|
منوچهرجمالی
سکولاریته
بازگشتِ
زُهـره یا« رام »
در روان
هاست
نه « ترجمهِ
مفاهیم خشک پیچیده ازغرب»
رام،« مادر زندگی» و « خدای
زمان = زروان » است . با رام است که در«
گـَشـت زمان » ، « جـشـن گـرفـتن » ، نقطه
محوری زندگانی اجتماعی میگردد . اینست که
درفرهنگ سیمرغی ، دین ، « دین جشنی » بود
. خویشکاری موبدان وهیربدان ، سازمان دادن
جشن ها دراجتماع بود . زمان ، گشتگاه رام
، روندِ جشن بود .« جشن»، گرانیگاه دین
سیمرغی بود . جـشـن ، اصل اجتماعساز بود
، نه « ایمان به یک کتاب مقدس یا شخص
مقدس». سکولاریته ، هیچگاه درانتظاربهشت،
یا زمان آخر، و ظهوریک منجی، نمی نشیند ،
و به وعده های توخالی بهشت، گوش فرانمیدهد
، بلکه در رندگی درگیتی ، بهشت یا جشن را
میخواهد. این، « زندگانی تهی ازجشن
درگیتی» هست که، نیاز به وعده و روءیای
بهشت درآینده ، یا امید به فراسوی این
جهان را دارد . زرتشت ، آتش را ازبهشت
میآورد . به عبارت دیگر، جایگاه جشن ،
درگیتی نیست. درست این ، برضد جهان بینی
زال زرو رستم بود . زُهره یا رام ، بنیاد
گذار فرهنگ جشن هست . سکولاریته ، با وارد
کردن یک ماده درقانون اساسی ، یا با
ترجمه کتابهای گوناگون ازاندیشمندان غرب ،
آفریده نمیشود . این پیکر ِ لخت وبرهنه و
رقصان ِو نوازنده و ساقی ِ رام یا زُهره
است که آگاهبود همگانی را ، آگاهبود جشنی
میسازد . خویشکاری حکومت(شاهی)،جشن سازیست
.
جشنگاه، درهرشهری ، باید
میان شهرباشد، وجایگزین مساجد ومعابد
گردد . نیایشگاهها ، باید جشنگاه ها
باشند. غایت نیایش وگوهرنیایش، جشن است .
معابد و مساجد و آتشکده ها وکلیساها، باید
تبدیل به « جشن گاه زندگی درگیتی » گردند
. جشن، نه تنها مرهم برای نابرابریهای
اجتماعیست ، بلکه درست برای « ایجاد
برابری اجتماعی و طبقاتی و سیاسی و دینی »
است . گرانیگاه مسائل ایران ، دوهزارسالست
که مسئله « امتیازطبقه موبدان و آخوندها
وفقها و علمای دین » ازهمگان است ، نه
مسئله تبعیض طبقات اقتصادی . این تبعیض
بنیادیست که بایستی نخست ازبین برده شود ،
تا « مای اجتماعی ویا مای ملی » ، دراثر«
جشن » ، آفریده شود . « دموکراسی » هم ،
«جامعه جشنی » است .
بازگشتِ زُهره یا« رام » ،
بزرگترین یاغیگری و طغیان وسرکشی دربرابر
ادیان نوری ( چه مسیحیت ، چه اسلام ، چه
زرتشتی ، چه یهودیت ) میباشد. واین پرچم
طغیان و یاغیگری را مولوی بلخی درفرهنگ
ایران ، بازبا گستاخی بی نظیرش، برافراشته
است . خدایان نوری ، ازیهوه گرفته تا
اهورامزدای زرتشت ، ازپدرآسمانی گرفته تا
الله ، همه بزرگترین دشمن خود را در زهره
= افرودیت = رام وسیمرغ میدیدند، و اورا
هست که ابلیس ودجال و شیطان و اهریمن و
جمشید کُش و زدارکامه و زائوکش یا « لواط
کننده با خود » یا« روسپی= جنده » دانسته
اند. واژه « آسـیـب » که حتا درغزلیات
مولوی به معنای « عشق » است ، تبدیل به «
گزند و آزار» کرده اند . «عشق » ، اصل
آزارمیشود . همچنین« ویناس» که تبدیل به
واژه « گناه » امروزه ما شده است ، به
معنای قوناس وقوناخ ( عشق ومهمانی) است.
همه اینها ، بیان مسخسازی و واژگونه سازی
ارزشهای ِ فرهنگ اصیل نخستین است .
این مولوی بلخیست که « زُهره
» را که یهودیت ومسیحیت ، تبدیل به شیطان
کرده بودند ، ودراسلام نام « ابلیس» بدو
داده شده بود ، پیکریابی اندیشه سکولاریته
است، با دلیری و گستاخی بی نظیری ، از سر،
در غزلیات خود ، به کردار اصل عشق و طرب و
زیبائی زنده ساخت . او خدا را، درغزلیات
خود ، باز ازنو به کردار « عاشق و مطرب و
ساقی » تصویرکرد .
