متفاوت پيدا نكرد چرا كه فتواي آيتالله
خميني همچنان او را سايه به سايه تعقيب
ميكند و زندگي طبيعي را از او باز گرفته
است.
پس دراين ميان "ما" يي هست به نام
مسلمانان كه دستخوش بحراني تاريخي شده است
در گزينش بين دنياي سنت و جديد و يا
تلفيق آنان.
اين بحران در حوزههايي، بسيار خونين و
مرگبار است و از قضا مراكز ثقل تمدن غرب
را نيز به گونهاي ژرف درگير خود كرده
است.
ما قادر به ارائه تحليل مستقل و
بيطرفانهاي از پيامدهاي مثبت يا منفي
اين دخالت بينالمللي در بحران دنياي
اسلام نيستيم و حتي به دلايل گوناگون
امكان بحث آزاد و منطقي در باره آن را
نداريم.
بدين ترتيب مشكلي را كه ما بايد خود آن را
به نفع خود حل ميكرديم، به صورت مشكلي
براي ديگران در آمده است تا آن را به دست
خود و لاجرم به نفع خود حل كنند، البته
اگر بتوانند. اين يعني اينكه ما در متن
زيستگاه خود نيز به حاشيه رفتهايم، اما
حاشيهاي به غايت ناامن و خوفناك.
|