![]() ![]() |
![]() |
|
نیزه مرد پارسی" و تازیانه بر دریا |
|
|
خسرو فانیان |
|
|
نیزه مرد پارسی" و تازیانه بر دریا
خسرو فانیان
30-10-2007
http://www.shahrvand.com/?c=118&a=2141 برگرفته از
رویدادهایی که در چند دهه گذشته دامنگیر ایران شده است نباید انگیزه دادرسیهای بغض آلود و تحقیرآمیز درباره کشور ما گردد. ایران تن بیماری است که باید آن را درمان کرد، نه آنکه آن را رها کرد و از آن روی گرداند. گروهی از پژوهشگران ما که در این ضربه سالهای اخیر بینش تاریخی آنان تار شده است گاه با خشم و گاه با تحقیر در جایگاه داوری نشسته و در این سرخوردگی از فجایع اخیر ایران با توسل جستن به دلایل و شواهد نادرست از ساختار گذشته ما تمامی پیکره تاریخ فرهنگی و اندیشه ای ایران را محکوم می کنند و در تفسیرهای اشتباه از "دین خویی" و "مردم سالاری" ـ واژه هایی که امروز بسیار و اغلب نابجا، شنیده و نوشته می شوند ـ و فرض های از پیش پرداخته شده نتیجه گیریهای بی اساس پایه گذاری کرده، آنچه را که خوب می پندارند به غرب و مردم سالاری فرضی یونان نسبت می دهند و آنچه را که بد می پندارند از ویژگی های سیستم فکری و سیاسی و "دین خویی" ایرانی می دانند. در این سنجش نادرست براساس تعبیرهای ناآگاهانه هم از "دین خویی" و هم از مردم سالاری ایران و یونان باستان، واقعیت های تاریخی نادیده گرفته شده و از آنجا که اغلب بررسی ها و نتیجه گیری های خود را بر پایه داوریهای غرب قرار می دهند، طبیعتا در دامی فرو می افتند که رهایی از آن دشوار است و در این هیپنوتیسم اندیشه ای سنجش و بینش منطقی خود را از دست داده، آنچه را که غرب به عنوان فضائل خود می داند چشم بسته و بی چون و چرا پذیرفته و هرگز توان آن را در خود نمی بیند که دیوار فرض ها را در هم شکسته و بت های خودساخته را فرو ریزند. تحقیر ارزشهای قومی و فرهنگی و ناچیز شمردن ویژگیهای هویت تاریخی ما پدیده تازه ای نیست، زیرا که این ریشه در سیاست استعماری عربی ـ اسلامی دارد که از همان آغاز گسترش خود در ایران، پس از ساسانیان، کمر به نابودی ارزشهای ما بست و همچنان ادامه یافت تا مدتها پس از آن در قرنهای 19 و 20 به سیاست استعماری کشورهای غربی در مورد ایران نیز به ارث رسید. سنجش دو فرهنگ ایران و یونان باستان با هم و عنوان کردن فرضیه هایی که در آن هنر و اندیشه و فلسفه را زاده دین رستگی و مردم سالاری تصوری آن می داند می تواند همانقدر اشتباه باشد که منسوب کردن عوارض یک جامعه به سیستم های خودکامه و دین پرور، زیرا که در هر دو این جوامع نهادهای هنر و اندیشه بارور شده و پایه های تمدن جهانی پی ریزی گردیده است و نیز در هر دو این جوامع عوارض مشترکی وجود داشته و دارند که هیچ گونه ارتباطی با روش سیاسی و یا زیربنای دینی آنان نداشته بلکه از یک قانون همگانی و ازلی نهاد انسانی پیروی می کنند که در هر دوره ای، هر جامعه و هر روش سیاسی حاکم بر همه پدیده های فکری و رفتاری زندگی بشر است. اهمیت دین را در بارور کردن پیکره فرهنگ جهانی نباید ناچیز انگاشت. کهن ترین آثار هنری، نقش های درون غارها که در یک گستره زمانی از بیست تا ده هزار سال پیش به وجود آمده است، جلوه اعتقادات دینی بشر قدیم است، تمدنهای باستانی چین، هند، بین النهرین و مصر و پیکره بزرگ هنر، ادبیات و