زُهره عشق هرسحر، بر درما چه
میکند ؟
دشمن جان صدقمر، بر درما چه
میکند ؟
هرکه بدید ازو نظر ،
باخبراست وبی خبر
او ملکست یا بشر؟ بر درما
چه میکند ؟
زیرجهان ، زبر شده . آب، مرا
زسر شده
سنگ ازو، گهرشده ، بر درما چه
میکند ؟
در زاهدی شکستم ، به دعا نمود
نفرین
که برو که روزگارت ، همه
بیقرار بادا
تن ما ، به ماه ( سیمرغ )
ماند، که زعشق میگدازد
دل ما ، چو چنگ زُهره ، که
گسسته تار بادا
به گداز ماه منگر، به گسستگی
زُهره
تو حلاوت غمش بین ، که بکش
هزار بادا
چه عروسی است درجان، که جهان
زعکس رویش
چو دو دست نو عروسان، تر و
پرنگار بادا
بادا مبارک درجهان، سور و
عروسیهای ما
سورو عروسی را خدا ، ببرید
بر بالای ما
زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی
، قرین شد با شکر
هرشب، عروسی دگر، ازشاه خوش
سیمای ما
این سرکشی و سرپیچی و
یاغیگری ازخودِ گوهر رامی یا زهره ای
مولوی بود، که دراو، باز برانگیخته و بسیج
شده بود . درفرهنگ ایران ،« روان
هرانسانی» ، گوهر « رام = زهره ، خدای عشق
و موسیقی و رقص وشعرو زیبائی و شناخت » را
دارد( رام = روان ، آنندراج ) . و این
روان یا رام است که « افروزنده آتش جان »
هرانسانی است . این رام هست که آراینده و
نظم موسیقائی به تن میدهد ( گزیده های زاد
اسپرم ، 29 ، 7 ). در روز بیست ویکم ، روز
رام است، که فریدون برضحاک چیره میشود .
دراین روزبود که برای چیرگی بر« اصل زندگی
آزاری ، ضد قداست جان » ایرانیان ،
زنـّار،یا کمر بند، که دراصل، سی وسه رشته
( خدایان زمان= خدا درتبدیل به گشت
درزمان، جشن زندگی میشود= سکولاریته) بود،
به کمر می بستند ( آثارالباقیه ابوریحان
)، تا سوگند وفاداری به این اصل بزرگ، یاد
کنند . موبدان زرتشتی ، اینهمانی رام با
روان انسان را، دربن انسان ، حذف کرده ، و
آن را جزو « بن جانوران » کردند ( بندهش ،
بخش چهارم، پاره 35 ) . دستانی یا لحنی را
که باربد برای « رام جید» که روز 28 ماه
باشد، ساخته است ،« نوشین باده یا باده
نوشین » نام دارد . گوهرزنخدا رام (
درتصویربالا که با خوشه انگوراست) ، باده
نوشین است . ساقی بودن و مطرب بودن و عشق
و عاشق و معشوق بودن ، گوهر خدای مولوی
گردید ، که همه بازتاب تصویر ِ زهره (رام
) وماه ( = سیمرغ ) است .
مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه
بُدم ، خنده شدم
دولت عشق آمد ومن ، دولت
پاینده شدم
دیده سیر است مرا ، جان دلیر
است مرا
زَهره شیر است مرا ، زُهره
تابنده شدم
زُهره بـُدم ، ماه شدم ، چرخ
دوصد تاه شدم
یوسف بودم ( اصل زیبائی)
زکنون ، « یوسف زاینده » شدم
ازتوام ای شُهره قمر، درمن و
درخو دبنگر
کز اثر خنده تو ( هلال ماه ،
خندانست) گلشن خندنده شدم
مقبل ترین و نیک پی، دربرُج
زهره ، کیست؟ نـی .
زیرا نهد لب بر لبت ، تا ازتو
آموزد ، نوا
نی ها وخاصه نیشکر، برطمع آن
بسته کمر
رقصان شده درنیستان ، یعنی
تعزّ من تشا
بـُد بی تو، چنگ و نی، حزین .
بُرد آن کنارو، بوسه این
دف گفت : میزن بر رخم ، تا
روی من یابد بها
دراینجا که مولوی ، دربرج
زُهره ، نی می یابد ، درست نشان بقای
تصویر « رام » در ذهن اوست . این زُهره یا
رام است که آرمان هستی یا زندگی انسان
برای او میگردد
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی
خویش
کشد کنون کف شادی ، به خویش
دامانم
زبامداد کسی غلملیج ( غلغلک=
گل خوجه ) میکندم
گزاف نیست که من ناشتاب ،
خندانم
ترانه ها زمن آموزد این زمان
، زُهره
هزار زُهره ، غلام دماغ
سکرانم
واو ازیاد نمی برد که این شمس
تبریزیست که گوهر زُهره را دروجود او،
ازسر برانگیخته است :
شمس تبریز مرا ، طالع
زُهـره داد است
تا چو زُهـره ، همه شب جز به
بطرمی نروم
بطر، درشادی و نشاط و خرّمی
به اوج رفتن است . بطر، گردن کشی کردن
است . این فطرت رامی یا زُهره ای در
مولوی، ازنو بسیج و زنده میشود ، و این
گوهر انسانیست که زندگی را از ملول بودن
میرهاند :
ازملولی هرکه گرداند سری
درکشم درچرخش و گردان کنم
آن ملولی، دُنـبـل « بی
عشقی» است
جان اورا عاشق ایشان کنم
عاشـقـی چـبـود ؟ کمال
تشنگی
پس بیان چشمه حیوان کنم
صبرنماندست که من ، گوش سوی
نسیه ( فردا، بهشت) برم
عقل نماندست که من ، راه به
هنجار روم
عقل مزورو مصلحت بین وسرد ،
که دنبال راه همه میرود
چنگ زن ای زُهره من ، تاکه
برین تن تن تن
گوش برین بانگ نهم ، دیده به
دیدار برم
بادا مبارک درجهان ، سور و
عروسیهای ما
سور وعروسی را خدا ، ببرید بر
بالای ما
زُهره ، قرین شد با قمر،
طوطی، قرین شد باشکر
هرشب ، عروسی دگر، از « شاه
خوش سیمای ما »
این زُهره ، دخترصبحی که
تورات دراو، شیطان را میشناسد ، واین
زُهره که دراسلام ، زنیست که هاروت وماروت
دل به او می بازند وبدین علت، ازگستره ِ
خدائی، طرد میگردند ، ازسر، درفش خود را
برضد « ضحاک زدارکامه که در قربانیهای
خونی ، گوهر جشن را می یافت » در غزلیات
مولوی برمیافرازد .
آنگاه این روشنفکرانی که
لوزیفر( آورنده روشنائی = زُهره = شیطان=
خدای ماما ) ازمتامورفوز وجودِ خود ِ آنها
، آتشی نیفروخته ، به مـُشتی اصطلاحات خشک
و مفاهیم ِ یخزده وزمهریری از فلسفه غرب
چسبیده اند، تا ایرانیان را سکولار کنند .
این پیکر زیبای زُهره یا رام هست که همه
را از زیبائیهای گیتی ، مست و خرّم و
رقصان میکند ، نه چند تا مفهوم خشکیده وبی
روح و یخ زده و ترجمه شده ازغرب .
سکولاریته ، عاشق « رام »
شدنست که خدای تحول دادن گوهرجشنی خود ،
درروند زمان ودرگوهرانسانها ودرگیتی و
طبیعت هست . درفش سرکشی برضد خدایان نوری
را، که مولوی برافراشت، هیچ روشنفکری
درایران، تاکنون بوئی هم ازآن نبرده است ،
تاچه رسد به اینکه گستاخی وتوانائی آن را
داشته باشد که این درفش را بازبرافرازد .
خدایان آورنده روشنی از
تاریکی
بُن جویندگی و بینش حقیقت،
درهرانسانی
چیست که هردمی چنین ، میکشدم
به سوی او ؟
عنبر، نی . و مشگ ، نی . بوی
ویست ، بوی او
چرا رام یا زُهره ، اینهمانی
با« بـوی » دارد ؟
چرا، زُهره ، کسیست که
میخواهد
خـدا را ازتخت ، بیندازد ؟
چرا زُهره، کسیست که قدرتهارا
برروی زمین ، سرنگون میـسازد
؟
ای مطرب دل، زان نغمه خوش
این مغز مرا ، پـُر مشـغـله کن
ای زُهره ومَـه ، زان شعـلهِ رو
دو چشم مرا ، دو مَـشـعـلـه کن
کجاست مطرب جان( رام ) تا زنعره های صلا
درافکند ، دم او ، در هزار سر ، سو دا
اگر زمین بسراسر، بـرُویـد از « تـوبه
»
بیک دم ، آن همه را ، عشق بدرود ، چو
گـیا
ازآنکه توبه ، چو بند است ، بـند نپـذیرد
علوّ ِ موج چو کـُهسار و، غـره دریا
درفرهنگ ایران ، سه خدا بودند
که « آورنده روشنی ازتاریکی » بودند : 1-
رام (= زهره ، درایران، زاور، خوانده
میشد) و2- سروش و3- رشن( رشنواد ، کسیکه
داراب، فرزند هما را برای نخستین بار،
میشناسد- درشاهنامه ) . درتورات ، یهوه
درهفت روز خلقت ، اصلا آتش را هم خلق
نمیکند ، وصحبتی ازآتش نیزنمیکند، و «
روشنی و گرمی » ،ازآتش برنمیخیزد ، بلکه
در آغاز، خود یهوه ، « روشنائی » را خلق
میکند . روشنائی یهوه و الله ، ازآتش
برنخاسته اند . روشنائی و گرمی ،
متامورفوز « آتش = تخم » نیست . بدین سان
، انسان وجان ، ازاصالت بطورکلی، و از«
اصل بینش و روشنی بودن » افتاده اند.