اندیشه آنان تماما بر پایه نهادهای دینی استوار بود و همان فرهنگهای مصر و بین النهرین بودند که چراغ راه هنر و اندیشه یونانی گردیدند و زمانی که تمدن نوزاد یونانی در قرنهای ششم و پنجم پیش از مسیح می رفت که به اوج درخشش کوتاه مدت خود برسد از عمر تمدنهای ایران و مصر و بین النهرین هزاره ها گذشته بود و این نکته ای است که در بررسی و مقایسه این فرهنگها همواره باید در نظر داشت. از سوی دیگر نه یونانیان آنچنان وارسته از دین و آزاده فکر بودند و نه ایرانیان آنچنان در بند دین و تنگ اندیش. اگر خدایان و ایزدان ایرانی و اقوام دیگر به جایگاه آسمانی خود خشنود بوده و از همان قلمرو سپهری بر آدمیان فرمان می راندند، خدایان یونانی هرگز حد و مرزی برای دسیسه های خود در زندگی روزانه بشر نمی شناختند. آنان به چهره های گوناگون از جانوران و مظاهر طبیعی گرفته تا سیمای انسان از جایگاه خود در المپ فرود آمده و با ساکنان قلمرو زمینی خود در رابطه بودند، گاهی برای فریب دختران و مردان جوان، گاهی برای کین توزی، گاهی برای یاوری افراد مورد توجه خود و زمانی نیز از روی شرارت و آزمایش ایمان بندگان همواره در دشتها و بیشه ها، در گذرگاهها و بازارهای شهرهای یونانی پرسه می زدند. "زئوس" خدای خدایان یونانی برای اغوای دختران به سیمای عقاب، گاو، قو، ابر، بارانی از طلا و یا در چهره افراد دیگر ظاهر می گردید. الهه گان دائما در چشمه زارها و بیشه ها سرگرم به دام انداختن و فریب شکارچیان و شبانان بودند و برخی از شخصیتهای تاریخی یونان خود را زاده این آمیزش ها می دانستند. خرافات و دین آنچنان شالوده نظام سیاسی و اجتماعی یونانیان را در برگرفته بود که هیچ اقدامی بدون مشورت با خدایان انجام نمی گرفت. پرستشگاهها و زیارتگاههای خدایان بویژه پرستشگاههای آپولو در "دلفی" و در "ددنا" با هاتفان و کاهنان خود که اراده خدایان را فاش می کردند زیارتگاه نمایندگانی بود که از جانب شهرهای دوردست یونان با هدایا و پیشکش های زر و سیم برای رایزنی و آگاهی از خواست خدایان روانه این معابد می گردیدند و این هاتفان و پیشگویان که با رشوه های کلان و مطابق با ضرورت های نظامی و سیاسی پیام خدایان را ابلاغ می کردند و در واقع تعیین کننده سرنوشت یونان و یکی از انگیزه های بسیاری از وقایع خونین گردیدند: "کرزوس" شاه لیدی در شرق ترکیه و یکی از اقمار یونانی که نبردی بیهوده را با کوروش آغاز کرده و سرنوشت خود و خاندان و کشورش را به تباهی کشاند تنها به دلگرمی پیشگویی فریبکارانه هاتف آپولو که پیروزی او را بشارت می داد روانه جنگ شد. سالها بعد که سپاه خشایارشاه روانه یونان گردید و در تنگه ترموپیل سیصد جنگاور اسپارتی در برابر سپاه او مقاومت کرده و همگی کشته شدند این نیز از عواقب پای بندی آنان به شعائر دینی بود: شهرهای یونانی متحد آتن که تعهد فرستادن نیروی کمکی کرده بودند جهت آغاز مراسم جشن های سالیانه در بزرگداشت خدایان فرستادن سپاه خود را به تعویق انداختند و اسپارت که درگیر جشن های سالیانه آپولو بود ـ و این مراسم از هر چیز دیگری برای آنان مهمتر می نمود ـ از هشت هزار سپاهی که قرار بود گسیل کند فقط آن سیصد نفر را به فرماندهی "لئونیداس" روانه کرد، زیرا که "فرمان خدایان بسی مهمتر از فرمان هر مردی برای اسپارتی ها بود" (هردوت).