تورات با این عبارت آغازمیشود که : «
وخدا گفت : روشنائی بشود و روشنائی شد، و
خدا روشنائی را دید که نیکوست ، و خدا
روشنائی را از تاریکی، جداساخت » . با
جداساختن روشنی ازتاریکی و خلق روشنائی
مستقیما در آغاز، سرنوشت زُهره ، معین
میگردد، که خدای « آورنده روشنی از تاریکی
Lucifer»
بود . همینسان این خدایان
)
( زُهره + سروش + رشن = کاوتِس ) ،
هم در میترائیسم ، وهم دردین زرتشت ،
خویشکاری ِ نخستین ِ خود را از دست میدهند
. دراین دو دین ، هرچند رام و سروش و رشن
، نگاه داشته میشوند ( زرتشت درگاتا ، فقط
یکبارنام سروش را میآورد و یادی از رشن
نمیکند ) ، ولی ازاصالت، انداخته میشوند ،
یا نقشهای « وردستی » به آنها داده
میشوند. اهورامزدائی که جایگاهش، روشنائی
بیکران است، وهمه چیز را از روشنائی خود(
ازهمه آگاهی خود) میآفریند ، دیگر
نمیتواند ، رام ( زاوَر= زُهره ) و سروش و
رشن را ، به کردار « آورنده روشنائی از
بُن تاریک انسانها » تاب بیاورد . اینست
که این هرسه خدا ، از « بُن انسان » ،
تبعید و طرد میشوند، و ارج روشنی و بینشی
که درجستجوی مستقیم و بلاواسطه خود انسان،
ودرمتاموروفوزگوهرخود انسان، یافت میشود ،
ازبین میرود . درلاتین دیده میشود که
لوسیفرLucifer
که به معنای « آورنده روشنی است هم به
1-زنخدای ماه ، وهم 2- به ستاره سحری که
زُهره باشد، و هم3- به دیانا
Dianaگفته
میشد که خدای ماما ست که یاری دهنده در
زائیدنست، مانند سیمرغ که آل نامیده میشده
است، و دراصل مامای زائیدن رستم از رودابه
بوده است . این معانی سه گانه ، روند زاده
شدن خورشید( روشنی روز) از ماه درشب، بوده
است . لوسیفر، یا آورنده روشنائی ازتاریکی
، که بیان پیدایش وزایش روشنی وبینش و کل
هستی، ازبُن وتخم هرچیزیست، راه را برای «
خدای خلق روشنی » بکلی می بست. ازاین رو،
لوسیفر، فرشته یاغی شد که خدایان نوری را
ازتخت میاندازد و همچنین ، قدرتهای زمینی
را سرنگون میسازد.
این خدایان
)
رام ، سروش ، رشن ) ، درالهیات زرتشتی ،
نگاهداشته میشوند، ولی همه ، گوهراصلی خود
را که در دین سیمرغی یا زال زری داشتند ،
از دست میدهند . تصاویرخدایان « رام» و «
سروش » و« رشن » ، در الهیات زرتشتی، درست
نابود سازنده فرهنگ اصیل ایران و اصالت
انسان و اصالت گیتی و خاک میگردند .
این هرسه ، پیکریابی «
آگاهبود سحری، یا سپیده دمی، یا پگاهی »
یا بسخنی دیگر، پیکریابی « اصل متامورفوز
مستقیم وبیواسطه حواس ِ خود ِانسان، به
آگاهی وبینش وروشنی » هستند . رام یا
زُهره ، اینهمانی با « بوی » دارد، و بوی
، به « همه حواس و اندام شناخت وگفتار » ،
گفته میشده است . دربندهش( بخش چهارم،
پاره 34 ) میآید « روان ، آنکه با بوی
درتن است : شنود، بیند و گوید و داند » .
« بوی » درفرهنگ ایران ، همانسان که به «
حواس » گفته میشده است ، به «آگاهبود و
شعور و وجدان » نیز گفته میشده است .
درفرهنگ ایران ، حواس ، از آگاهی و بینش و
روشنی، جدا ساخته نمیشوند ، بلکه انسان
درهمان آن، که حس میکند ، روشن و آگاه
وبیننده نیز میشود . یا درهمان آن که روشن
و آگاه میشود، حس نیز میکند . آگاهی
وشعورووجدان ، خویشکاری ِ نیروئی فراسوی «
حواس» نیست . این اندیشه بسیار ژرف ، در
اصطلاح « بوی = روان = رام = زُهره » ریشه
دوانیده است .
آگاهبود سحری و سپیده دمی ،
نه تنها آورنده روشنائی ازژرفا و بُن
تاریکست ، بلکه هنر « پیش روی ، پیش دوی ،
پیش تازی ، پیش آهنگی » دارد . روان انسان
، رام یا « بوی » بود . همه حواس و نیروی
شناخت انسان، هم آورنده روشنائی ازبُن
تاریک بودند ، و هم پیش بین و پیش یاب
وپیشگام وپیشتاز بودند . سحر و سپیده دم
بینش و آگاهی ، ازبُن هرچیزی بودند . حواس
و خرد ، بو میبرند . حواس و نیروی شناخت
انسان ، در« کنـون » نمیایستد و نمی ماند
، بلکه در زمان ، به پیش می تازد . این بو
بردن ازآینده وپیش آمدها ، که درخودِ گوهر
اندام حسی و شناختی » انسان، سرشته شده
است، اورا راهبری میکند . آگاهبود سحری یا
پگاهی ، نه تنها پیش بینی در دیدن هست ،
بلکه دیدن هم ، یکی از بوی ها = حواس
هست . انسان درهمه حواسش ، پیش بو ، پیش
بین و پیش یاب وپیشتاز هست . خود جان ،
نوعی پیش آگاهی ازخطر و آزار را درهمه
حواس پدید میآورد که انسان را راهنمائی
میکند . این « ازخود ، درجستجو، راه را
گشودن و راه را بو بردن » در هرجانی هست.
سروش ، که دربُن هر انسانی
است ، در نخستین داستان شاهنامه ، از
توطئه اهریمن برای کشتن کیومرث( بُن همه
انسانها در الهیات زرتشتی ) ، زود آگاه
میشود، و این آگاهی را درگوش سیامک زمزمه
میکند . این سروش دربُن ِ وجود ِ فریدون
هست که اورا ازتوطئه برادرانش برای کشتن
او ، آگاه میسازد . او بو میبرد که
برادرانش میخواهند اورا بکشند . اینست که
حواس ، تنها مستقیم و بلاواسطه ، « آنچه
درپیششان= حضورشان هست » درنمی یابند ،
بلکه همانسان که واژه « پیش » در فرهنگ
ایران ، نه تنها بیان « حضور» است ، بلکه
بیان « بسوی آینده= و آنچه پیش میآید »
نیزهست ، با هرحسی ، گونه ای « پیش حسی »
، « پیش آگاهی » نیزهست ، که « رازگونه ،
در گوش خرد، زمزمه » میشود . حواس، امتداد
می یابند ، به آینده ، کشیده میشوند .
این آگاهی ، ویژگی آمیختگی
سیاهی با سپیدی را دارد، دود و شعله با
همست،« سایه روشن » است. هرحسی،هرشناختی ،
پیشرو، پیش دو، پیش کشنده نیز هست . درست
با همین ویژگی « بوی = رام » بود که
ادیان نوری ، سرسازگاری ندارند ، چون با
چنین ویژگی، جان و روان انسان ، نیاز به
راهنما و پیشوا ومرجع تقلید و پیامبر و
واسطه و حُجـّت ندارند .
آشیانه سیمرغ ، برفراز « سه
درخت خوشـبـو »
بُن هرجانی، « سه بوی به هم
آمیخته»، یا عشق است
سیمرغ، یا بُن هستی، یا خدا،«
اصل عشق » است
درشاهنامه ، برفرازکوه البرز،
سه درخت خوشبو هستند که به هم پیوسته اند
، و برفرازاین سه درخت خوشبو هست که سیمرغ
، آشیانه دارد . به عبارت دیگر، درخت کل
هستی ، مرکب ازسه چوب = سه بوی = سه
عشق است، که باهم میآمیزند ، ویک بو،
یا یک عشق میشوند . « ون
van
» هم درپهلوی « درخت وجنگل » است و« درخت
بس تخمک » که فرازش سیمرغست، « وَن
van»
نامیده میشود ، و واژه « وندیدن
vanditan»
درپهلوی به معنای « دوست داشتن و پرستیدن
و ستایش کردن » است . همچنین در سانسکریت
« ون
van
» به معنای « عشق و دوست داشتن » است و
هم « وان
vaan»
به معنای چوب ، عشق ، پرستش »، وهم « ونه
vana»
به معنای « درختستان ، و خواهان ومشتاق »
است، وهم نی و چوب و چوب نی، « ونسه »
میباشد.
زُهره ،که درایران « زاور»، و در روم
ونوسVenus
نامیده میشد از واژه ونس
vanas
مشتق شده است، که به معنای لذت و کامست(
Stowasser)
که درآلمانی هنوز به شکل « ونه
Wonne»
بکاربرده میشود(Duden).
خدای عشق و زیبائی ، با چوب نی، و نی، و
بوئی که درچوب و تخم گیاهان نهفته است،
کار دارد . نه تنها ونوس رومی ، بلکه
افرودیت یونانی
، خدای زیبائی وعشق، که همه گستره طبیعت
ازتن او میرویند و ازاو جان میگیرند ، نیز
در اصل دیونه
Dioneیا
Dio+naia
نامیده میشده است، که به معنای « نی خدا »
هست . سه درخت خوشبو ، سه اصل جهان در
درخت کل هستی میباشند، که باهم آمیخته
اند، که گوهر سه اصل، باهم آمیخته و یکی
شده (« بوی» و« بود » ، یک واژه اند .