سرنوشت سقراط و فیلسوفان و اندیشمندان دیگری چون آنگ گوراس که در همان آتن به جرم کفرگویی مجازات و زندانی شدند نیازی به بازگویی ندارد."آلسیبیادس" سپهدار نام آور و سیاستمدار بزرگ آتنی از سوی همان مردم متهم به اهانت به مقدسات و صدمه زدن به تندیس های "هرمس"، از خدایان یونانی، گردیده و پس از گرفتن کلیه دارایی و املاکش غیابا محکوم به مرگ و خاندانش از سوی کاهنان به شوم بختی ابدی نفرین شد (پلوتارک). این گرایش نهادی به دین بود که اساس تمام پدیده های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی یونان را شکل می داد و آنچه از هنر یونان باقی مانده است، این گنجینه بی مانند از کمال و زیبایی، از همان سرچشمه دین سیراب شده و الهام گرفته است. تندیسه ها از خدایان، معابد، اوج هنر معماری یونان، برای خدایان، نقوش روی جامها و کوزه ها از ماجراهای خدایان و ادبیات و فلسفه آنان در حیرت و بهت از سرنوشت دردناک انسان، که در سیطره بغض و مهر هوس آلود و بی منطق خدایان محکوم به سرنوشتی پر از رنج و بی پایان است. درباره مردم سالاری و دمکراسی یونانی که همواره به عنوان یکی از جلوه های درخشان این تمدن به حساب آمده است، یونانیان آزادگی خود را به بهای اسارت و بردگی ساکنان شهرهای همسایه به دست آورده بودند. در قرن پنجم پیش از مسیح، دوران طلایی آتن، یک سوم ساکنان این شهر را بردگان تشکیل میدادند که از تمام حقوق مدنی و گاه انسانی بی بهره بودند. زنان نیز از بسیاری مزایای اجتماعی بی بهره بودند و تنها در محدوده ی خانواده و وظایف مربوط به آن نقشی داشتند. حال اگر بردگی و در حاشیه گذاشتن زنان را می توان از نهادهای فراگیرنده و دمکراسی دانست این دیگر داستان دیگری است. از سوی دیگر فرض دین پرور بودن ایرانیان باستان که براساس آن کمبود آثار هنری و اندیشه ای را توجیه می کنند، نیز بر واقعیت های تاریخی استوار نیست. آنچه که نهاد تاریخ پیش از اسلام ایران را می سازد کوشش مداوم شاهان برای قدرت دادن به نظام سکولار و محدود کردن سلطه دین است. شاهان ایرانی که خود را در سایه اهورامزدا قرار می دادند برخلاف فراعنه مصر، شاهان یونانی و امپراتوران رومی هرگز ادعای خدایی نکردند. کشتن گئوماتای مغ به دست داریوش نشان می دهد که در ایران مغان و موبدان، برخلاف کاهنان در یونان، از مصونیت الهی برخوردار نبودند. زمانی که شهرهای یونانی نشین آسیای کوچک که زیر فرمان هخامنشی بودند به تحریک آتن سر به شورش برداشتند داریوش تیری در کمان نهاد و با خشم به سوی آسمان رها کرده تا اهورامزدا را هشدار دهد که در نبرد با یونانیان او را پیروزی دهد. (هرودوت) این واقعه بسیار نمادین آماج گرفتن اهورامزدا و تهدید کردن او را می توان نشانی از روند سکولاریزم باستانی ایران دانست که در داستانهای دیگری نیز شبیه به آن تکرار می گردد، مانند به تازیانه بستن دریای توفانی هلسپونت به دستور خشایارشاه در زمان لشکرکشی او به یونان که نشان از پیکاری است با تمام آن نیروهای ایزدی که بر طبیعت فرمان می رانند. ایرانیان، تا قبل از ورود فرهنگ هلنیسم در زمان اسکندر و جانشینانش، حتی پرستشگاهی برای انجام شعائر دینی خود برپا نکردند و شاهان ایرانی در هیچ دوره ای مشوق ساختن معابد و پیکره از خدایان نبودند که این نیز نشانه دیگری از کوشش آنان برای مهار کردن دین و قدرتهای وابسته به آن و نیز دلیل بزرگ کمبود آثار هنری بر زمینه گرایش های دینی است. آنچه را که در این زمینه فرهنگ ایرانی کم داشت در پروراندن هنر رسمی درباری و لائیک جبران می