چیزی «بود» دارد، که بودارد وبو میدهد ،
وازحواس انسان ، حس کرده و شناخته میشود )
کل هستی میباشند . بدینسان گوهر ِ
سیمرغ = ارتای خوشه ، « بوی = عشق =
آرزو= امید » هست ، که ازاو درسراسرگیتی،
پخش وپراکنده میشود و فضا را پرمیکند وهمه
، عشق را می بویند .
بوی آن خوب ختن می
آیدم بوی یار سیمتن میآیدم
میرسد درگوش ، بانگ
بلبلان بوی با غ و یاسمن میآیدم
درد ، چون آبستنان
میگیردم طفل جان ، اندرچمن میآیدم
بوی زلف مشکبار ِ « روح قدس
»
همچو جان ، اندر بدن میآیدم
خدا ، سیبی ( سیب = پیکریابی
عشق است ) است که هرجا آن را بشکافند، بوی
خوشش، همه جا پخش میگردد .
ازآن سیبی که بشکافند در رو
م رود بوی خوشش، تاچین وماچین
اگر« سیبش» لقب گویم ، وگر«
می »
وگر« نرگس»، و گر« گلزار» و
« نسرین »
یکی چیزست . دروی چیست ، کان
نیست !
دراو چیست که نبوده باشد .
دراو، همه چیز، موجود هست.
خدا پاینده دارش ، یارب ،
آمین
خدا یا بُن هستی، « بوی یا
عشق» است، که ازهرجانی، بیرون آمد، همه جا
پراکنده میشود و دریک نقطه نمی ماند، و
همه را بدون تبعیض فرامیگیرد . اینست که
رام ، که دخترسیمرغ ، یا نخستین پیدایش
اوهست، اینهمانی با «روان = بوی » دارد .
خدا یا بُن هستی، بودارد ، خوشبو هست،
چون، « بود= اصل هستی هرچیزی » هست . حتا
اهورا مزدا، همین ویژگی خوشبوئی گوهری را
به خود نسبت میدهد . این بُن هرجانی یا
هرانسانی هست که مارا میکشد. بوی هرچیزی ،
مارا به سوی شناخت آن ، حس کردن آن ،
راهبری میکند . همه خدایان ایران ، دارای
بوهای خوشند . بوی هرچیزی ، پیامبر اوست .
گفتا که بود همره ؟ گفتم
خیالت ای شه
گفتا که « خواندت » اینجا
؟ گفتم که « بوی جانت »
ای روی خوشت ، دین ودل من
ای بوی خوشت ، پیغمبر من
چیست که هردمی چنین ، میکشدم
بسوی او
عنبر، نی و، مشک ، نی . بوی
ویست ، بوی او
سلسله ایست بی بها ، دشمن
جمله توبه ها
توبه شکست . من کیم ؟ سنگ
من وسبوی او مولوی
چوب درخت کل هستی ، بوی مهر
دارد ، که میکشد و جاذبه دارد . ازاین روی
هست که وای به ( = نای به ) کفش چوبین
دارد ( بندهش ) . این بوی مهر سیمرغ( خوشه
سه درخت خوشبو) ، در آشیانه اش هست که سام
را بسوی کوه البرز، برای یافتن گم کرده اش
، راهبری میکند . برفراز این سه درخت :
برو بر، نشیمی چو کاخ
بلند زهرسو، برو بسته راه گزند
برو اندرون ، بچه مرغ و زال
تو گفتی که هستند هردو همال
همی « بـوی مهـر» آمد از باد
اوی
به دل ، شادی آورد ، همی باد
اوی
نبـُد راه، برکوه ازهیچ
روی دویدم بسی گرد او پوی پوی
مرا « بـویـه پورگم کـرده »
خاست
به دلسوزکی ، جان همی رفت
خواست
این بوی سیمرغ و زال، که شیر
را ازپستان خدا مکیده است ، درسام
ودرهرانسانی ، « امید، آرزومندی = بویه »
میآفریند ، وهنگامی که سیمرغ ازکوه ، زال
را با خود فرود میآورد :
زکوه اندر آمد چو ابر
بهار گرفته تن زال، اندر کنار
زبـویش، جهانی پـُرازمـُشک شد
دو دیده مرا با دولب ، خشک
شد..
به پیش من آورد ، چون دایه ای
که ازمهرباشد ورا مایه ای
زبانم برو بر، ستایش گرفت
بسیمرغ بـُردم نمار، ای شگفت
دراینجا سام نریمان ، نخستین
بار درفرهنگ ایرانی ، « تجربه قداست دینی
» را میکند ، که تفاوت کلی با تجربه قداست
دینی، در یهودیت ودر اسلام دارد . سام
نریمانی که فرزندش زال زر، را درواقع ،
کـُشته است، ودرکودکی ، بیرون افکنده ، و
بدست مرگ سپرده است، واکنون برای پوزش ،
نزد خدا آمده است، خدا ، نه تنها، دم از
گناه بزرگ اوکه برضد قداست جان بوده است،
و قبول پوزشش ، نمیزند ، بلکه با مهرش، به
پیشواز او میشتابد، و فرزندش را که اکنون
فرزند و همال خود ِ سیمرغ یا خدا شده است،
به اوازنو هدیه میدهد . عشقی که گناه قتل
را حتا فراموش میکند، و ازمجازات قتل
وقصاص ، سخن نمیگوید ، عشقیست که وجود سام
را دیگرگونه میسازد . این تجربه عشق خدای
ایران، سیمرغست که برعکس تجربه های قداست
در یهودیت و اسلام ، روبروشدن با خدا و
دیدار مستقیم او ، در بوی مهری که جهان
را فرامیگیرد، سام را چنان منقلب میسازد
که « خرد ، درسرش دیگر جای نمیگیرد » .
این بوی زال، درآشیانه سیمرغست که سام
جوینده را به سوی کوه البرزراهبری میکند
. جای شگفت و حیرت است که شعرای ایران ،
این همه از یعقوب و بوی پیراهنش ، شعر
سروده اند، ولی کسی جز فردوسی، ازبوی زال
وسیمرغ، که چشم سام را روشن میکند، و
رهگشای بسوی خدای مهراست، سخنی کوتاه هم
نگفته است . سیمرغ ، مهترپریان، همیشه در«
بوی وشعله آتش» چهره می نماید . هنگامی
زال زر، بیاری سیمرغ برای درمان رستم ورخش
نیاز دارد سه مجمر(= آتشدان ) پرازآتش
تیز( آتش شعله ور) با عود سوزان، فرازکوه
میبرد، و دراین شعله آتش و بوی است که
سیمرغ درمیان شب ، تجلی میکند :
هم آنگه چومرغ ازهوا
بنگرید درخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش زال با داغ
ودرد زپرواز، مرغ اندرآمد به گرد
بشد تیزبا عود سوزان
فراز ستودش فراوان و بردش نماز
به پیشش سه مجمر( آتشدان )
پـُر از« بـوی » کرد
زخون جگر، بر رخش ، جوی کرد
همیشه بُن هستی یا خدا یا
حقیقت، در« بوی برخاسته ازشعله آتش »
پیکربه خود میگیرند، نه در« روشـنائی
».این «متامورفوزخود تن » هست که گوهر
خدائیش، تبدیل به روشنی و گرمی،به حقیقت
میگردد.این وحی نیست که ازآسمان،عاملی
آنرا فرود بیاورد.این است که مولوی میگوید
پیامبران،عود هستندکه هنگامی درآتش
افتادند، بوی خدا، ازآنها برمیخیزد، ولی
اگر تو به چنین بوئی ، قانع نیستی خودت،
عودی درآتش بشو، تا معدن و سرچشمه حقیقت
گردی :
عود خلقانند ، این
پیغمبران تا رسدشان بوی علـّام
الغیوب
گر به بـو ، قانع نه ای .
تو هم بسوز
تا که معـدن گـردی . ای کان
عیوب
چون بسوزی، پـُرشود چرخ از
بخور
چون بسوزد دل ، شود وحی
القلوب
فقط توئی که خودت را ازاین
متامورفوز ِ گوهری بازمیداری ، و از اصالت
بینشی خودت ، روبرمیگردانی .« بو» که «
بودت » هست، باید گرم شود ، تا ازخویشتن
برآید . در شعله کشیدن وجود خوداست که بوی
خوشی که درجانست ، پدیدارمیشود .
بسوز ای دل که تا خامی، نیاید
بوی دل ازتو
کجا دیدی که بی آتش ، کسی را
بوی عود آمد
همیشه بوی با عود است ، نه
رفت ازعود ، نه آمد
یکی گوید که دیرآمد ، یکی
گوید که زود آمد
بوی هرکسی را میتوان، بیش
ازگفتارو پیش ازگفتار، شنید. آنچه کسی
نمیگوید و فاش نمیسازد، میتوان ازآنچه
گفته است ویا ازخاموشی اش ، بو برد. بوی
نهفته درانسان یا درهرچیزی، غماز است
وخودرا لو میدهد . بورا نمیتوان پوشانید.