کرد. ایرانیان بیش از آنکه دین پرور باشند شاه پرور بودند و آنچه را که در فرهنگهای اقوام دیگر در بزرگداشت شعائر دینی به جای می آوردند و در ایران در بزرگداشت نمادهای شاهنشاهی انجام می شد: به جای معابد پر ستون خدایان یونانی و آکروپولیس آتنی کاخ شاهان تخت جمشید سر برافراشت و زمانی که در رم پرستشگاههای بزرگ و پرشکوه خدایان رمی چشم انداز شهرهای امپراتوری بود، در تیسفون، پایتخت ساسانیان، کاخ بی مانند طاق کسرا ساخته شد که شاهان آخرین ساسانی از آنجا فرمان می راندند. هنر ایران باستان به جای الهام از سرچشمه های دینی از باورهای ناسیونالیستی ریشه گرفته و نشان دهنده احساس برتری و غرور آن قومی بود که خود را والا و شریف می دانست. محتوای هنر ایران دوران هخامنشی، در آن اکسپرسیونیسم تاریخی خود، پیامی بسیار فراتر از سکون و خاموشی نقوش کنده شده بر سنگ را در بر داشت. این پیام فرمانروایانی بود که رسالت اجدادی خود را در سرفراز کردن قوم خویش و در گسترش قلمرو خود به سوی سرزمین ها و دریاهای بیگانه می دانستند. در سنگ نوشته آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم، زیر نقش او که بر تختی حمل می شود، این شاه برای نشان دادن وسعت شاهنشاهی خود چنین می گوید: "اگر تو اکنون بیاندیشی که چه سرزمین هایی فرمانبردار داریوش شاه بودند به نقش آنان بنگر که تخت مرا می برند، آنگاه خواهی دانست و بر تو آشکار خواهد شد که نیزه مرد پارسی تا دوردست پرتاب شده است." روح هنر ایران باستان را باید در آن حرکت مواج و خستگی ناپذیر سروران تبار ایرانی ـ آریایی جستجو کرد که از پهنه دشتهای زندگی شبانی خویش در قرنهای متوالی بر پشت اسبان تیزرو ـ که ره آورد آنان به سرزمین های تازه بود ـ راهی دراز را پیمودند تا نقش خود را در پرورش تمدن جهانی برای نسل های آینده به یادگار گذارند. اگر آثار هنر یونان در بیان زیبایی به کمال رسیدند، هنر ایران روح شکوه و بلوغ بیان تاریخی و بازتاب آن ویژگیهایی بود که نهادهای یک چیرگی گسترده جهانی را تشکیل می داد؛ از چهره های آرام،نگاههای خیره شده به دوردست و حالت سنگین و باوقار نقوش مردانی که نشان از اقوام دور داشته و فرمانبرداری ملل گوناگون را در سیطره قدرت ایران بازگو می کنند، آن وقار و بزرگ تباری و حرمت انسانی می تابد که شالوده فرهنگ مردم سازنده تخت جمشید را بنا نهاده بود. آنچه که بجا مانده است، از نقش برجسته های تخت جمشید و سایر آثار هنر هخامنشی، اشکانی و نقش روی جامها و بشقاب های نقره و طلا از دوران ساسانی نموداری از پندارهای نیرومند قوی است که پایه گذار قدیم ترین سرمشق های یک نظام سکولار گردید که تا فرا رسیدن دوره اسلامی ادامه یافت. زمانی که اعراب اسلامی به ایران تاختند به خوبی از خطر این ایمان ریشه دار ناسیونالیستی آگاه بودند. آنان از دو جهت با پدیده های فرهنگی ایرانی به ستیز برخاستند: نخست از دیدگاه سیاست استعماری خود برای از میان بردن حافظه تاریخی و ناسیونالیستی ایرانی، دوم برای انجام رسالت دینی خود که به نابودی آثار دوران "کفر" امر می داد. برای یافتن شواهد این واقعه نیازی نیست که به اعماق دور تاریخ برگردیم، زیرا که واقعه سالهای اخیر افغانستان ـ جلوه خشن اسلام طالبان در آن اصالت قرآنی خویش ـ که به نابودی تمام آثار هنری و باستانی این سرزمین، از آن میان پیکره عظیم دو هزار ساله بودا، انجامید، خود نشانگر سرنوشتی است که در دورانی قدیم تر بر سر بنیاد هنر و اندیشه ایران آمده و توجیه کننده کمبود این یافته ها در این سرزمین است.
|
|