هیچ چیزی نمی تواند ، بوی خود را مخفی
سازد . بو که گوهر هرجانیست ، به رغم آنکه
نهان و غیب است ، ولی نیروی کشش برما دارد
. حواس ما ، بو میکشند ، یا به عبارت
دیگر، با بُن واصل چیزها ، رابطه مستقیم
دارند. این کشش به درون و باطن و گوهر
نهفته هرچیزیست که انسان را به جستجو می
انگیزد . هیچ انسانی نیاز بدان ندارد که
با اراده و عمد ، جوینده بشود . این،
جویندگی وپژوهندگی ِ زورکی و نمایشی
وساختگیست . انسانی، که حواسش را خرفت
نکرده باشند ، به خودی خود ، جوینده و «
بوینده » هست . با زور و عنف و اراده و
تقلید ازشعار « خودجوئی وجستجوی حقیقت » ،
نباید و نمیتوان به جستجوی حقیقت رفت ،
بلکه باید روزنه های حواس خود را که با
مفاهیم و تصاویر و آموزه ها، پُر کرده و
گرفته اند ، ازاین مفاهیم و تصاویر و
آموزه ها ، آزاد ساخت . روزنه های حواس را
باید ازاین عادتهای فکری و ایمانی ، خالی
کرد . این ایمانها و آموزه ها و عقاید
هستند که هیاهو راه انداخته اند که حواس،
به تنهائی ، قادر به درک حقیقت وبُن پدیده
ها نیستند . حقیقت، غیب است. حقیقت ،
فراسوی حضور حواس است . حقیقت وخدا و بُن
همه چیزها ، بدان علت « غیب و فراسوو
ترانسندنس » است، چون عقاید و عادات فکری
و آموزه های آموخته شده ، روزنه های حواس
ما را آکنده اند . بوی حقیقت وخدا وبُن
هستی ، دیگر نمیتواند به حواس انسان راه
یابند . حواس ، «اخشم » شده اند ، و توانا
به بو کشیدن نیستند . حقیقت یا اصل و
گوهرچیزها ، در بویشان ، که نادیدنی و
ناگرفتنی هستند ، درپیرامونشان پخش و
پراکنده میشوند و جهان را پرمیکنند . فضای
ما، پر ازبوی حقیقت و بُن و اصل پدیده
هاست . فقط ما را « اخشم » کرده اند .
سراسر وجود ما ، بینی هائی هستند که حس
بویائیشان را دراثر « خشم = تجاوزخواهی =
زدارکامگی = بردن به هرقیمت = قهرو قدرت
طلبی » ، از دست داده اند . ما به« زکام
کل حواس= زکام وجودی » ، مبتلا شده ایم .
هستی ما ، زکام شده است . وانسانی که برغم
داشتن بینی، و« حواسی بینی گونه اش »،
نمیتواند بو ببرد، نمیتواند بوی حقایقی را
که درسراسر فضای اجتماعی و سیاسی ودینی
اوپخش و پراکنده اند، دریابد.غیب بودن،
مسئله نیست . بوها همه ،غایب ازنظرند و به
دست نمیآیند . با دریافتن این بوهاست که
بوی جان خود انسان نیز ، برمیخیزد ، و
نسیم بهاری میگردد :
بیا تا نوبهارعشق
باشیم نسیم ازمشک و ازعنبر بگیریم
زمین وکوه و دشت و باغ جان را
همه ، درحلـّه اخضر بگیریم
دکان نعمت ، از« باطن »
گشائیم
چنین خو ، از درخت تر بگیریم
تا بالاخره بجائی برسیم که
بوی سیمرغ یا رام یا زُهره ، از ژرفای
هستی وجان خود مان ، به حواسمان برسد
چند باشد غم آنت که زغم ،
جان ببرم
خود نباشد هوس آنکه ، «
بدانی جان چیست ؟ »
چند گوئی که چه چاره است و
مرا درمان چیست ؟
چاره جوینده که کرده است ترا
؟ خود ، آن چیست
بوی نانی که رسیده است ، بران
بوی برو
تا همان بوی دهد شرح ، ترا
کین نان چیست
گرنه ، اندر تتق ازرق ، زیبا
روئیست
درکف روح ، چنین مشعله تابان
چیست
آتش دیده مردان ، حجب غیب
بسوخت
تو ، پس پرده نشسته ، که به
غیب ، ایمان چیست
بوی جان خود را دریافتن ، بوی
جان هرکسی را دریافتنست، و این راه ِجستن
چاره ، برای رهانیدن جان خود وجانهای دیگر
ازغم و رسیدن به طرب است . ازجان خود است
که میتوان، بوی زهره یا ماه ( سیمرغ ) را
که جانان ، که مجموعه همه جانها درعشقست،
شنید .
ازکنار خویش یابم هر دمی من
بوی یار
چون نگیرم خویش را من هرشبی
اندر کنار
تا فریاد زنیم :
من طربم ، طرب منم ، زُهره
زند نوای من
عشق میان عاشقان ، شیوه کند
برای من
این زُهره یا رام هست که
هنگامی درخاک وگلی که یهوه والله ازآن
وجود انسان را برای عبودیت واطاعت ساخته
اند ، پنجه خود را بزند ، این گل وخاک
وجود انسان ، در یک آن ، تبدیل به چنگ
وچغانه میشوند، و انسان اصل موسیقی و طرب
میگردد :
ای زده مطرب غمت در دل ما
ترانه ای
در سرو دردماغ جان ، جـَسته
زتو فسانه ای
چونکه خیال خوش دمت ، ازسوی
غیب در دمد
زآتش عشق برجهد ، تا به فلک
زبانه ای
زُهره عشق ، چون بزد ، پنجه
خود « درآب وگل »
قامت ما ، چوچنگ شد، سینه ما
، چغانه ای
|